با ورودم پریا به سمتم دوید و صورتم را غرق بوسه کرد: خاله جان می دانی آمدیم تا همگی پیش شما بمانیم؟ 

 

خوش آمدید عزیزم. بعد گونه هاش را بوسیدم و بعد در حالی که دست هایش را در دست داشتم به سمت مادر و مهتا رفتم. 

مهتا صورتم را بوسید: چطوری خواهرجان؟

خوبم شما چطورید؟

ما هم به لطف خدا خوبیم. بشین برایت چای بیاورم.

متشکرم.

مادر مشغول خواندن دعا بود. سرش را بلند کرد و رو به من گفت: دیبا دایه ات خیلی بیمار است. برو و سری به اتاقش بزن.

چی شده؟ برای دایه اتفاقی افتاده است؟

نمی دانم چرا از دیشب نتوانسته از رخت خوابش بیرون بیاید. دائما سرفه می کند. فرستادم دنبال دکتر. بعد از این که او را معاینه کرد گفت: به سختی بیمار است. خدا نجاتش دهد.

چه می گویید مادر؟ آخر چطور یکدفعه این طور شد؟

من هم نمی دانم. اما پیر زن زحمت زیادی در این خانه کشیده است. به گردن همه ی ما حق دارد. باید از او خوب مراقبت کنیم. حالا برو سری به او بزن.

به سرعت خود را به اتاق دایه رساندم. مرضیه و زهرا کنار بسترش نشسته بودند. با ورودم سلامی کردند و خارج شدند.

دایه جان سلام.

سلام دیبای عزیزم.

دستش را در دست گرفتم: دایه جان حالت چطور است؟

چه بگویم مادر؟

خوب می شوی. دایه جان قول می دهم به محض بلند شدن از بستر بیماری ببرمت حرم حضرت معصومه. مرا ببخش که تنبلی کردم.  

دایه دستانم را فشرد: منتظر آن روز هستم. اما تو غصه نخور. من دیگه آفتاب لب بامم. زندگی ام را کرده ام. شما جوان ها نباید خود را برای پیرزنی که حالا چشم هایش سوی دیدن ندارد، غصه بدهید.

اشک در چشمانم حلقه زد: خدا نکند دایه جان. تو مثل مادرم هستی. به خدا آنقدر دوستت دارم که نمی خواهم مویی از سرت کم شود.

دایه لبخندی زد و دباره دستانم را فشرد.

من پیشت می مانم. حتما فردا خوب می شوی. بعد به داروهایش نگاهی انداختم و سپس مرضیه را صدا زدم. به دخترت بگو داروهای دایه را سر ساعت بدهد.

چشم خانم خیالتان راحت باشد.

دایه چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت. تمام شب را بر بالینش نشستم. دم صبح خواب بر چشمانم غالب شد و دیگر هیچ نفهمیدم. صبح زود با صدای دایه برخاستم. دایه بیدار بود و در بسترش مشغول خواندن نماز بود.

حالت چطور است؟

کمی بهترم دخترم. چرا تا این وقت بالا سرم نشستی؟ برو مادر. باید ساعتی دیگر به سرکارت بروی. خسته که نمی شود به بچه ها درس داد. برو عزیزم.

صورت دایه را بوسیدم و از اتاق خارج شدم.

روزها به سرعت می گذشت. من چندین مرتبه ماکان را ملاقات کردم. بیشتر اوقات گرفته و عصبی می نمود. کمتر از سابق با من سخن می گفت و بیشتر طرف حرفش دیگران بودند. از تغییر حالت ناگهانی اش متعجب بودم. مگر از من خطایی سر زده بود که چنین نسبت به من بی تفاوت شده بود؟ حس  حسادتی عجیب در قلبم رخنه کرده بود. نمی دانم چرا حالا که نسبت به من بی تفاوت بود دوست داشتم مورد نوازش و محبتش قرار بگیرم. چندین مرتبه از او خواستم تا مرا به آموزشگاه برساند و او هر با تقاضایم را به بهانه ای رد می کرد.

شبی حال دایه به هم خورد. دکتر آوردیم و او را معاینه کرد. بعد از خروج دکتر از اتاق دایه تا دم در همراهش رفتم. موقع خداحافظی نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: خانم زندی مریض شما خوب شدنی نیست. به علت آب آوردن شش ها شاید چند هفته بیشتر دوام نیاورد.

برای لحظه ای اختیار خود را از دست دادم و اشک هایم بر روی گونه هایم غلتید. دکتر می شود او را به بیمارستان ببریم.

نه دیگر دیر است. مثل این که این بیماری سال ها قبل در ایشان بوده است.

نه دکتر اینطور نیست. دایه همیشه سالم بود. فقط گاهی که زمستانها سرما می خورد به شدت سرفه می کرد.

خب تشخیص من این است که در خانه بیشتر می شود به ایشان رسیدگی کرد. خودم شب ها برای تزریق آمپول هایش می آیم. نگران نباشید هرچه از دستم برآید برایشان انجام می دهم. به خدا توکل کنید.

بعد از رفتن دکتر، به اتاقم پناه بردم و ساعت ها گریستم. کلامی در رابطه با این موضوع به مادرم نگفتم. زیرا این روزها وضع قلب مادر نیز خوب نبود.

صبح روز بعد به آموزشگاه اطلاع دادم دو روز مرخصی می خواهم. سپس به اتاق دایه رفتم. حالش کمی بهتر شده بود. سلامی کردم و جویای حالش شدم.

خوبم دخترم.

دایه جان می خواهم ببرمت حرم حضرت معصومه. حال داری که به زیارت بروی؟

برق شادی در چشمانش جهید: بله دیبا جان می توانم. اما مگر کلاس نداری؟

نه دایه امروز به خاطر تو مرخصی گرفته ام .

به خاطر من عزیزم؟

بله. فقط به خاطر دایه ی خودم.

با کمک زهرا دایه را در صندلی عقب نشاندیم. مهتا هم همراهمان آمد. دایه که از دور مناره های حرم را دید اشکش سرازیر شد. مدام من و مهتا را دعا می کرد. هردو زیر بازوهای او را که به سختی حرکت می کرد گرفتیم. من بی اختیار گریه می کردم. می دانستم این موجود نازنین تا چند وقت دیگر از پیشمان می رود. به همین دلیل قلبم لحظه ای آرام نداشت. هر سه به ضریح مبارک متوسل شدیم و اشک ریختیم. خیلی وقت بود که به زیارت نرفته بودم. دلم هوای پرواز روح در مقدسات را داشت.

ادامه دارد.....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.