شیرین:آقا جون تا کی باید من توی این خونه زندون بمونم

بابا به من اخمی کرد ولی من بی اعتنا به آقاجون چشم دوختم آقاجون دستی بر روی عصایش کشید مثل همیشه متکبر و مغرور چطور تونسته بود یک مادرو از پسرش جدا کنه نیشخندی زدم هیچ انتظاری از این آدمی که حالا رو به رومه نمی شه کرد نگاهم به نگاه وحید خورد لبخندی زد نه خیلی ازت خوشم می یاد اینطور لبخند می زنی
آقاجون:توی خونه ی خودت موندن زندونیه
نگاهی به اقا جون کردم به یک لحظه به چشام خیره شد و بعد نگاهشو به رو به رو ثابت کرد
شیرین:ولی آقا جون من درس دارم دانشگاه دارم
آقاجون:می خوایم مطمئا شیم هنوز خطری تهدیدت نمی کنه
نگاهش کردم :دیگه خطری تهدیدم نمی کنه شما ..
وحید نگذاشت حرفم تموم شده:تو از کجا می تونی بگی
بیا یک کلمه هم از مادر عروس
عمه بهار:خوب تو هم از کجا می دونی دوباره می یان سراغش
شیرین نگاهی به وحید کردمثلا غیرتی شده بود
شیرین:از اونجایی که بنده یک ماه کامل باهاشون زندگی کردم
وحید نیشخندی زد:معلوم نیست اونجا چه بلایی به سرت آوردن
شیرین با عصبانیت از جایش بلند شد :تو حق نداری به من توهین کنی
وحید به صندلی لم داد:چرا حق دارم چون شوهرتم
شیرین پوزخندی زد:انگار یادت نیست هنوز شوهر من نشدی
وحید دستانش را مشت کرد خواست چیزی بگوید که باصدای آقاجون هردو سکوت کردیم
آقاجون:تو یک هفته دیگه باید صبر کنی
از جای خود بلند شد که شیرین پوز خندی به وحید زد
وحید:آقاجون منم حرفی دارم
آقاجون نگاهی به وحید کرد
وحید:آقاجون من قراره با دختر دایی زندگی کنم ولی ولی از این اتفاقی که پیش اومده از کجا مطمئا شم که شیرین همون شیرین قبله
بابا بهروز با عصبانیت نگاهش کرد
بابا بهروز:منظورت از این حرف چیه وحید
با عصبانیت به وحید نگاه می کرد وحید خونسرد نگاهش را به شیرین دوخت
آقاجون:درست صحبت کن بدونم چی می گی پسر جون
وحید:می خوام بدونم که هنوز دختره یا نه
بابا بهروز از جایش بلند شد و فریاد زد:تو حق نداری به دختر من توهین کنی
وحید: منم حق دارم بدونم دیگه نمی شه همینطور گذشت

تمام بدنم از عصبانیت می لرزید نگاهی به چشماش کردم و لبخندی زدم که شوکه شد آهسته که فقط اون بشنوه

