<!--[if gte mso 9]>

من گریه می کردم. به خاطر عزیزی که می رفت. به خاطر سختی هایم به خاطر رنج هایی که ۸ سال تحمل کرده بودم. آن روز همه ی عقده هایم را از سینه بیرون ریختم. تنهایی ای که به سراغم آمده بود داشت مرا از پای در می آورد. احساس کمبود می کردم، و آن هم یک همدم بود. همدمی که روح خسته ی مرا از کسالت برهاند. حالا می فهمیدم که عشق ماکان تبدیل به تلی خاکستر نشده، و غرور و حس انتقام ناخواسته ام است که مرا وادار به بی اعتنایی می کند. اما باز همان غرور در لحظه ی اعتراف به اشتباهاتم به سراغم آمد. نه تو هرگز نباید در پیش پای او خود را به خاک بیفکنی. بگذار خودش جلو بیاید. بگذار بگوید که به چه دلیل ۱۲ سال پیش تو را لگدمال کرد و نادیده گرفت.

صبح روز بعد با صدای مادر از خواب برخاستم. خدای من! دایه زودتر از آنچه که فکر می کردم از دنیا رفت. شاید دلش برای همین زیارت به دنیا بسته بود.

مرگ دایه، بیماری مادر، و سفر پدر به هندوستان به قصد توسعه ی تجارت باعث شد که مهتا مدتی به خانه ی ما بیاید. حالا او پسر دومی داشت که نامش را پرهام گذاشته بودند. تازگی ها دایی خشایار همسری اختیار کرده بود، زنی بیوه و با اصل و نسب که به واسطه ی خاله ملوک با یگدیگر آشنا شده بودند. عصر یک روز بهاری خانواده ی دایی جمشید همراه یاسر و سروناز و دایی خشایار و همسرش فیروزه در خانه ما جمع شدند.قصد آنها احوال پرسی از مادر و زمان برگشت پدر از مسافرت بود. حالا مدت ها بود که جای خالی دایه در جمع ما احساس می شد. کارهای دایه را مستخدمی تازه و جوان به نام رباب به عهده داشت.

بعد از صرف شام همگی کنار هم نشسته بودیم و در مورد وقایع روز سخن می گفتیم که بحث ازدواج به میان آمد. فیروزه خانم از مادر پرسید: اختر جان دیبا چند سال دارد؟

مادر با شرم پاسخ داد: چند وقت دیگر ۳۱ ساله می شود.

فیروزه نگاهی به من افکند: اصلا به ظاهرش نمی خورد.

با شوخی گفتم: حتما به ۵۰ ساله ها می مانم.

فیروزه گفت: نه من فکر می کردم بیست و پنج، شش سال داشته باشی. بعد مکثی کرد و پرسید: فرانسوی هم می دانی درست است؟

مهتا به جای من پاسخ داد: بله حتی تدریس هم می کند، می دانستید؟

به به. چه عالی! حتما در خیابان پهلوی؟

بله اما شما از کجا می دانید؟

عزیزم از دایی ات پرسیده بودم.

فیروزه مشغول صحبت با مادر و شد و من از جا برخاستم و پیش سروناز فرزند کوچک مهوش رفتم. در حالی که بچه را در آغوش می گرفتم از دور جمع زن دایی ها و مادر را در نظر گرفتم. نمی دانم مادر چه می گفت که فیروزه با تاسف مرا می نگریست. فقط شنیدم مادر به فیروزه گفت: خودتان می دانید. صاحب اختیارید. حرف مارا که قبول ندارد.

ساعتی بعد مهمان ها مشغول صرف میوه بودند که فیروزه به آرامی از روی مبل برخاست و به طرف من آمد: دیبا جان حوصله داری کمی در این هوای بهاری با هم قدم بزنیم و صحبتی کنیم؟

همراه فیروزه به حیاط رفتم و کمی با هم قدم زدیم. در آخر روی نیمکت کهنه ی ته باغ نشستیم. فیروزه حرف را به آموزشگاه و تدریس کشاند و بعد با حالت مادرانه ای به من چشم دوخت.

دیبا جان تو مثل دخترم هستی. من دختری هم سن و سال تو دارم. ۱۴ سالی می شود که در لندن مقیم است. دو تا نوه هم دارم. با این که از من دورند، خیالم راحت است. می دانم دخترم در کنار همسر و بچه هایش هر کجا که باشد خوش خواهد بود، زیرا تنهایی است که آرامش انسان را می گیرد. بعد کمی خاطره از همسرو دخترش تعریف کرد و سپس گفت: دخترم من از زندگی گذشته ی تو که به دست احمد از هم پاشید اطلاع دارم. من درد تو و مادرت را خوب درک می کنم. اما گذشته ها گذشته. از حالا به بعد برای تو ازرش دارد. اما چه حیف که لحظه ها مثل برق می گذرد و عمر آدمی رو به اتمام می رود. من در این شکست تو را مقصر نمی دانم. حتی آقا خشایار هم بارها احمد را لعن و نفرین کرده است. اما با این حرفها که دردی دوا نمی شود.

