دیوا رویائی فراموش شده

30 مرداد 1388   zahrakeshvari   فتوگالری, روایت مصور, گردشگری   0 نظر   427 بازدید   |

 اما اگر مسافر همیشگی لحظه‌های بکر و طبیعی کشور باشد. بیراهه را به راه ترجیح می دهی. یک روز شال و کلاه می کنی و دل به یکی از جاده‌ها شمال که از دل مزارع و جنگل‌هاي  سرسبز  مي‌گذرد، می دهی. آنجا که هنوز چرخ مدرن‌سازی سبز و سرخی طبیعتش را نگرفته و با آسمان خراش‌هاو برج ها، دل آبی آسمانش را خراش نداده است...



جاده شمال برای آنهایی که در شهرهای دیگر و غرق در میان دود و دم زندگی می گذرانند، همیشه زیباست حتی آنجا که هزاران نهال درخت از ریشه کنده شده و ساختمان سیمانی به جایش بارو زده است. اینجا دنیای مدرن همیشه کم می آورد و سرسبز ی شاخه‌سارها،دیوارش را در آغوش سبز خویش می گیرد.

سفر به اعماق سبز جنگل

از دل بابل بیرون می زنیم تا یک روز به یادمانی را در یکی از روستاهای زیبا و بکر این شهربگذارنیم. می گویند بابل پر از روستاهای زیبا و دست نخورده است كه به حق چنين است. دست نخوردگی‌اش افسانه‌ي است.

از ماشین پیاده می شویم تا در ميان کوچه‌های تنگ روستای "ديوا" ره جنگل های انبوهرا بگيريم.  سفر به اعماق جنگل،در میان خنده و شوق همراهان برای زندگی در بکری دنیا. کوچه‌هاي خاکی با دیوارهای بلند وکوتاه. خانه های شیروانی که درختان، چون دخترکاني شوخ و شنگ طره‌های سبز شان به کوچه ریخته است تا دل از رهگذران برباید   ما را در بر مي‌گيرد.

سبزی زندگی، هرجای خانه ها ، کوچه ها و دیوارها،  روزنه ای به نور یافته،  سربه سوي آسمان كشيده يا بر پاي ديوارها منتظر قدم ميهمانان اين ديار است . شمال مهرباني‌اش بي حداست  آنقدر که گاهی دل تو را می زند اما نه اکنون که تازه ابتدای این گلگشت است.

خانه‌ها بوی کهنگی گرفته اما دل مردمش گرم و گرم به پیشوازت میاد. گه گاهی می ایستیم تا در صفحه دوربین ها لحظه های رویایی این خیال سبز را ثبت کنیم.  از پیچ کوچه که رد می شویم شاخ دو گاو سیاه سر جایمان میخ کوبمان می  کند. ناخودآگاه لبخندی روی لب اهالی در حال گذر می نشیند و گاوها بدون کوچکترین توجه از كنار ما رد مي شوند و در پیچ سبز یک کوچه از دیدمان نهان می شوند.

 سراشیبی کوچه را پشت سر می نهیم و خود را به زیبایی نهفته در کوچه پس‌کوچه‌های روستا می سپاریم. روستا، هوایی نزدیک به باران دارد. تا  غروب زمان زيادي مانده است اما هوا ما وا می دارد که گام هایمان را تندتر برداریم شاید صحنه های بیشتری را مهمان این ذهن خسته کنیم.

سعی مي‌كنيم هیچ صحنه‌ای را از دست ندهیم. حتی آن اسب بیمار را با دهن بندش، پشت میله های یک باغ که نمی دانستیم چه می خواهد. شاید هم نمی دانست چه می خواهیم اما مطمئنا گفتگو پشت این میله را دوست نداشت. از زل زدن ممتدش   به زمین حدس زدیم.

