بلاجبار قبول کردم.  اگر چه مصاحبت با مردی مثل او دلشادم می کرد. پرگویی هایش سرم را به درد می آورد. روحیه اش شبیه پسر بچه های شیطان بود. در تمام مدت دو سالی که با هم همکار بودیم لحظه ای او را اخم آلود و گرفته ندیده بودم. همیشه روحیه اش مورد پسند خانم آویش و آقای سعیدی بود. لباس هایش صاف و اتو کشیده بود و بیشتر از رنگ های روشن استفاده می کرد. معلوم می شد در خانواده ای منضبط و اصیل به دنیا آمده است.

به سمت هتلی دنج رفیم. هنگام ورود به رستوران هتل، دخترکی با دسته ای گل جلو آمد. همان طور که به ما می نگریست به آرامی گفت: آقا برای خانم زیبایتان یک شاخه گل بخرید.

پژوهش دست در جیب برد و در حالی که لبخند به لب داشت به آرامی گفت: امیدوارم و سپس شاخه ای گل رز صورتی را از بقیه ی گل ها جدا کرد و نگاهی معنی دار به سویم افکند و گل را مقابلم گرفت. تقدیم به دیبا خانم عزیزم با تمام احساس. امیدوارم گل رز را دوست داشته باشید.

ناگهان به یاد روزی آفتادم که ماکان در باغ شمیران برای اولین بار شاخه ی گل رزی آتشین به من تقدیم کرده بود. دوباره همان حس و حال سابق به سراغم آمد. انگار مخاطبم ماکان باشد، با خنده گفتم: واقعا طبق سلیقه ی من عمل کردید.

خنده ای کرد و گفت: امیدوارم در تمام مسائل سلیقه ای مشترک داشته باشیم. من بین تمام گل ها رز را می پسندم. زیرا من گل رز را که مظهر زیبایی و ظرافت است، می پسندم.

سر میز نشستیم. سیگار آتش زد و دستور غذا داد.

می خواستم کمی در مورد خودم با شما صحبت کنم. امیدوارم حرف هایم موجب کسالتتان نشود.

سرش را پایین انداخت و سپس یکباره آسمان آبی چشمانش را به من دوخت. نمی دانم چگونه مطرح کنم. شاید خیلی غیر منتظره باشد اما دلم می خواهد با صراحت کامل جوابم را بدهید.

راحت باشید. هرچه می خواهید بگویید. امیدوارم از دستم کاری ساخته باشد.

سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. من از شما می خواهم که مرا به همسری بپذیرید.

گویی خودش هم باور نمی کرد به این راحتی چنین حرفی زده باشد. من در بهت و تعجب او را می نگریستم و نمی دانستم چه بگویم.

دیبا خانم من از شما خوشم می آید. چگونه بگویم، در نگاه اول شما را پسندیدم. با مادر و پدرم هم صحبت کردم و از محسناتتان گفتم. باور کنید آنها هم خیلی خوشحال شدند. به خدا مدتی است که دارم فکر می کنم و بارها محکتان زده ام. شخصیت تان را زیر نظر گرفتم و دست آخر به این نتیجه رسیدم که شما برای من ساخته شده اید. امیدوارم جسارت مرا ببخشید. اما دلم در گرو عشق شماست. دوست دارم جوابم را بدهید و اگر اجازه دادید٬ به نمایندگی از پدر و مادرم شما را از خانواده تان خواستگاری کنم.

نمی دانستم چگونه به مردی که دو سال در کمال احترام زیر یک سقف با او کار کرده بودم، جواب رد بدهم و بگویم قصد ازدواج ندارم. با چه لحنی؟ اگر جوابش را با اخم و عصبانیت بدهم، گستاخی به خرج داده ام. پس چگونه بگویم هیچگاه فکر نمی کردم با چنین مسئله ای از جانب او مواجه شوم؟

ساکت ماندم و لیوان نوشیدنی ام را روی میز گذاردم و با خیال راحت، انگار که هیچ نشنیده ام به آوای موسیقی ای که در فضا پخش می شد گوش فرا دادم.