منظورتان چیست؟

منظورم این است که تو باید به فکر مادرت باشی. می دانی هر مادری آرزو دارد دختر و پسرش خوشبخت شوند. من اختر خانم را مثل خواهرم دوست دارم. همین طور تو و پدرت را. شما خانواده ی اصیل و یا آبرویی هستید. حیف نیست به خاطر یک تجربه ی تلخ که ۱۲ سال پیش اتفاق افتاده است خود را از طمع شیرین ازدواج محروم کنی؟

با لحنی شاکی گفتم: درست می گویید اما من به خاطر گذشته ام مجرد نمانده ام. از همان دوران جوانی ام آرزو داشتم همسرم را خودم انتخاب کنم و دلیل تنهایی ام همین است. چون کسی را که باب دلم باشد نمی یابم.

فیروزه خنده ای کرد و گفت: شاید از فضولی یک تازه وارد خوشت نیاید اما من همسری شایسته برای تو در نظر گرفته ام. امیدوارم حرفم را زمین نگذاری. چون در سن و سالی نیستی که مجبورت کنند.

با تعجب پرسیدم: از این همه حرف فقط فصدتان این بود که.....

نگذاشت حرفم به پایان برسد و ادامه داد: دخترم من هیچ قصد بدی ندارم. حالا گوش کن. می توانی دست کم به حرف هایم گوش کنی. حتی اگر به پای عمل هم نرسد.

بگویید سراپا گوشم شما می توانید خیلی راحت مسئله را مطرح کنید و این همه حاشیه نروید.

خب دلیل حاشیه روی من این بود که تا به حال با تو در مورد چنین مسئله ای صحبت نکرده بودم و روحیه ات را نمی شناختم. اما مثل این که به قول خودت بهتر بود از همان اول مسئله را طور دیگری عنوان می کنم. دیبا جان من برادری دارم که مثل تو زخم خورده ی طلاق است او پزشکی معروف و محترم است. همسرش سال ها پیش او را رها کرد و با پسر عمویش به خارج از کشور فرار کرد. برادرم تاکنون تن به ازدواج نداده. آخر دختر شش ماهه داشت که جانش به او بسته بود. اما حالا که فرزندش ۸ سال دارد و می تواند به راحتی بد و خوب را تشخیص دهد، به فکر ازدواج مجدد افتاده. من تو را پیشنهاد کردم و برادرم هم استقبال کرد. دیباجان امیدوارم تو هم قبول کنی.

با خنده ای عصبی گفتم: فیروزه خانم شما چطور توانستید من را به برادرتان پیشنهاد دهید؟ و او چطور کسی را که ندیده است قبول کرد؟ مگر می شود مثل عصر حجر ازدواج کرد؟

فیروزه خنده ای کرد و گفت: اشتباه نکن. او تو را دیده است. یک بار که با هم از خیابان پهلوی عبور می کردیم تو را که قصد سوار شدن به ماشینت را داشتی دیدیم. برادرم در نگاه اول از تو خوشش آمد. حالا من آمده ام پا درمیانی کنم که اگر خدا بخواهد این وصلت را صورت دهم. مهرداد مرد با کمالاتی است. به خدا پشیمان نمی شوی. من به تو قول می دهم با ورود او به زندگی ات تمام لحظه های تنهایی به سر می آید. خب عزیزم برگردیم تو. هوا کمی خنک است.

می خواستم همان لحظه جواب رد را بدهم اما این اهانتی بود که تربیت خانوادگی ام را زیر سوال می برد. هردو آرام به جمع پیوستیم. مادر با شادی نگاهم می کرد. آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست سرش فریاد بکشم. چرا شخصیت مرا به درجه ای رسانده بود که یک غریبه می توانست برایم تعیین تکلیف کند. چرا همه جا با نگاه حسرت آمیزش مرا تا سر حد جنون رنج می داد؟ با اخمی غلیظ کنار دست مادر نشستم. می خواستم همان لحظه پاسخم را بدهم. میوه ای برداشتم و مشغول پوست کندن آن شدم. کاش همین حالا سوالش را مطرح می کرد. دوباره یاد ۱۴ سال پیش افتادم. زمانی که در ۱۶ سالگی رو به رویش ایستادم و نظرم را در مورد تورج اعلام کرده بودم. اما این بار مثل آن سال های گذشته نبود. دیگر من سی سال داشتم. می توانستم به مادر حالی کنم که هیچ تصمیمي برای ازدواج ندارم.

مهتا در حالی که پرهام را در آغوش داشت کنارم نشست. خب تنبل خانم موضوع صحبتتان با فیروزه چه بود که آنقدر طول کشید؟

با ناراحتی گفتم: بس کن مهتا حوصله ی شوخی ندارم.

مادر نگاهی به من کرد و گفت: چرا حوصله نداری؟

<!--[if gte mso 9]> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA <!--[if gte mso 9]> <!--[if gte mso 10]> /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.