بعد از خوردن چای هر سه برخاستیم تا به کلاس هایمان برویم. موقع خروج آقای سعدی گفت: اجازه دهید من شما را به کلاستان معرفی کنم تا شاگرد ها شما را بهتر بشناسند.
به سرعت گفتم: متشکرم.دوست دارم در اولین روز تدریس، خودم را آزمایش کنم و ببینم می توانم نظم و آرامش  را در کلاسم حکم فرما کنم یا نه.
خانم اویش نظر مرا پسندید و آقای سعدی گفت: این هم پیشنهاد خوبی است. بگذارید خانم زندی خودشان اولین روز تدریس را تجربه کنند.
از هم جدا شدیم و هر یک به سمت کلاس هایمان حرکت کردیم. من در کلاس را گشودم. پسر ها مشغول سرر به سر گذاشتن با یکدیگر بودند و دخترها هم با هم با صدای بلند حرف می زدند. یکی از پسرها با ورود من موشکی را که با کاغذ درست کرده بود به سمتم پرتاب کرد و با صدای بلند گفت: این هم یک دختر خانم جدید. ورودتان را تبریک می گویم، مادمازل. امیدوارم شما قصد درس خواندن داشته باشید، نه مثل این خانم ها این جا سالن را آشپزی و خانه داری کنید.
همگی زدند زیر خنده. اما من قیافه ای جدی به خود گرفتم. همه با چشمانی متعجب مرا می نگریستند. همان دختری که صبح از من خواسته بود کنارش بشینم بلند شد و با کمال ادب رو به رویم ایستاد: من زیبا هستم. امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم. اگر دلت می خواهد بیا کنار من بشین. می دانم امروز روز اولت است. ما یک ساعت دیگر با آقای سعدی درس داریم. الان ایشان عهده دار کلاس سومی ها هستند.
با لبخند گفتم. از امروز تدریس این کلاس به عهده ی من است.
ناگهان سکوتی همراه با پچ پچ در فضا حاکم شد. زیبا سرجایش نشست و من به آرامی روی سکوی کنار تخته سیاه ایستادم.
خانم ها، آقایان، سلام. من دیبا زندی هستم. از امروز کار تدریس این کلاس به عهده ی من است. امیدوارم بتوانیم این ترم را به خوبی در کنار هم طی کنیم.
بعد از اتمام درسم یکباره صدای شلیک خنده ای به هوا برخاست. همان پسری بود که از صبح تا حالا چندین بار مزه پرانده بود. ناگهان با چهره ای خشمگین به صورتش نگاه کردم. بلند شو.
پسرک ایستاد. انگار از کارش سرفراز بود. نگاهی شیطنت بار به دوستانش افکند و بعد مستقیم در چشمان من خیره شد.
اسمت چیست؟
سکوت کرد.
دوباره پرسیدم: اسمت چیست؟
با لودگی گفت: داریوش افضل.
خب جناب افضل اگر قصدت بر هم از آرامش کلاس است، می توانی همین الان اینجا را ترک کنی. اما اگر نه، تا این ساعت حضور مرا درک نکرده ای و قصدی از مسخره بازی هایت نداشته ای، بشین و به درس گوش کن. در غیر این صورت ناچارم تو را مثل یک بچه ی بی ادب از کلاس اخراج کنم. خب نظرت چیست؟
پسرک چیزی نگفت و آرام سر جایش نشست.
این درس خوبی برای او و عده ای شد که آن جا را با مراکز عیش و نوش عوضی گرفته بودند.
دخترکی که بعدا فهمیدم نامش افسانه است، دفتری از کشوی میزش در آورد: خانم زندی این هم دفترچه هاي بچه هاست. من به همراه خود به خانه می برمش. روزهای قبل حضور غیاب بچه ها به عهده ی من بود. اما فکر می کنم شما آن را بخواهید.
با تشکر دفتر را از افسانه گرفتم و اسامی بچه ها را خواندم و با چهره ی تک تکشان آشنا شدم. بعد برخاستم و اولین قانون کلاسم را برایشان عنوان کردم.
در کلاش من تمام مکالمه ها از بدو ورود تا زمان خروج از کلاس به زبان فرانسوی انجام می شود. ولو این که شما نتوانید خواسته تان را به طور صحیح بیان کنید.
همگی اعتراض کردند یکی گفت: شیوه ی تدریس آقای سعیدی غیر از این بود.
دیگری گفت: چه بد! ما که نمی توانیم مثل شما فرانسوی حرف بزنیم.
میان حرفشان دویدم و گفتم: من به شیوه ی تدریس هیچ کس کار ندارم. این به نفع شماست. اگر می خواهید بهتر زبان بیاموزید، اول باید با تلفظ کلمات و ادای جملات آشنا شوید. اگر محیط کلاس طوری باشد که تمام کلمات به زبان فرانسوی ادا شود، شما کلماتی یاد می گیرید که در زندگی روزمره با انها سرو کار دارید و به راحتی زبان می اموزید.
روز اول کار من با شادی و علاقه به پایان رسید. وقتی برای خداحافظی به دفتر رفتم، خانم آویش با خنده گفت: آفرین به این نظمی که امروز در کلاس شما به چشم می خورد. من صدای شما را در زمان تدریس و صحبت کردن با بچه ها شنیدم و از این سازمان دهی خشنودم. کاش آقای پژوهش هم بود و خودش به شما تبریک می گفت.
با تشکر از انها خداحافظی کردم. قبل از این که وسیله ای کرایه کنم ماشین ماکان جلو پایم ترمز کرد. با دیدنش لبخندی زدم و کنار دستش نشستم. ماکان با مهربانی جواب سلامم را داد. دیبا امروز چطور بود؟ اولین روز تدریست به خوبی پایان یافت؟
درحالی که صورتم را در آینه برانداز می کردم به حالت سپاسگزاری گفتم: بله سرهنگ متشکرم. واقعا روحیه ام عوض شده. اول می ترسیدم که زبان را به کلی فراموش کرده باشم، اما وقتی اولین سطر کتاب را خواندم خیالم آسوده شد.
خب موافقی مرا به یک نوشیدنی مهمان کنی؟
با خنده گفتم: بله. به شرط این که سرقولتان باشید. شما مهمان منید. نبینم دست در جیب کنید.
کم کم به محیط آموزشگاه عادت کردم. روز ها با شوق فراوان به سر کار می رفتم و زمان مراجعت بسیار سرحال بودم. همه از سرخوشی من خوشحال بودند. جان تازه ای گرفته بودم. آبی زیر پوستم دویده بود و رنگ و رویم تغییر کرده بود. تمام این ها را مدیون خانواده ام و ماکان بودم. همه دست در دست هم دادند و مرا از مرداب افسردگی نجات دادند.
اواخر سه ماه تحصیلی شاگردانم فرا رسیده بود و زمان امتحان ورود آنها به مرحله ی دیگر از تعلیم بود. بچه هایم قرار بود در کنار خانم آویش عزیز مرحله ی دوم را سپری کنند. همگی در تلاش بودند تا مرحله ی اول را به خوبی طی کنند. ما حالا دوستان خوبی برای یکدیگر شده بودیم. با این که تفاوت سنی زیادی با من نداشتند، من هر کدام را کودکان خود می دیدم. همانطور که مادر به کودکش کمک می کند تا تک تم الفاظ را بیاموزد، من هم لحظه به لحظه شاگردانم را از نطر فراگیری زبان قوی تر و غنی تر می نمودم و از جان و دل کمکشان می کردم تا موفق شوند.

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. عالی بود مثل همیشه سپاس smiley16 smiley10 smiley18 smiley19

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.