مادر شما مرا آنقدر بدبخت می دانید که سفره غمم را برای همه می گشایید؟ آخر چه لزومی داشت که به فیروزه بگویید که من قصد ازدواج دارم و از او برایم شوهری گدایی کنید؟ چرا؟ جوابم را بدهید. چرا تا کسی می پرسد دیبا چند سال دارد با خجالت جواب می دهید؟ چرا مادر؟  

مادر با حالتی عصبی به صورتش کوفت: چه می گویی دیبا؟ من کی سفره ی غمت را پیش فیروزه گشودم؟ من حتی کلامی از شوهر کردن و شوهر نکردن تو با او سخنی نگفتم. دختر مگر دیوانه شده ای؟

پس امشب این ماجرا و نصیحت فیروزه چه بود؟

دختر به خدا اگر من چیزی به او گفته باشم.

مهتا درحالی که پرهام را دست گوهر می داد میان حرفمان دوید: بس کن دیبا خجالت بکش. این چه طرز صحبت با مادر است؟ مراعات حالش را بکن و صدایت را پایین بیار.

با شرمندگی به مهتا گفتم: پس تو بگو جریان از چه قرار است؟

آرام باش دیبا. من خودم شاهد بودم که فیروزه سر حرف را باز کرد و جریان را با مادر درمیان گذاشت. مادر هم جواب داد: من نمی دانم. دیبا بچه نیست. باید خودش تصمیم بگیرد. اما فیروزه باز اصرار کرد. آخر سر مادر گفت: خودتان مطرح کنید. حرف ما را قبول ندارد. حالا دیبا خانم قیافه ی حق به جانب نگیر. بگو ببینم نظرت چیست.

با عصبانیت بلند شدم.من نتوانستم همان لحظه جوابش را بدهم ولی حالا اعلام می کنم. نه.

مهتا رنگ از رویش پرید: آخر چرا دیبا؟

چون دوست ندارم زن مردی شوم که بچه اش را یدک می کشد.

مادر با ناراحتی عرق پشت لبش را پاک کرد: بچه دار بودنش را بهانه نکن. چون این مسئله باعث رنجش تو نیست. بگو اصلا نمی خواهی ازدواج کنی.

با چشمانی خشمگین به مادر نگریستم: بله. بدانید قصد ازدواج ندارم. درست حدس زده اید و دوست ندارم دیگر حرفی در این باره بشنوم. فردا صبح جوابم را به فیروزه بدهید.

آن روز اعصابم به کلی خورد بود. ماکان سری به ما نمی زد. دلم برایش تنگ شده بود و این دلتنگی را به شکل های مختلف نشان می دادم. بهانه گیر شده بودم و دائم احساس کسالت می کردم. مادر کمتر با من سخن می گفت. به همین دلیل در خانه تنهای تنها شده بودم.

چند روزی بیشتر به بازگشت پدر نمانده بود. آمدنش من را از کسالت بیرون می آورد و بهانه ای برای دیدار مجدد ماکان می شد.

روزها سر کلاس سعی می کردم تمام حواسم را به تدریس جمع کنم. اما هر از گاهی فکرم به دور دست ها پرواز می کرد. فیروزه درست می گفت: عمر مثل برق می گذشت. تازگی ها چند تار موی سفید لا به لای موهایم به چشم می خورد که آنها را درمیان انبوه موهایم پنهان می کردم.

شب ورود پدر فرا رسید. همراه ناصرخان و مهتا به استقبالش رفتیم.

زمان دیدار پدر مرا به سینه فشرد و گفت: چطوری ته تغاری بابا؟ دلم برایت تنگ شده بود.

مهمان ها همه آمده بودند. چشمم به در بود که هر لحظه ماکان وارد شود. پس چرا نمی آمد؟ دلهره ای عجیب بر جانم افتاد. چقدر این دلهره جانکاه بود. منتظر بودم در حالی که در انتظارش می سوختم، ورودش آبی شود بر آتش جانم. بی توجهی او دوباره مرا عاشق کرده بود.

