از مترسکی سوال کردم، آیا از ماندن در مزرعه بیزار نشده ای؟
پاسخم داد و گفت: در ترساندن دیگران لذتی بیاد ماندنی است. پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.
گفت: تو اشتباه می کنی، زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد،  مگر آن که درونش از کاه پر شده باشد.
جبران خلیل جبران
به انتخاب مجید اخشابی
1
1
0
1 نفر

7 نظر

  1. سلام علیکم
    واقعا راست گفت آدمی که توسینه اش قلب داره نمیتونه از آزار دیگران لذت ببره
    دست شما درد نکنه، قشنگ بود
  2. چه داستانک زیبایی..یه دنیاحرف توش بودوچقدرنیازداشتم به چنین پیامی دقیقاهمین امروز!بی نهایت ممنونم ازاستادگرامی وخانم کشاورزعزیز.
  3. حقیقتأ همین طوره اما متأسفانه بعضی وقتا آدم چیزایی می بینه که شک می کنه.
    به هر حال انتخاب زیبایی بود...
    خیلی متشکرم
  4. سلام خیلی ممنون بسیار جالب و پند آموز بود متشکرم از شما

    سلام خیلی ممنون بسیار جالب و پند آموز بود متشکرم از شما
  5. سلام جالب بود ممنون

    سلام جالب بود ممنون
  6. خيلى عميق بودها!!!!! :دى
    مترسكِ تنها باغ را به كلاغ فروخت!!!... اينم بخاطر كاهى بودنشه حتما!!!!!

    گفت: «لذت ترساندن، عميق و پايدار است، من از آن خسته نميشوم.»
    دمي انديشيدم و گفتم: «درست است؛ چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام.»
    گفت: «فقط کساني که تن شان از کاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند.»
    آنگاه من از پيش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من.
    يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
    هنگامي که باز از کنار او مي گذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه مي سازند.
  7. هوالمحبوب. با سلام و سپاس فراوان.بسیارررررررررررررر ممنون

    هوالمحبوب. با سلام و سپاس فراوان.بسیارررررررررررررر ممنون
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.