زمان رفتن ماکان فرا رسید. پدر سوغاتی وی را که چند مجسمه ی بسیار ظریف ساخته شده از عاج فیل بود، به او تقدیم کرد: سرهنگ امیدوارم این بار که به دیدنت می آیم اینها را روی شومینه ی سنگی ات گذاشته باشی. فکر می کنم فقط مناسب آنجا هستند.  

ماکان پاسخ داد: باشد دوست عزیز. و سپس افزود: راستی بهادرخان خیلی وقت است که به دیدنم نیامده اید. درست نمی گویم؟

چرا اما تا تو زن نگیری به خانه ات نمی آیم.

دست بردار مرد. از شوخی بگذر. بعد در حالی که از جا بر می خاست، رو به جمع کرد و گفت: خانم ها آقایان همگی همین آخر هفته شام منزل من دعوت هستید.

مادر و بقیه ی زنها لب به اعتراض گشودند. زیرا نمی خواستند با نبود کدبانویی در خانه، او به زحمت بیندازند. اما ماکان با اعتراض گفت: این چه حرفی است؟ اگر زن ندارم خدمتکار پیری دارم که آشپز و مدیر خانه است. دوست دارم یک بار هم بهادر خان و بقیه دوستان با خانواده به منزل من بیایند. باور کنید هر بار که بهادرخان عزیز بدون و خانواده اش به خانه ام می آید واقعا از دستش دلگیر می شوم.

ماکان رفت و من با خوشحالی شبم را به صبح رساندم. پدر همیشه تنهایی به مهمانی های ماکان می رفت.چون او غالبا از آقایان دعوت به عمل می آورد و در مجالسش کمتر زنی دیده می شد.

صبح روز بعد به آموزشگاه رفتم. از چند روز قبل با آقای پژوهش قرار گذاشته بودم که آن روز از یتیم خانه دیدن کنیم. من با توافق پدر و مادر تصمیم گرفته بودم که تمام حقوقم را به دست موسسه ی یتیمان بسپارم. چون به آن نیاز نداشتم. کلاس که به اتمام رسید در حالی که به سمت در دفتر می رفتم صدای پژوهش توجهم را جلب کرد. خانم زندی کجا می روید؟ من در ماشین منتظرتان هستم.

با خنده گفتم: من می روم مانتویم را بپوشم. درضمن من با ماشین خودم می آیم.

نه خواهش می کنم امروز با ماشین من بیایید. قول می دهم بعد از دیدار بچه ها شما را به ماشیتان برسانم. موافقید؟

باشد. مسئله ای نیست.

قبل از سوار شدن لباسها و هدیه هایی را که برای بچه های یتیم گرفته بودم از صندلی عقب ماشینم به ماشین او انتقال دادم. در طول راه پژوهش با آبی بیکران نگاهش مرا زیر نظر گرفته بود. به محل مورد نظر رسیدیم. ساختمانی قدیمی بود دارای حیاطی بزرگ با درختانی سر به فلک کشیده. اتاق ها در راهروی طویل و باریک رو به روی هم واقع شده بودند.

پرسیدم: بچه ها کجا هستند؟

در سالن غذاخوری مشغول صرف غذا هستند.

می خواهم اتاق ها را ببیننم اشکالی ندارد؟

نه اگر مایلید می توانید ببینید.

وارد یکی از اتاق ها شدم. کف آن را موکتی رنگ و رو رفته پوشانده بود و پنجره اش از سطح زمین بسیار فاصله داشت. نور ضعیفی که از پنجره به اتاق می رسید، فضای غم انگیزی ایجاد کرده بود.

بچه ها در این اتاق بدون امکانات بهداشتی و رفاهی سر می کنند؟ اینجا حتی از نور کافی هم برخوردار نیست.

با سر پاسخ داد: بله.

اما چرا؟

چون با کمبود بوجه مواجهیم. این موسسه خصوصی است یعنی زیر نظر شخص خودم و با کمک مردم خیر اداره می شود. اما به اندازه ی وسع مالی مان امکانات در اختیار بچه ها می گذاریم. باید بگویم عمدا پنجره ها را در سطح بالایی ساخته ایم زیرا بعضی بچه ها چند بار شبانه فرار کرده اند و ما مجبور به ایجاد تغییر تحول در شکل بنا شدیم. حتی همانظور که می بینید پشت آنها نرده هم وصل کرده ایم.

خدای من دلم برای آنها می سوزد.

خواهش می کنم احساساتی برخورد نکنید. از گوشه ی خیابان ماندن که برایشان بهتر است. این را قبول دارید؟

درحالی که از شدت ناراحتی اشک در چشمانم حلقه زده بود گفتم: بله درست است. اما من دلم می خواهد برایشان تختخواب و لباس نو تهیه کنم.من در تمام طول زندگی ام عاشق بچه ها بودم.

آقای پژوهش دستمالی از جیبش بیرون آورد تا اشک هایم را پاک کنم و دستور داد سلیمان برود و هدایای بچه ها را تقسیم کند.

هر دو از عمارت خارج شدیم: آقای پژوهش می شود سرپرستی یکی از آنها را به من بدهید؟

با تعجب به من نگاهی کرد: چه عرض کنم. کار شما بسیار پسندیده است. اما مشکل اینجاست که بچه ها به این محیط عادت کرده اند. ما تا به حال هیچ کدامشان را واگذار نکرده ایم. زیرا نمی توانیم از بین این همه نگاه محزون یکی را انتخاب کنیم.

هنگام سوار شده در ماشین را برایم گشود. هنوز حالم سرجایش نیامده بود. دیدن محیط زندگی بچه ها با آن چهره های معصوم و دوست داشتنی از ذهنم پاک نشده بود. چقدر بین ما و این بچه ها فاصله بود. با خود تصمیم گرفتم تا آخر عمر به این قشر از جامعه کمک کنم.

در تصمیم خود غرق بودم که خنده اش مرا به خود آورد: خانم زندی موافقید امروز ناهار را با من صرف کنید؟

نه متشکرم در خانه منتظرم هستند.

حواهش می کنم. می خواهم راجع به مسئله ی مهمی با شما صحبت کنم. قول می دهم به مجرد این که ناهار صرف شد! حرف های من هم به اتمام برسد. زیاد معطلتان نمی کنم.

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.