با عجله در صندلی کنار دستش نشستم. 

دیدم ماشینتان را گوشه ای پارک کرده اید. اتفاقی افتاده؟

بله ماشین خراب شده است. مانده بودم چطور به خانه برگردم. واقعا متشکرم.

این چه حرفی است؟ ماشین من در اختیار شماست. خوب شد متوجه ی شما شدم وگرنه حتما سرما می خوردید. هیچ دوست ندارم شما را در بستر بیماری ببینم.

از حرفش خنده ام گرفت. یقه ی پالتویم را بالا کشیدم. صحبت را به تدریس و کلاسم کشاندم اما او بسیار ماهرانه موضوع صحبت را عوض کرد.

خانم زندی عزیز، چند سوال از شما داشتم. وقت نشد در آموزشگاه مطرح کنم. امیدورام حمل بر فضولی بنده نکنید.

نه خواهش می کنم.

نمی دانستم چگون مطرح کنم اما امروز می خواهم دل را به دریا بزنم و سوالی را که بیشتر فکرم را به خود مشغول کرده است، عنوان کنم. امیدوارم مرا به خاطر جسارتم ببخشید. می خواستم بپرسم شما چرا تا کنون ازدواج نکرده اید و آیا تصمیم به زندگی زناشویی ندارید؟

نمی خواستم دلیل این را که تا کنون تصمیم به ازدواج نکرده بودم و گذشته ی سراسر اندوهم را که به شکست در زندگی زناشویی ختم شده بود برایش عنوان کنم. چون لزومی نداشت سفره ی دلم را برای همکارم بگشایم. با ملایمت گفتم: هرکس هدفی در زندگی دارد . من هنوز شخص مورد نظرم را پیدا نکرده ام و دوست دارم بیشتر وقتم را صرف کمک به مردم و تدریس نمایم.

چهره اش از خنده باز شد: چه فکر خوبی! کمک به مردم، من هم موافقم. کمک کردن، آن هم به قشر آسیب دیده ی جامعه،کار پسندیده ای است. اما برای شما حیف است که تنهایی را پیشه کرده اید. فکر کنم اگر این کمک کردن پشت گرمی داشته باشید راحت تر است. درست نمی گویم؟

بله حق با شماست. اما پشتگرمی من پدرم است. او همیشه مرا در کار هایم تشویق می کند.

چه جالب. پس پدرتان همونطور که سرهنگ از ایشان تعریف می کردند مرد جالبی هستند. امیدوارم بتوانم ایشان را از نزدیک زیارت کنم.

خنده ای کردم و گفتم: هر وقت دلتان بخواهد می توانید به منزل ما تشریف بیارید. در منزل ما به روی شما باز است.

چند خیابان را پشت سر گذاشتیم، آقای پژوهش گفت: دیبا خانم، می خواستم قبل از رساندن شما سری به محلی بزنم که در مسیر راهمان است اگر دیرتان می شود شما را اول برسانم. اما کارم  دقیقه بیشتر طول نمی کشد.

نه راحت باشید. وقت دارم. شما باید ببخشید که مزاحم شما شدم.

نه این چه حرفی است که می زنید؟ من که عرض کردم این اتومبیل متعلق به شماست.

جلوی عمارتی قدیمی توقف کرد. سر در عمارت تابلوی " خانه ی ایتام فرشته ها " نصب شده بود. او پیاده شد و در عمارت را کوفت. بعد از دقیقه ای مردی میان سال در را گشود و با دیدن او لبش به خنده باز شد.

خوش آمدید جناب پژوهش بفرمایید تو.

 نه متشکرم. امروز وقت کافی ندارم. بعد دست در جیب برد و دسته ای پول به مرد داد و افزود: بچه ها چطورند؟ همه خوبند؟

مرد در حالی که بسته ی پول را در دستش می فشرد گفت: البته آقا. به لطف و عنایت شما همه خوبند.

بگو ببینم سلیمان، نفت و لباس گرم رسید؟

بله آقا. خدا پدرتان را سالم نگه دارد. دل این بچه ها را شاد کردید.

خب من می روم. یک شنبه سری به بچه ها می زنم.

یعنی ما تا یک شنبه چشم به راهتان هستیم؟

خدا را چه دیدید٬ شاید فردا توانستم بیایم.

بعد به طرف ماشین آمد و سوار شد: خب خانم زندی امیدوارم مرا ببخشید. مسیر شما کدام طرف است؟

نشانی را به او دادم و ماشین به حرکت در آمد.

اینجا کجا بود که توقف کردید؟

اینجا خانه ی قدیمی پدرم است که قبل از رفتنشان به فرانسه آنجا را وقف بی سرپرستان کرده است. عده ای کودک یتیم و بی خانواده در آن به سر می برند. من هفته ای یک بار سری به آنجا می زنم و کمکی به بچه ها می کنم.

من هم می توانم بچه ها را ببینم.

البته که می توانید. هر زمانی که دلتان بخواهد.

می توانم به آنها کمکی بکنم؟

بله. خیلی هم خوشحال می شویم که کمک کننده ها روز به روز بیشتر شوند.

بقیه ی راه را در سکوت ظی کردیم. موقع خداحافظی از وی خواستم تا برای صرف چای به خانه ی ما بیاید. اما او کار های ضروری اش را بهانه کرد و گفت: در فرصت مناسب حتما مزاحمتان می شوم.

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.