دستش را روی موهایم کشید و التماس کرد: دیبا خانم اشک نریزید. مرا ببخشید. سرتان را بند کنید. از شما با این روحیه ی سرسخت بعید است که به خاطر گذشته اشک بریزید. شاید باید از ماکان می پرسیدم. ای کاش چنین می کردم. اما سرهنگ جیزی از شما به من نمی گفت. از همه حرف می زد جز شما. به خدا اگر می دانستم مسئله را به گونه ای دیگر عنوان می کردم. شاید می گفتم: من از گذشته ی شما با خبرم و اصلا برایم مهم نیست که متارکه کرده اید. یا این که اگر فرزندی داشتید یا نداشتید برایم فرقی نمی کرد. حالا گریه نکنید. اینجا درست نیست. سپس دستم را به آرامی گرفت و به لبهایش نزدیک کرد.: بلند شوید دیبا خانم. اینجا هوا گرم و آزار دهنده است. می رویم کمی با ماشین گردش کنیم تا حالتان سرجا بیاید.

در ماشین دستمالی به دستم داد تا اشکهایم را پاک کرد کنارش روی صندلی جلو نشستم. سیگاری آتش زد. مسافتی را که جلو رفتیم جلوی باغ پر درختی خارج از تهران توقف کرد.

می خواهیم کمی در این هوای آزاد قدم بزنیم.

در آینه اتومبیل صورتم را برانداز کرد و سپس لبخندی به او زدم. با دیدن لبخندم احساس آرامش را در چشمانش خواندم. پیاده شدیم و او مرا به نشستن بر وری تخته سنگی لب جوی دعوت کرد. گفت: دیبا خانم اینها برای من مهم نیست. کم و بیش حدس زده بودم که چرا تن به ازدواج نمی دهید. با شناختی که نسبت به خانواده ی اصیل شما دارم، بعید می دانستم بی دلیل اجازه ی زندگی مجردی را به شما بدهند. اما از این که مرا لایق دانستید که گذشته هایتان را دانم متشکرم. ببینید دیبا خانم این مسئله برای من اهمیتی ندارد. شما اگر ۴ فرزند هم می داشتید من شما را همین قدر می خواستم که الان می خواهم. اما این که می گویید در حسرت فرزند می سوزید، می توانم با صراحت و جرأت بگویم شما را به فرانسه می برم تا تحت نظر بهترین متخصصان زنان قرار بگیرید. در آخر اگر خدای نکرده تاثیری نداشت خب چیزی نشده، فرزندی از یتیم خانه بر می داریم. من که نمی خواهم در ایران بمانم. در ولایت غریب هم کسی بویی نمی برد که این بچه مال ما نسیت به کس دیگری تعلق دارد.

به خوش قلبی اش خندیدم. چگونه حالا که ماکان را دوباره یافته بودم، باز به خاطر عجله در تصمیم گیری، او به دست فراموشی می سپردم؟ نگاهمان در هم گره خورد. باد گیسوان رهایم را به حرکت درآورده بود. با حالتی افسرده گفتم: نه آقای پژوهش. من پدر و مادرم را تنها نمی گذارم. بگذارید همان دیبای سابق باشم که ساعتی تدریس مرا دلشاد می کرد. نگذارید به خاطر فرار از شما تنوع لحظه هایم را رها کنم. آنچه را که امروز بین ما گذشت فراموش کنید. اگر مرا دوست دارید، به همان حرمت عشق پاک همین جا غائله را ختم کنید.

با ناباوری مرا نگریست. چشمانش به رنگ دریایی طوفانی در آمده بود. گونه هایش سرخ شده و عرق بر پیشانی اش نشسته بود. دستم را گرفت و مرا دعوت به برخاستن کرد. به سوی ماشین رفتیم. سیگاری آتش زد.

در راه سکوت بود و سکوت. فقط موقع پیاده شدن من، گفت: من به شما فرصت می دهم فکر کنید تا شاید پیشنهادم را بپذیرید. مرا ببخشید. از حالا تا آن زمان شما باز دیبا زندی همکار من هستید. بگذارید این عشق سرکش سوداگری اش را در سینه ام بکند و سر از قلب نیمه جانم بیرون نکشد زیرا می ترسم شعله های این عشق زندگی ام را بسوزاند.

