روایت مصور: دانش آموز

9 آبان 1389   Negin Bagherani   فتوگالری » روایت مصور   0 نظر   841 بازدید   |

شش ساله که بودیم برای اینکه نشون بدیم بزرگ شدیم خودمون رو قد بلند می کشیدیم و بچه های دیگه رو کوچیکتر و با غرور نشون می دادیم این بزرگه منم این کوچیکه تو ،من زودتر از تو به مدرسه می رم انتظار به پایان رسید و وارد مدرسه شدیم

خیلی دوست داشتیم بزرگ بودیم یا یک قهرمان بودیم مثل اسپایدر من ، بتمن ،مرد عنکبوتی ... و یه جورایی شدیم اما تهش هنوز احساس می کردیم هنوز بزرگ نشدیم ، آخه هنوز وقت به مدرسه رفتنمون نشده بود

دوست داشتیم بزرگ بشیم اما دنیای کودکیمون سهم همیشگی زندگیمون باشه

خدایش انتظارمون هم زیاد بود ، چون هنوزفرق سمت راست وچپ رو نمی دونستیم

کلی حال کردیم موقعی که از آمادگی فارغ التحصیل شدیم
انگار با کلی تلاش تونسته بودیم مدرک دکترامون رو بگیریم اونهم بعد ازشــــــــــــــــــــــــــــــش سال زندگی تو این سیاره

شاید هم یه جور وداع بود با شیطنت های کودکانه ی آمادگی بود
به هر حال بزرگ شدن این عواقب رو داشت
به قول آقا و خانم ناظم اینجا مدرسه هست ، خونه ی خاله که نیست
یاد گرفتیم یه کم جدی تر باشیم ،اونم فقط یه کم

سعی می کردیم جدی باشیم اما گاها" پیش می اومد سری به دوران کودکی بزنیم
دور از چشم معلما و ناظما و آقا مدیر اونهم داخل کلاس
اما گاهی هم می شد یه پس گردنی ما رو غافل گیر می کرد ، یا گوشمون مثل آبنبات کشی توسط ناظم کشیده می شد

گاهی هم می شد قبل از ورود آقا ناظم خودمون رو جمع و جور کنیم و مودبانه خودمون رو تو صندلی ها جا بدیم وتا اونجایی که می تونستیم خودمون رو مظلوم نشون بدیم تا آقا ناظم خرابکاری زنگ تفریح رو به گردن ما نندازه ، هر چند که سر و ته خرابکاریها نامربوط به ما نبود

گاهی واقعا" نمی دونستیم چرا باید از رختخواب نرم و گرممون خارج بشیم و بیایم مدرسه

اما خدایش مدرسه هم بد نبود ها ، مخصوصا" زنگ تفریح و زنگ ورزش و هنرش خیلی حال می داد

اما شوخی شوخی بزرگ شدیم و آروم آروم نظمو یاد گرفتیم ( البته یه کم با زور )

و وارد خونه ای بزرگ شدیم که می گند خونه ی دوم ماست
اما یه چیزی هم فهمیدیم ، بزرگ شدن به مدرسه رفتن نبود ، پز دادن دفتر و کتاب نبود
فقط یه چیز بود،
اونم :خوبی کردن
یادم نمی ره وقتی دوستم پاک کن خواست و من پاکنم رو دادم معلممون گفت کسی که به دوستش کمک می کنه فرشته ها دورش جمع می شند و شونه هاشو بوسه می زنند، از اون روز به بعد حواسم هست که کی پاکن نداره
بعد اینهمه سال حالا که بزرگ شدیم تازه می فهمیم عزت آدما فقط به یاد گرفتن دو دو تا چهار تا و حل کردن ورقه ی امتحان تو مدرسه نبود ، یه امتحان بزرگتری هم هست
.بزرگ شدم ، دیر فهمیدم ، اما فهمیدم تو مدرسه دور هم جمع شده بودیم تا بفهمیم زندگی یعنی کنار هم بودن و به درد هم رسیدن ،تا تو هر مسیر زندگی که پیاده می شیم با هم بودن و به یاد هم بودن رو فراموش نکنیم


به همت: ندا تنهایی مقدم






0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.