دست های مردانه اش را به سمتم آورد و دستانم را در دست گرفت. از تب آن دستها سوختم. دستهای سرد من خیلی وقت بود که گرمایی به خود ندیده بود. لرزشی وجودم را فرا گرفت. به سرعت دستانم را از دستانش جدا کردم.

با چشمانی اشک آلود به من نگریست. بگویید دیبا خانم. خواهش می کنم. این سکوت باعث عذاب من می شود. هر خواسته یا شرطی داشته باشید با جان و دل می پذیرم. فقط جوابم را بدهید. دوباره سیگاری آتش زد.  مرا ببخشید که نتوانستم احساساتم را مهار کنم. دست خودم نبود. لحظه ای احساس کردم از نفسهایم به من نزدیکتر هستید.

در حالی که نگاهم به دور دستها بود گفتم: فکر نمی کنید مرا با آنچه که می پنداشتید اشتباه گرفته اید؟

از حرفم مبهوت ماند. نفس عمیقی کشید و گفت: نه اصلا از روز اول خود را در مقابل بتی زیبا، و دوشیزه ای شجاع، با فکری آزاد و به دور از رنگ و ریا و قلبی رئوف مثل قلب پرنده یافتم. چرا باید اشتباه کرده باشم؟

شما چه دارید می گویید؟

سکوت کرد.

اشک از گوشه چشمم غلطید. خواهش می کنم نگذارید سفره دلم را برایتان بگشایم. اگر هنوز هم می خواهید مثل دو همکار با هم کار کنیم، دیگر این حرف را تکرار نکنید. من به درد شما نمی خورم.

دستی به موهاش کشید که روی پیشانی ریخته بود. چه می گویید دیبا خانم؟ چرا به درد من نمی خورید؟ علتش چیست؟ رازی را از من پنهان می دارید؟ ما از همه نظر به هم می آییم. من و شما ۴ سال تفاوت سنی داریم و من بارها دیده ام تمام علایق شما علایق من هم هست و هر دو زندگی را از یک دیدگاه می نگریم. پس چرا بی خوردی سد خوشبختی مان می شوید؟

آنقدر عصبانی بودم که نفهمیدم شخصی که مقابل رویم نشسته، همکارم است. با صدای بلند فریاد زدم: آقای فرزین پژوهش چرا درک نمی کنید؟ وقتی می گویم ما برای هم ساخته نشده ایم حتما علتی دارد. اما شما آنقدر سماجت می کنید که من دیگر نمی توانم گذشته ام را از شما پنهان بدارم. من آن دوشیزه ای که شما فکر می کنید نیستم که شما هر در تمجیداتتان ازش صحبت می کنید. من زنی بیوه هستم. این را می دانستید که چنین پیشنهادی به من می دهید؟

با ناباوری مرا نگریست: نه باورم نمی شود. شما دروغ می گویید.

باور کنید نیازی به دروغ گفتن نیست. من سه سال پیش در زندگی زناشویی ام شکست خوردم، به حکم این که نتوانستم مادر شوم. زنی که در مقابل شما نشسته است در حسرت دیدار فرزندش سینه سوخته است. می دانید چرا به حال بچه های یتیم اشک می ریختم؟ اگر نمی دانید بگذارید بگویم. با خودم فکر کردم چرا عده ای که لیاقت مادر شدن ندارند٬ آنقدر خدا به آنها فرزند عطا می کند که از فقر و نداری آنها را در خیابانها رها می کنند و منی که دلم برای بچه پر می کشد برای گرمی دستان کودکی باید در حسرت بسوزم.

گریه امانم را برید. سرم را روی میز گذاشتم و با صدای بلند گریستم.

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.