روزی آقای سعدی سری به کلاسمان زد. کتابی با خود آورده بود که آن را به شاگرد میز اول داد. بخوانید لطفا هول نشوید. این کتاب در سطح دانش شماست. شاگردم با تسلط کامل سطور را به زبان فرنسوی قرائت کرد و بعد کتاب دست به دست چرخید و همگی صفحه ای از آن را با صدای بلند خواندند.  چشمان آقای سعیدی از تعجب گرد شده بود. نفر آخر که خواند آقای سعیدی کتاب را از وی گرفت و با شادی مثل بچه ها کف زد و رو به  من کرد و گفت: جای بسی تشکر است. من اصلا انتظار این همه پیشرفت را نداشتم.

روز امتحان آخر ترم هنگامی که به سوی دفتر می رفتم صدای مردی به گوشم رسید که با خانم آویش سخن می گفت. وقتی وارد شدم خانم اویش با دیدنم چهره اش از شادی باز شد. سلام کردم. نگاهم به پشت میز مدیر جلب شد. مردی با دیدنم از جا برخاست و با لبخندی پاسخ سلامم را داد. مردی جوان و خوش تیپ بود با چشمانی به رنگ آبی، قدی بلند، صورتی بسیار ظریف که بیشتر شبیه زنها بود و موهایی روشن که روی هم رفته جذاب بود. حس زدم آقای فرزین پژوهش، ریاست اموزشگاه باشد.

خانم آویش جلو آمد و با لبخندی به چهره ام گفت: معرفی می کنم ایشان آقای فرزین پژوهش، ریاست محترم آموزشگاه ساحل هستند. و در حالی که به سمت آقای پژوهش نگاه می کرد گفت: ایشان هم خانم دیبا زندی، همان استاد محترمی هستند که چند لحظه پیش در موردشان سخن می گفتم.

پس درست حدس زده بودم. او آقای پژوهش بود. با احترام سلام کردم. او دستم را به رسم ادب فشرد و از دیدنم ابراز خوشحالی نمود.

خانم آویش با خوشرویی گفت: چه خبر خانم زندی؟ امتحان تمام شد؟

نه هنوز.

پس شما چرا اینجا...

بله من کلاس را ترک کردم! زیرا طاقت آن همه اضطراب را نداشتم. انگار نگرانی بچه ها به من هم منتقل شده بود. نمی خواستم با دلواپسی هایم روحیه ی آنها را ضعیف کنم.

چه خوب، این هم یکی از دیگر از مسائل جالب تدریس شما٬ من می دانم با تلاشی که شما برای این بچه ها کردید، حتما همگی در سطح خوبی قبول می شوند.

امیدوارم.

آقای پژوهش با صدای بم مردانه اش گفت: من شیوه ی تدریس شما را می پسندم. شما درست با بچه ها رفتار می کنید. قبل از این که در آموزشگاه ما شروع به کار کنید ماکان عزیز تعریف استعدادهای شما را پیش من کرده بود. شنیدم به موسقی علاقه مند هستید و گاهی هم پیانو می نوازید. درست است؟

شما و سرهنگ لظف دارید بنده آنقدرها هم استعداد ندارم.

شکسته نفسی نکنید. راستی خانم زندی، شما چند سال در فرانسه اقامت داشتید؟

من جز یک سفر چند روزه هرگز فرانسه نبودم.

پس چطور بر این زبان این همه تسلط دارید؟

به کمک یکی از دوستانم که فرانسوی بود.

آه چه جالب! پس استعداد خوبی در یادگیری فرانسه دارید.

امتحان به پایان رسید و تمام شاگردانم با نمراتی خوب قبول شدند. روز آخر بچه ها کیکی تهیه کردند و جشنی برپا کردیم.

همه ناراحت بودند که سه ماه در کلاس من نخواهند بود اما باز جای شکرش باقی بود که در همین آموزشگاه بودند و می توانستیم به راحتی همدیگر را ببینیم.

ترم جدید شروع شد. هفته ها می گذشت و کار من روز به روز بهتر از قبل می شد. تمام اوقاتم را صرف تدریس می نمودم و در عالمی دیگر سیر می کردم. ماکان اغلب روزها مرا به خانه می رساند. روزی به دنبالم آمد و پیشنهاد کرد کمی در جای دنج صحبت کنیم. پذیرفتم.

در رستوران رو به روی وی نستم. موسیقی ملایمی در فضا طنین افکنده بود. من آن روزها به هرچیزی فکر می کردم جز عشق و عاشقی. حتی ماکان هم برایم حکم یک برادر بزرگ تر را داشت. دیگر از سخن گفتن با وی در تنهایی شرمسار نبودم. حالا راحت تر از همیشه بودم و این راحتی باعث شده بود که هیچ احساسی در رابطه با عشق نداشته باشم. می دانستم عشق زمانی به سراغم می آید که از حرفهای ماکان سرخ شوم و عرق شرم بر پیشانی ام بنشیند، زمانی که طاقت نگاههای او را نداشته باشم. شاید وجود ماکان برایم عادت شده بود. شاید هم فاصله ای که در گذشته بینمان ایجاد شده بود مرا سرد کرده بود. اما هرچه بود احساس می کردم با بالاتر رفتن سنم دیگر آن بچه ی گذشته نیستم. حالا من به مرز سی و یک سالگی رسیده بودم و ماکان ۴۲ ساله بود.

ماکان دستی به موهایش کشید: دیبا می بینی چقدر سفیدیهایش زیاد شده؟

بله دارید پیر می شوید.

اما خیلی زود است که ماکان از غم و غصه پیر شود. دلت برایم نمی سوزد؟

با خنده گفتم: چرا می سوزد. اما چاره ای نیست. همه پیر می شوند.

چرا. چاره دارد دیبا خانم.

چه چاره ای؟ حتما می خواهید رنگشان کنید.

نه اصلا.

پس چی؟

می دانی یکی از دلایل پیری زودرس مجردی است؟

خب بله.. بروید زن بگیرید.

اِه؟ راست می گویی؟ زن بگیرم؟ تو چرا شوهر نمی کنی؟

باز شروع کردید سرهنگ؟ من یک بار تجربه کرده ام. حالا وضع من با قدیم فرق می کند. من از اول با ازدواج با احمد مخالف بودم اما پدر و مادرم مرا به زور به او دادند. حالا دیگر آنها هیچ اصراری به این امر ندارند. چون ضربه ای که خورده ام آنها را ترسانده است. پدرم راضی نیست دیگر مرا وادار به ازدواج کند.

یعنی می گویی بهادرخان دلش نمی خواهد دختر کوچکش سرو سامان بگیرد؟

چرا، البته، اما من فعلا تصمیم ندارم.

پس کی تصمیم می گیری؟

هنوز وقت زیاد است.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. ممنون مریم جان عالی بود مثل همیشه smiley16

    ممنون مریم جان عالی بود مثل همیشه smiley16
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.