آقاجون عصایش را محکم به زمین کوبید
آقاجون:حق با وحید هست ما از کجا بدونیم که اونا کاری نکردن
چیزی در درونم شکست نگاهی به بابا بهروز کردم که سرش را پایین انداخت صدای مامان سایه و عمه بهار را نمی شنیدم فقط نگاه به ان چشمان مغرور کردم دیگه ترسی ازش نداشتم اون شرف منو زیر سوال برده بود اگه اون پدربزرگم بود من نوه اش بودم اگه بابام چیزی از غیرت نمی دونست ولی خودم می تونستم از خودم دفاع کنم همونطور که چشم در چشمش بودم گفتم
شیرین:هرجور میلتونه فکر کنین منم فردا می رم دانشگاه کسی هم نمی تونه جلو دارم باشه
از پشت میز بلند شدم که بابا بهروز گفت
بابابهروز:شیرین برگرد از آقاجون معذرت بخواه
همنطور که به طرف در می رفت گفتم:لایق معذرت خواهی نمی دونم
هم همه ای به پا شد فقط آخرین لحظه نگاهمو به آقاجون دوختم که نگاهم می کرد آقاجون برگشت منم به راه خودم ادامه دادم
آقای منوچهر بهادری کنار عکسی ایستاده بود و ان را نگاه می کرد که صدای پسرش اورا به خود اورد
بابا بهروز:آقا جون من بابات شیرین معذرت می خوام
صدای تحکم آمیز منوچهر بهادوری در اتاق پیچید
آقا جون:بیرون
صدای بسته شدن در را شنید یاد حرف شیرین افتاد لایق معذرت خواهی نمی دونم درست یادش است 25سال پیش پسرش همین حرف را به او زده بود هنوز همان چشمها جلوی چشمانش بود صدای همسرش فرشته هیچوقت نمی بخشمت منوچهر که پسرمو ازم گرفتی عصا زنان کنار پنجره رفت نوه ی عزیزش را دید صدایی اورا به خود لرزاند آقاجون می یاد می یاد اون روزی که به زانو در می یاین می یاد اون روزی که تاوان همه چیو باید بدین فردی از همین خانواده شمارو به زانو در می یاره این قول از بهداد بهادوری یادتون باشه نگاه دیگری به شیرین کرد و اخمهایش درهم رفت من جلوی همه چیز را می گیرم
صدای داد وفریاد در خانه پیچیده بود که او خارج شد هنوز مخالفت می کردن که به دانشگاه برود و او با همان لجبازی حالا راهی دانشگاه می شد در حیاط را که بست لبخند به لب آورد واسه ی چی روزمو با حرفای اینا خراب کنم نگاهی به دور برش کرد و در دل نالید کجایی ارشیا
ارشیا بهم ریخته وارد خانه شد مادرش نگاهی به او کرد ارشیا که وارد اتاقش شد عمو بهداد به بیرون آمد نگاهی به همسرش کرد
عمو بهداد:اومد

او سرش را تکان داد عمو بهداد لبخندی زد و اشاره کرد به او که به بالا برود:جون بهداد آهو بلند شو برو بالا تو که می دونی من نمی دونم چطور صحبت کنم که خر بشه
زن عمو آهو اخمی کرد و صورتش را برگرداند:منو که خر کردی
عمو بهداد خنده ای کرد و کنار او نشست:دور از جون خانوم خر چیه من شمارو با یک بدبختی مال خودم کردم
ارشیا به چهار چوب در تکیه داده بود و به کل کل انها نگاه می کرد لبخندی به لب آورد و به انها نزدیک شد عمو بهداد نگاهی به او کرد
عمو بهداد:خدایا شکرت نمردیمو دیدیم شما بخندین
ارشیا به مبل لم داد و نگاهش را به پدرش دوخت:بابا همچین می گین انگار من اصلا نمی خندم
عمو بهداد:آره که نمی خندی همیشه باید صورت اخموتو ببینیم اون دختره کی بود اسمش
زن عمو آهو:بهداد
عموبهداد:جون بهداد بله خانوم گلم
زن عمو آهو خجالت زده سرش را به زیر انداخت و به ارشیا اشاره کرد
عمو بهداد:ای بابا خانوم خجالت نداره این غولو که می بینی از خودمونه
ارشیا با شنیدن غول دلش بار دیگر گرفت شنیده بود شیرین به او غول می گفت زن عمو آهو با دیدن حالت گرفته پسرش بلند شد و کنارش نشست
زن عمو آهو:چیه مادر چت شده
ارشیا بدون حرفی بلند شد:من باید برم کار دارم شام خونه نیستم
با صدای پر تحکم پدرش ایستاد:بشین سر جات
زن عمو آهو:بهداد
عمو بهداد:ای بابا خانوم بذار جدی باشم دیگه هی این بهدا می گی دل ما زیرو رو می شه
زن عمو اشاره ای به ارشیا کرد که سرش به زیر بود
عمو بهداد:تو نمی خوای به ما بگی این یکماه کجا بودی
ارشیا:من که به شما گفتم برای کار شرکت بیرون رفته بودم
عمو بهداد:ارشیا به من نگاه کن
ارشیا سرش را بالا گرفت و به چشمان ابی پدرش که او را یاد شیرین می انداخت دوخت
عمو بهداد:چته پسرم از موقعه ای که برگشتی توی خودتی دیگه اون ارشیای قبل نیستی
ارشیا دیگر طاقت ان نگاه را نداشت سرش را به طرف دیگر برگرداند
ارشیا:هیچی نیست بابا شما گیر دادین من که ارشیا ی اولم