دست هایش را به سمتم آورد. دستم هایم را بگیرید و ببینید چقدر در حرارت این عشق می سوزد. دیگر وای به حال قلبم که آتشکده ای شده که اگر با رضایت مرا بپذیرید و پا به درون آن بگذارید، گلستان ابراهیم می شود.

شب مهمانی ماکان فرا رسید. ساری سوسنی رنگی را که پدر برایم از هندوستان آورده بود پوشیدم. موهایم را رها نمودم و آرایش ملایمی کردم. مهتا با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد.

چقدر ماه شدی دیبا. انگار هرچه از سن و سالت می گذرد زیباتر می شوی.

شوخی نکن چه کسی را دیده ای که با بالا رفتن سنش زیبا شود که من دومی اش باشم. تو هم خوب هستی.

چه می گویی؟ مسخره ام می کنی؟ این روزها آنقدر چاق شده ام که نمی توانم تکان بخورم. چه چیزم زیباست؟ نه قدمم به بلندی قد توست و نه اندامم به کشیدگی اندام توست.

تو رو به خدا اینطور حرف نزن مهتا. قلب تو و صورت زیبایت تو را به سرحد کمال رسانده است.

مقابل خانه ای با بنای رفیع ایستادیم. مستخدم پیر خانه در را گشود و چندی بعد ماکان با لباسی برازنده به استقبالمان آمد. از دیدار مجددش آنقدر مسرور بودم که از شادی در پوست نمی گنجیدم. به گرمی دستم را فشرد و از دیدنم ابراز شادی نمود.

وارد سالنی وسیع شدم با مبل هایی سنگین و خوش تراش و پنجره هایی بلند که به سمت باغی پر از گل و درخت باز می شد. پرده هایی از مخمل آتشین و تابلوهایی بسیار نفیس و چندین مجسمه از جنس برنز در هر طرف خانه به چشم می خورد. روی مبل ها نشستیم. خدمتکار پیر خانه که اسمش رعنا بود برایمان چای و شرینی آورد وقتی به من رسید نگاهی مهربان به چهره ام افکند و با حالتی مادرانه گفت: شما دیبا خانم هستید درست حدس زدم؟

بله. شما رعنا خانم هستید؟

من تعریف شما را از سرهنگ شنیده ام.

سرهنگ لطف دارند. بنده قابل تعریف نیستم.

چرا دخترم. شما همانطورید که سرهنگ بارها برایم گفته اند.

همگی مشغول حرف زدن بودیم که ناگهان زن دایی فیروزه و رو به ماکان گفت: سرهنگ عجب سلیقه ای در تزیین خانه به کار برده اید. هر وجه این منزل دارای طرافتی خاص است. واقعا حیف است همسری ندارید که این خوشبختی را کامل کند.

ماکان در حالی که سیگار را به لبش نزدیک می کرد، نگاهی به پدر کرد و گفت: آقا بهادرخان من چه کنم که بتوانم همسری شایسته چون زن های فامیل شما بیابم.

پدر و دایی چیزی در گوش ماکان گفتند و هر سه شروع به خندیدن کردند. زمان صرف شام ماکان برخاست و رو به جمع گفت: با اجازه ی همگی، بنده عادت دارم که زمان کشیدن غذا و چیدن میز نظارت داشته باشم. اگر اجازه بدهید لحظه ای شما را تنها بگذارم.

من و مهتا بلند شدیم که به آنها کمک کنیم. وارد آشپزخانه شدیم. محلی نورگیر و زیبا بود. رعنا غذاها را می کشید و ما دیس ها را سر میز می چیدیم.

مهتا پرسید: جز شما کس دیگری در این خانه نیست که در چنین مواقعی کمک حالتان باشد؟

پیرزن خنده ای کرد و گفت: نه. من سالهاست که با سرهنگ تنها زندگی می کنم. ایشان علاقه ای به تجملات و خدمه ی بسیار ندارند و اغلب اوقات خودشان کمک حالم می شوند. آخر من و او سال هاست که مانند مادر و فرزند هستیم.

سپس نگاهش را به سمت من معطوف کرد و افزود: دخترم می دانی، او اگر همسری می داشت وضع و حال زندگی اش بهتر بود. اما افسوس هیچ زنی مورد پسندش نیست جز........

مهتا دنباله ی حرفش را گرفت جز چه کسی؟

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.