دیگر از دیدنش ناامید شدم. گوشه ای نشستم و به عجایبی که پدر در سفر هند به چشم خود دیده بود گوش سپردم. ناگهان باقر، پسر مرضیه وارد شد و ورود ماکان را به اطلاع پدر رساند. آه خدای من، سپاس گزارم. چه خوب شد که بار دیگر او را می بینم.

پدر به استقبالش شتافت و روی هم را بوسیدند و بعد از احوال پرسی اش با دایی ها و بقیه کنار پدر برایش جایی باز کردند.

از ذوق دیدار ماکان لبخند بر لبانم ظاهر شد. دلم رخت عزا را از تن به در کرد و دوباره شادی به خانه ی کوچک قلبم راه یافت. چقدر دوباره این نگاه های گرم برایم جذاب و دوست داشتنی بود. حالا بر خلاف چندی قبل تپش های قلبم نوید عاشقی می داد. از زیر چشم نگاهی بر من افکند. با لبخند پاسخش را دادم. دوباره دیبای گذشته شده بودم. شاید همانی که ماکان می خواست.

همه از تغییر یکباره ی من متعجب بودند. طن دایی طاهره به شووخی گفت: چه شده دیبا خانم؟ گل از گلت شکفته. تا یک ساعت پیش احساس می کردم گرفته ای. اما حالا.....

با لکنت گفتم: نه زن دایی جان کمی سرم درد می کرد اما بعد از خوردن قرص و یک استکان چای حالم بهتر شد.

ماکان حرفهایم را شنید. سرش را با اطمینان بالا نگه داشت و به چشمانم خیره شد. می دانست آمدنش باعث خوشحالی ام شده است. از ترس این که مبادا نگاه بی پروایش راز درونم را به دیگران بفهماند از جا برخاستم و به بهانه ای اتاق را ترک کردم. چرا ماکان اصلا مراعات نمی کند؟ اگر پدر از حرکات و حالاتش بویی ببرد چه؟ خدایا کمکم کن تا مشتم پیش آقاجان باز نشود و عاشقی ام بر ملا نگردد.

زمان صرف شام فرا رسید. ماکان با فاصله ی نه چندان دوری از من نشسته بود. بوی عطرش مرا به یاد ۱۴ سال پیش انداخت، یاد همان روزی که زیر درخت نارون برای اولین بار به من ابراز عشق کرد. باز هم مثل آن روزها اشتهایم را از دست داده بودم. اما ماکان با کمال آرامش غذایش را صرف می کرد. زمان تشکر از مادر گفت: مدتی بود با این آسودگی خیال غذا نخورده بودم. اما امشب با آرامش این دست پخت لذیذ را خوردم.

مادر خنده ای کرد و گفت: جای تشکر نیست. نوش جانتان. اگر این طور است که می گویید هر شب تشریف بیارید اینجا.

پدر در حالی که دست هایش را با دستمال پاک می کرد گفت: چرا ماکان جان؟ چرا آرامش نداری؟

ماکان به شوخی گفت: بهادرخان عزیز چون مجردی آرامش را از آدم می گیرد.

همه خندیدند. فیروزه خانم گفت: خب سرهنگ این که مشکلی نیست، زن بگیرید تا چراغ خانه تان روشن شود. چرا معطلید؟

ماکان گفت: شما کسی را سراغ دارید؟ والله من که از دوستان خیری ندیدم. شاید بتوانم به شما خانم ها امید ببندم تا مگر شما بگردید و... سپس با نگاهی به سمت من ادامه داد: برایم همسری مناسب انتخاب کنید.

از نگاه بی جایش سرخ شدم. مهتا دقیقا مرا زیر نظر داشت و لبخندی از سر رضایت تحویل من داد.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.