سرگرم حدسیات خویش می شویم تا شاید اسب غرق در افکار را متوجه خودمان كنيم که نمی‌شود. از گروه جدا می‌افتیم. یکی از دوستان راه بلد که خود متولد همین روستا صدایمان می کند و فریاد می زند نترسید اهلی است و باکسی کاری نداد و ما تازه متوجه سگ سفیدی می شویم که مشغول به خوردن است . با وجود اطمینانی که به ما داده می‌شود تمام سعی خودمان را می‌کنیم تا او متوجه حضورمان نشود. متوجه می‌شود اما كوچكترين توجه نمي‌كند تا بیشتر خجالت بکشیم. جاده پیچ درپیچ اين روستا متعلق به همه است انسان و دام و هرحيوان اهلي و سربه راهي كه هست. سر راه دو گاو مشغول چیدن سبزی درختان کنارجاده‌اند. چند عکس می گیرم . لحظه زیبایست. عمریست زندگی را اینطور گذرانده‌اند هميشه سبز خورده اند.

همراهان جو گیر شده اند یا لحظه‌ای را با دوربین شکار می کنن یا شكار عكاس ديگري مي‌شوند. جلومي‌رويم اما مي‌دانيم بايد برگرديم به دنيا ماشين و مدرن.حس خوبي نيست. انگار خواب شيرين ظهر تابستان را از ما گرفته باشند.

هرچه جلوتر می رویم دیوار‌ها کوتاه می‌شوند . به جایی می رسیم که پرچین‌ها خود بوته های‌سبز درختچه‌ها می‌شوند. دو بچه شمالی زیبا را به گفتگو می گیرم. جز شادی ونشاطی چیزی در چهره‌شان نیست و هرجور که بخوایی ژشت مي‌گيرند تا عکسی به یادگار از آنها بگیری. لهجه بعضی از اهالی را متوجه نمی شوم.

در همین حین سواری می‌رسد.می‌ماند تا چند تا عکس از او بگیرم. به چندمین عکس که می رسم می‌گوید: درست نشد. می گویم: می‌خواهم از چند زاویه بگیرم. اما حرف او نیز دور از واقعیت نیست. می گوید:« دختر کی هستی.»   می گویم:«اهل اینجا نیستم.» از کجا آمدی .  از تهران، به فکر فرو می رود.  نمی دانم به چه نتیجه مي‌رسد. خداحافظی می کنم و قدم‌هایم را تند می‌کنم تا به همراهان برسم.

 

 

سر راهمان به کلبه خرابه‌ای می رسیم بدون صاحب‌خانه. دستی باید تا ویرانه‌‌اش را آباد کند و خاطره خوشی را زیر سقفش بیافریند. اما رها شده‌است. شقایق‌های روستای دیوا هم کم‌کم لب جاده نمایان می‌شوند لابه لای این دشت زیبا هم خودنمایی شان کارساز میشود.  دوربين‌ها به طرف‌ آنها زوم مي‌شود   تا خاطرهايمان لبريز شقايق شود. در شهر خبري نيست عصر عصر قطعي شقايق است.

 

از جاده به دل جنگل می‌زنیم. اینجا بکر بکر است. نه کلبه‌ای نه دیواري نه پرچیني. جنگل است و حیوانات و مسافرانی که به دنبال نادیده‌هایند.

همان لحظه اول سه اسب نحیف ما را با خود می‌برد.نه رمی نه ترسی. هیچ از غریبی نشان نیست. می‌مانند تا دوربین‌ها کار خودشان بکنند. گویی همین الان کاپی، اسکاری ، چیزی گرفته باشند. از جایشان تکان نمی‌خورند و ما برای اینکه کم نیاورم شات پشت شات عکس می گیریم و لحظه ثبت می کنیم.

اما لحظه بکری را برای ثبت در دل دوربین از دست می دهیم . پشت سرمان آنجا که مردی با پشته‌ای از چوب در مرز آسمان و زمین قدم مي‌زند روباهي از لابه‌لای سبزه‌ها به کمین چند مرغ نشسته‌است. خیز بر می‌دارد. صداي داد و بيداد مرغ و خروسا صاحبشان را بدين سو مي‌كشاند. روبا فرار می کند دست خالی تر از ما و مرد در افق گم می‌شود.

