شب فرا ریس خانه در سکوتی عجیب فرو رفته بود. گاهی صدای شیونی آن را در هم می شکست که آن هم به زودی قطع می شد.

صبح روز بعد عزاداری دوباره آغاز شد. پذیرایی از مهمان ها به عهده ی من و مهتا بود. سروناز و صنوبر حتی حال حرف زدن را هم نداشتند. دائما گریه می کردند. دایه مدام جوشانده ای به خورد سروناز می داد و می گفت: بخور مادر. حرص نزن برای بچه ات ضرر دارد. به حال آن بیچاره رحم کن.

دم عصر بود که خبر دادند احمد وارد شده است. از شنیدن نام او احساس بدی به من دست داد. دلم نمی خواست هرگز با او رو به رو شوم. به آرامی به یکی از اتاقها رفتم. به طوری که هیچ کس متوجه ی غیبتم نشود.

ناگهان صدای گریه ی خواهرانش به اوج رسید. داداش دیدی مادرمان را از دست دادیم؟

چقدر از این مرد که روزگارم را سیاه کرده بود بیزار بودم. دعا می کردم در تمام مدت اقامتش با او رو به رو نشوم. نگاهی به آینه ی رو به رو افکندم. چشمانم پف آلود شده بود.

صدای دایی جمشید را شنیدم که می گفت: گریه بس است. باید راهی قبرستان شویم. مرده را باید دفن کرد. و خطاب به احمد افزود: بس کن تو مرد هستی باید خواهرانت را دلداری بدهی. حالا که مادرتان رفته باید بیشتر به انها برسی.

در همین انثا صدای مادر بلند شد که به مهتا می گفت: برو بگو دیبا بیاید.  می خواهیم به قبرستان برویم.

مهتا بعد از مدتی جستجو در اتاق را باز کرد و گفت: تو اینجایی؟ بیا می خواهیم به قبرستان برویم. مادر منتظر است. زمان تشییع جنازه رسیده.

نمی آیم می خواهم قدی استراحت کنم. شما بروید. من به کارهای خانه رسیدگی می کنم.

چرا؟ دایی جان از دستت دلخور می شود.

توی این شلوغی دایی جان کجا حواسش به من است؟ بعد هم اصلا دلم نمی خواهد آن مرد را ببینم. بعدش هم اصلا دلم نمی خواد آن مرد را ببینم.

دیبا چرا نمی پذیری؟ همه چیز به پایان رسیده است. تو نباید از واقعیت فرار کنی. شاید روز بلاجبار با او رو به رو شوی. آن وقت چه؟

نه هزگز این اتفاق نمی افتد.

فکر می کنی.

بلاخره او پسر دایی ماست.

خب مهتا از این حرف ها بگذریم بگو ببینم تنهاست؟

نه همراه زنش است.

زنش چطور است؟

مهتا به حالت مسخره ای خندید. مثل صغری کلفت دایی جان. به خدا مهوش حق داشت اجازه ندهد این زن به خانه ی انها بیاید. ندیدی وقتی جلو آمد تا صنوبر و سروناز را در آغوش بگیرد چطور با دوری و اخم آنها رو به رو شد. به طوری که احمد با تشر به زنش گفت برود یک گوشه بايستد. زنک تازه به دوران رسیده مانند کولی ها تا آرنجش را پر از النگوی طلا کرده است. فکر می کنم خود احمد هم از وجود او عارش می آید. اما دیگر نمی تواند سرناسازگاری بگذارد. هیچ کس به او روی خوش نشان نداد. چادر گلدار سفید به سر داشت که لباس زیر چادرش قرمز بود. خنده دار تر از همه خاله ملوک بود که توی این گیر و دار با صدا بلند گفت: مگر لباس مناسب نداشتی که این طوری آمدی مجلس عزای مادر شوهرت؟

حق احمد. خلایق هرچه لایق. باید چنین زنی گیرش می آمد. دلم خنک شد.

مهتا دوباره اصرار کرد که همراه آنها بروم اما من از رفتن خوداری کردم. اندکی بعد خانه در سکوت فرو رفت. فقط صدای پای خدمه به گوش می رسید. سرم را به دیوار تکیه دادم و چادرم را روی صورتم کشیدم. از دیشب تا اون موقع یک لحظه هم استراحت نکرده بودم. چشم هایم را برنهادم.

نمی دانم چقدر طول کشید که با صدای ورود شخصی پلک گشودم.

ببخشید خانم می توانم قدی استراحت کنم؟

بله راحت باشید.

زن چادرش را روی پاهایش انداخت. خدای من چقدر چهره اش آشنا بود. اما هرچه به مغزم فشار آوردم به یاد نیاوردم که او را کجا دیده ام.

زن به بالشی تکیه داد و چشم هایش را بر هم نهاد. بعد دوباره لب به سخن گشود. چقدر هوا گرم است. فکر نمی کردم هوای تهران آنقدر گرم باشد.

گفته اش را تصدیق کردم.

شما تشییع جنازه نرفتید؟

نه خیلی خسته بودم. انگار شما هم خسته اید؟

بله ما راه زیادی را آمده ایم و من لباس مناسبی نداشتم. یعنی آنقدر با عجله آمدیم که فکرم به لباس نرفت. آخر مراسم مادر شوهرم است.

چند لحظه مفهوم حرف را درک نکردم. مادر شوهرتان؟

بله مادر شوهرم.

یعنی شما زن احمد هستید؟

بله. شما چکاره ی خانواده ی زرین می شوید؟

با عصبانیت گفتم: من دیبا، دختر عمه ی شوهرتان هستم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.