اما نه برای من.
چی برای شما؟ من به شما چی کار دارم؟ شما باید خیلی پیشتر از اینها سرو سامان می گرفتید. نگویید پاسوز من شده اید.
ماکان غذایش را نیمه کاره رها کرد. دیبا من تو را دوست دارم. فقط بگو کی می توانم جواب مثبت را بگیرم. آن وقت صد سال هم که شود صبر می کنم.
با حالت تمسخر گفتم: همان صد سال که گفتید صبر کنید.
وقتی به خانه رسیدم، مادر از دیدارم لب به خنده گشود: دیر کردی دیبا جان.
متاسفم مادر. ماکان برای صرف ناهار می دانم از دستم عصبانی شدید. اما عذر می خواهم.
نه مادر، این چه حرفی است؟ ماکان به گردن تو حق دارد. هیچ اشکالی ندارد. امیدوارم خوش گذشته باشد. دلم می خواهد برایم بگویی چه کردید و چه گفتید؟
خوش گذشت مادر. اما مسئلهای نبود که بخواهم برای شما مطرح کنم. ماکان را که می شناسید، با این که افسر است و اغلب افسران و نظامیان رفتاری خشک و رسمی دارند او بسیار شوخ و بذله گوست. اصلا به سنش نمی خورد ۴۱ ساله باشد. اگر موهای سفیدش را رنگ می کرد همسن خودم به نظر می رسید.
مادر خندید: مادر موی سفید او از مجردی است. اگر زن و بچه داشت دلش گرم خانه اش می بود و مویش به این زودی ها سفید نمی شد. ببین آقاجانت با ۶۸ سال سن هنوز موهایش آنقدر سفید نشده است.
بله. ماشاالله آقاجان جوان تر از سن و سالش مانده است و این را مدیون همسر خوبش است.
راستی دیبا شاگردانت امتحان دادند؟
بله مادر اما امتحانشان یک ماه پیش بود. چطور حالا یاد آنها کرده اید؟
آخر عزیزم می بینم از هرچه غیر از درس و زبان فرانسه می پرسم باب میلت نیست و اصلا دوست نداری بشنوی. پس چه بهتر که حرفی دلخواه تو بزنم تا شاید جوابم را بدهی.
چه می گویید مادر؟ چرا با من این طور رفتار می کنید؟
مادر در حالی که روی مبل می نشست اشکهایی را که من متوجه ی ریزششان نبودم با دستمالی ستود.
وای مادرجان شما گریه می کنید؟
نه دخترم.
چرا مادر. من خودم متوجه شدم. بگویید چرا؟ اتفاقی افتاده؟
نه مادرجان چه اتفاقی؟ فقط دلم گرفته.
چرا؟
می دانی دخترم دلم می خواهد تو هم به سر خانه زندگی ات بروی و همسری شایسته داشته باشی مانند ماکان. آخر من هم مادر هستم. الان مدتها می شود که از احمد جدا شده ای اما اصلا به فکر خودت نیستی. دیبا جان چرا جوانی ات را به هدر می دهی؟ من و پدرت تو را مجبور به ازدواج نمی کنیم. این بار حق انتحاب با توست. چرا داری ما و خودت را زجر می دهی؟ تو رو به خدا به فکر آرزوهای ما هم باش. می خواهیم مثل مهتا باشی. ببین از اول عمرش با حرف ما مخالف نبود و چقدر زندگی اش آرام است.
مادر، می دانم من شما رو اذیت کردم اما سرنوشت من چنین رقم خورده بود. غصه نخورید. قول می دهم اگر مردی به خواستگاری ام آمد او را رد نکنم. اما به شرط این که با نازایی من بسازد.
با این حرفم گریه ی مادر به اوج رسید. آن روزها وضع قلبش خراب بود و همه می ترسیدیم که خدای نکرده برایش اتفاقی پیش بیاید. بلافاصله از حرفم پشیمان شدم و با خنده گفتم: مادرجان گریه نکن. خودت هم می دانی که عیب از من نبوده، وگرنه احمد تا حالا باید ده تا بچه داشته باشد.