 

 

راه خودمان را پیش می گیريم. بچه‌ها امیدوارند حیوانات دیگری را نیز ببیند. به همین امید در میان جنگل راه می افتیم. اما روز قبل باران بسیاری باریده و زمین حسابي گل شده‌است و ما برای اینکه در گل نمانیم مجبوريم آرام آرام به راه‌مان ادامه دهیم. پروانه‌هاي زیبا و رنگارنگ پا به پایمان می‌آیند اما اجازه نمی‌دهند به حریم شان وارد شویم. فرزندان آدمی را خوب می‌شناسند. خودخواه وهمه‌چي‌خواه. راه می‌رویم و در سکوت این جنگل به تماشا می‌نشینیم. باران مسیر را پر از گودال های آب کرده‌است. گير مي‌افتيم. گل و لای باتلاق شده و گذر از آن سخت. یکی از اهالی برای اینکه راحت رد شويم سنگ‌های بزرگی را در دل گودال‌ها می اندازد تا راحت رد شويم. افتادن آخرین سنگ همان و  گل و لاي شدن يكي از  همراهان همان. خنده بچه‌ها به اعماق جنگل می‌رسد. ادامه مسیر غیر ممکن است. همه در گل می‌مانیم. راهمان را از میان سبزی که تا بالای شانه‌هايمان رسيده، ادامه مي‌دهيم  تا در نزدیکی آبشاری که تنها صدایش را می شنویم و خود در دل جنگل گم شده دمی بیاسایم. جای همگی خالی. اینجا هر چه بخوری خوشمزه است  نه اينكه ميزبانت هم يك آشپز چيره‌دست باشد.

بعد  از غذا تازه متوجه گیاهان دارویی و خوراکی منطقه می‌شویم. بچه ها دست بکار چیدن می‌شوند تا این رایحه سبز را با خود به سوغات ببرند.

 

باید برگردیم نزدیک غروب است و دوباره ره روستا ديوا را مي‌گيرم. همه دارند به روستا بر می‌گردند جاده‌خلوت حالا چند ساعت قبل حالا پر از صداي برگشتن است. برگشتني به همراه گله هاي گاو و بز.

برمی گردیم و از دل یکی از کوچه‌های روستا می گذریم تا سری به شهر مردگانش بزنیم. این اسم را ما انتخاب نکریم روی در بی دیوار گورستان روستا که در بالاترین نقطه آن قرار دارد، اين نام با خطي سياه و نامنظم نوشته شده‌است.اهالي شهدا و اموات خود را در این نقطه و زیر یکی از کهن سال‌ترین درختان روستا دفن کرده‌اند. برایشان و برایمان از او آمرزش می‌خوایم و از راهی که آمده‌ایم برمی‌گردیم. پیرهای روستا خلوتشان را به کوچه کشانده ‌ند و با لبخند مهربانی سلام می کنند و مابیشتر شرمنده این همه مهربانی سبز می شویم. کم‌کم گله‌هایی که برای چرا به اطراف رفته‌اند بر مي‌گردند سیر و خسته از چرا . ناگهان پارس‌هاي بلند سگيي اهالي را به كوچه مي‌كشاند. سگ به مردي زل زده و بلند بلند پارس مي‌كند. انگار به دادخواهي آمده باشد.همه مي‌خواهيم بدانيم درد این سگ با آن قیافه‌اش   که همه را به یاد "بِل" سگ" سباستین" می‌اندازد چیست؟ كسي متوجه نمي‌شود. اما همه آنقدر به مرد متهم نگاه می کنند که بر می‌گردد و می‌گوید باور‌کنید من کاریش نداشتم. سگ دیگر آرام شده‌است.

بر می گردیم اما دلمان لاي شاخ و برگ درختان و پیچ سبز جاده جا مانده‌است.انگار تمام توانت را برای چيدن سرخ‌ترين و خوشمزه‌ترین سيب دنیا بکار بسته باشي و درست در لحظه‌ي گاز‌زدن از دستت افتاده باشد و رود آن را با خودبرده باشد.

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.