با نگاهی متعجب مرا برانداز کرد و زیر لب گفت: دیبا.  .. دیبا... زن سابق احمد. بعد از جا برخاست و با نگاهی تنفربار از اتاق خارج شد  و مرا در حیرت و تعجب تنها گذاشت.

مهتا راست می گفت. وی زنی بی فرهنگ بود که حس حسادتش او را به سر حد جنون کشانده بود. از چشمانش شراره های خشم ساطع می شد. ناگهان به یاد آوردم او همان زنی است که عکسش را در نیشابور در گنجه اتاق خواب مهمان پیدا کرده بودم.

شب فر ارسید همه ی مهمانها برای صرف شام به  خانه ی دایی آمدند. میزها را در حیاط چیده بودیم و مهمانها مشغول صرف شام بودند. از دور احمد را دیدم. برای لحظه ای نگاهمان در هم گره خورد. با علامت تنفر از وی روی برگرداندم.

تا ۳ روز پس از مرگ مهوش دائم در خانه ی دایی بودیم و در اداره ی امور به آنها کمک می کردیم. بعد از شب سوم همگی همراه ماکان به منزل ما رفتیم. قبل از خروج از خانه دایی خشایار باری دیگر مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید. احمد را از دور دیدم. در آن چند روز هیچ کلامی بین ما رفت و آمد نشده بود. زمانی که در ماشین ماکان قرار گرفتیم با خشم ما را می نگریست

چند روز بعد از مراسم چهلم مهوش سروناز وضع حمل کرد. ولی اولین بچه اش را بدون این که مادرش کنارش باشد به دنیا آورد. اما مادر و طاهره خانم دائما بالای سرش بودند. خدا دختری زیبا و ظریفي به آنها عطا فرمود که اسمش را به یاد مادرش مهوش گذاشتند.

چند روز بعد من به همراه ماکان به آموزشگاه ساحل رفتم. اتاق خالی ساده با نیمکت های چوبی و تخته سیاه هایی که وسط کلاس نصب شده بود و میز و صندلی اش در گوشه ی اتاق پشت به پنجره که مخصوص آموزگار بود. در آنجا با دو همکارم آشنا شدم. یکی از آنها زنی به نام نیره آویش بود که حدودا ۳۵ سال سن داشت و دیگری مردی مسن به نام آقای سعدی. از بدو ورود با هر دو گرم گرفتم و شروع به صحبت در مورد تدریس کردم. کلاسها تمام هفته ام را پر می کرد. قرار شد از شنبه ی هفته ی آینده شروع به کار کنم.

صبح شنبه خیلی زود برخاستم. لباس پوشیدم و از پدر و مادر خداحافظی کردم. اتومبیلی کرایه کردم تا مرا سر چهار راه پلهوی رساند. بعد دوان دوان خود را به آموزشگاه رساندم. در اتاق دفتر را زدم. جوابی نشنیدم. به آرامی وارد شدم. کسی آنجا نبود. خدای من یعنی دیر رسیدم و همه سر کلاسند؟

به سرعت خود را به کلاسم رساندم. در را باز کردم و هراسان داخل را نگاه کردم. چشمم به چند نفر دانشجوی پسر و دختر افتاد که در گوشه ای مشغول مطالعه ی روزنامه های صبح بودند. اما تعدادشان کمتر از ان بود که حدس می زدم. با ورود شتابزده ام همه به خنده افتادند. یکی از پسرها به شوخی گفت: خیلی زود آمده ای کوچولو. هنوز استاد نداریم.

از حرفش همگی خندیدند. دختری که از همه دورتر نشسته بود به آرامی گفت: بیا اینجا پیش من بشین کلاس هنوز شروع نشده است.

به ساعتم نگاهی انداختم. خیلی زودتر از موعد رسیده بودم. و دانشجویان من را شاگردی تازه وارد به حساب آورده بودند. سلام کردم و به زبان فرانسوی عذر خواستم. همگی با دهانی نیمه باز من را برانداز کردند. بعد به آرامی به دفتر رفتم و گوشه ای نشستم.