زن عمو آهو دست بر روی دست پسرش گذاشت

زن عمو آهو:من مادرتم می شناسمت تو اون ارشیای قبل نیستی همه اش خودتو با کار درگیر کردی توی این سه هفته که اومدی تغییر کردی (لبخند ی به لب اورد و چشمانش را به چشمان پسرش دوخت)من پسر عاشقمو نشناسم کی بشناسه
با صدای گللللل گفتن بلند عمو بهداد انهارا به خود آورد ارشیا با یک خداحافظی از مادرش فرار کرد دیگر مادرش مطمئا شده بود که او عاشق شده است کنار همسرش نشست
زن عمو :پسرت عاشق شده
عمو بهداد خنده ای کرد و نگاهش را به همسرش دوخت
عمو بهداد:کی می یاد عاشق پسر تو می شه
زنعمو آهو مشتی به بازوی او زد:از خداشم باشه عاشق پسر خوشتیپم بشه
عمو بهداد خنده ای کرد:همین خودت مایه بذاری روی پسرت
ارشیا که به دفتر رسید نگاهی به منشی اش با اخم کرد:خانوم احمدی کسی زنگ نزد ملاقات کننده نداشتم
خانوم احمدی که به اخم های همیشگی او عادت داشت سرش را به زیر انداخت
خانوم احمدی:نه آقای بهادوری نه ملاقات کننده داشتین نه کسی تماسی گرفت
شیرین سرش را در دستانش گرفت:شبنم نکنه منو فراموش کرده
شبنم که نگاهش به دستان شیرین بود با صدای شیرین نگاهش کرد
شیرین:مرض چرا این شکلی نگام می کنی
شبنم نفسش را بیرون داد:می دونی شیری یک چیز عجیبه
شیرین دستش را به زیره چانه زد و نگاهش را به او دوخت:چی عجیبه شبی

شبنم اخمی کرد :شبیو کوفت می دونی خوشم نمی یاد

شیرین:پس شیرین رو کامل بگو بدونه مخفف
شبنم : اه باشه حالا کاش همونجا مونده بودی دختره ی پرووو
شیرین خنده ای کرد:ای خدا کاش مونده بودم
شبنم سرش را با تأسف تکان داد:دیدن تا حالا کسی که آدمو ربوده یا همون گروگان گرفته عاشق بشه اینا چه خول چلایی بودن بخدا من به جای تو بودم حالا سکته کرده بودم سینه ی قبرستون بودم اه اه دختر بی حیا رفته گفته حالا که منو ربودین بیاین دوست شیم بعد عاشق پسر مردم شده پسری که حالا معلوم شده پسر عموشه پس خوله دیگه که عاشق (اشاره به شیرین که از حرفهای او در حال خندیدن بود)همچین آدمی شده ای خدا منو بین چه آدمایی گذاشتی
خودش نیز از حالتش خنده اش گرفت
وحید:سلام
شیرین خنده اش را خورد و زیر لب:خروس بی محل
شیرین نگاهی به او کرد دوستای چلاقشم کنارش ایستاده بودن یکی از دوستاش امید که داشت همینجوری منو می خورد جمع کن اون آب دهنتو راه افتاده
شیرین:فرمایش
وحید نیشخندی زد:می یای بریم باهم بیرون




ادامه دارد...

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.