مادرم مثل بچه ها بود٬بهانه گیر و زود رنج. با کوچک ترین حرفی می گریست و بلافاصله با کوچکترین شوخی ای می خندید. اشکهایش را پاک کرد و گفت: دختر دیگر به خودت وصله نچسبان.
بیشتر عصرها مهتا به خانه مان می آمد. ساعتی با هم می نشستیم و از هر دری سخن می گفتیم. بچه هایش دیگر بزرگ شده بودند و او باز حامله بود. خدایا مهتا چه خبر است؟ رکورد می شکنی؟
خندید و گفت: بچه شیرینی زندگی است. اگر ده تا هم باشد باز کم است. به خصوص که ناصرخان بچه دوست است. پریا هم دختر بزرگی شده می تواند بیشتر کمک حالم باشد. اما این دیگر آخری است.
من در پی عشقی در دلم بودم، اما این روح سرخورده دوباره عاشق نمی شد. ماکان را دوست داشتم، اما هنوز نامه ی آخرش سدی برای عشقمان بود. چرا و به چه دلیلی مرا ترک کرده بود و حالا با چه جسارتی می خواست او را مثل سابق دوست بدارم؟
تازگی ها اتومبیلی خریده بودم. یک ماهی طول کشید تا راه افتادم حالا برای رفتن به آموزشگاه مدام دنبال وسیله نبودم. دایه با خوشحالی گفته بود: الهی قربونت بشم دیبا جان، یک روز مرا ببر قم. می خواهم حرم حضرت معصومه را زیارت کنم.
آن روزها حال دایه هیچ خوب نبود. بسیار پیر و فرتوت شده بود و کمتر در میان جمع دیده می شد. همگی مان مراعات حالش ار می کردیم و مادر نمی گذاشت مثل سابق مسئولیت بچه های مهتا را بر عهده بگیرد و در آشپزخانه کمک حال خدمه ی دیگر خانه شود. چشم هایش کم سو شده بود و در شب به راحتی نمی توانست ببیند.
روزی در دفتر آموزشگاه نشسته بودیم. خانم آویش هنوز نیامده بود و آقای سعیدی جلوی در مشغول گفتگو با شاگردانش بود. آقای پژوهش مثل همیشه پشت میز مدیریتش به صندلی تکیه داده بود. لباس اسپورتی به تن داشت که بسیار برازنده ی سن و سال و اندامش بود. من کتابی را که پیش رویم بود ورق می زدم و قلم را بین انگشتانم می فشردم. ناگهان شنیدم که مرا مورد خطاب قرار داد: خانم زندی من خیلی دوست دارم کمی با شما بیشتر آشنا شوم.
سر بلند کردم: در چه موردی علاقه دارید من را بیشتر بشناسید؟
شما شخصیت جالبی دارید. شهامت شما مثل مردان است. شما خیلی محکم، در عین حال بسیار مهربانید. با این که مقداری اطلاعات در مورد خانواده ی شما از سرهنگ کسب کرده ام، ایشان هیچ وقت در مورد خود شما سخنی به میان نیاورده اند.
خب شاید لزومی نداشته.
البته که داشته، اما.....
ناگهان زنگ کلاس خورد. با اجازه ی او از دفتر خارج شدم. حرف هایش ناتمام ماند. لزومی نداشت که فکرم را مشغول او کنم. به سرعت به کلاسم رفتم و درس را شروع کردم. وقتی زنگ پایان کلاس خورد، پالتو پوستم را به تن کردم و به سمت اتومبیلم به راه افتادم. هرچه استرات زدم ماشین روشن نشود. حسابی برف باریده بود. چطور باید خود را به خانه می رساندم؟ چند تا تاکسی آمدند اما یا پر بودند و یا مسیرشان جای دیگر بود. فکر کردم به تجارتخانه ی پدر زنگ بزنم تا ناصرخان را عقبم بفرستد. اما باز با خود اندیشیدم نباید مزاحم انها شوم. در همین فکر بودم که ناگهان ماشینی جلوی پایم ترمز کرد. آقای پژوهش سرش را از ماشین بیرون آورد: خانم زندی، سوارشید برسانمتان.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.