اولین روز تدریسم برایم خاطره ای جالب به همراه آورد. یعنی رفتار من آنقدر عجولانه بود که سمت استادی ام را به زیر سوال می برد؟ سعی کردم کمی جدی تر ولی مهربان و دلسوز رفتار کنم.

اندکی بعد در دفتر باز شد و مستخدم آموزشگاه وارد شد. با دیدنم مکثی کرد و گفت: خانم با کسی کار دارید؟ می بینید که هنوز نیامده اند. اگر برای ثبت نام آمده اید یک شنبه ها بعد از ظهر صورت می گیرد.

با لبخندی در جوابش گفتم: نه پدرجان من برای تدریس آمده ام. پیرمرد با شرمساری سرش را به زیر انداخت و گفت: ببخشید به جا نیاوردم. اصلا این روزها فکرم خراب است. درست می گویید. خانم آویش گفته بودند. سپس به صورتم زل زد و گفت: شما حتما خانم زندی هستید.

بله درست است.

من هم بابا رجب سرایدار اینجا هستم. الان همکارانتان می آیند. شما زود آمده اید هنوز ساعت ۸ نشده است. بشینید برایتان چای بیاورم.

نه متشکرم. خورده ام.

پس من می روم. اگر امری داشتید، صدایم بزنید. آن طرف حیاط هستم.

بروید من کاری ندارم منتظر می مانم تا همکارانم بیایند.

پیرمرد با اجازه خارج شد. دانشجویان کم کم می آمدند. در این فکر بودم که اولین روز تدریسم را چگونه آغاز کنم. کتابی را که قبلا از آقای سعدی گرفته بودم تا نگاهی به آن بیندازم، در آوردم و به مطالعه پرداختم. پس از مدتی در دفتر باز شد و خانم آویش و پس از آن آقای سعدی وارد شدند. بعد از سلام و احوال پرسی هر دو از این که من زود به آموزشگاه آمده بودم متعجب و خوشحال شدند. آقای سعدی گفت: من علاقه ی شما را به تدریس تحسین می کنم. معلوم می شود که می خواهید از دل و جان مایه بگذارید. ما قبل از شما چند نفر را برای تدریس ثبت نام کردیم اما آنها به انگیزه ی مادی آمده بودند و نتوانستند خواسته ی ما را بر آورده کنند. سرسری از کار تدریس می گذشتند و اصلا به فکر بالا بردن سطح کلاس نبودند.

امیدوارم من بتوانم رضایت شما را جلب کنم. من به پول تدریس احنیاجی ندارم و این کار را برای سرگرمی و بالا بردن سطح معلومات دانش پژوهان در نظر گرفته ام.

بابا رجب با چای وارد شد. اول سینی را به سمت من گرفت و بعد هم به خانم آویش و آقای سعیدی تعارف کرد. یک استکان دیگر در سینی باقی ماند. آقای سعیدی با خنده گفت: بابا رجب باز اشتباه کردی. یکی استکان زیادی آوردی. تا دیروز سه تا استکان چای می ریختی حالا ۴ تا. پس کی می خواهی به نبود آقای پژوهش عادت کنی؟

بابا رجب سرش را جنباند و گفت: این روزها کم حواس شده ام. هنوز به نبود آقای فرزین عادت نکرده ام. به خدا تقصیری ندارم. بعد با شرمساری خارج شد.

مگر شما چند نفرید که اینجا تدریس می کنید؟

خانم آویش گفت: این آموزشگاه خصوصی است. مدیر اینجا آقای فرزین پژوهش است. الان یک ماهی می شود که برای دیدار از خانواده به فرانسه رفته اند و تا دو ماه دیگر باز می گردند. یعنی حالا با شما ۴ نفر هستیم. آقای تدریس کلاس آخر را به عهده دارند. به عبارتی آخرین مرحله ی تکمیلی زبان فرانسوی را. با نبود ایشان این کلاس در آخر مرداد شروع می شود و فعلا دانشجویان دوره آخرمان در تعطیلات به سر می برند.

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام خیلی زیبا بود مریم جان
    به خاطر تغییر سایت داستان رها شد اما باز من به خاطر اوردم مرسی عالی بود smiley16

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.