پیرزن گفت: نمی دانم. یعنی اگر می دانستم هم نمی توانستم اسرار سرهنگ را برای کسی فاش کنم. و در حالی که دیس مرغ را به دست مهتا می داد، گفت: دخترم عشق نیرویی است که در قلب هر کس راه نمی یابد.   اما سرهنگ از ان دسته آدم هایی است که وقتی عاشق می شود عاشقی اش او را تا سرحد جنون می کشاند.

ماکان وارد شد. مهتا در حالی که به چهره ی هر دویمان لبخند می زد، فهماندکه منظور رعنا را کاملا درک کرده است. پیرزن مشغول کشیدن غذا شد. ماکان به من نزدیک شد و با شیطنتی خاص گفت: کی باشد که تو در این خانه سمت کدبانویی را به عهده بگیری؟

از حرفش متعجب شدم. با خنده گفتم: انشاالله به زودی.

دلم برای دیبای عزیزتر از جانم تنگ شده بود. دوری ات برایم سخت بود.

راست می گویی؟ پس چرا به دیدنم نیامدی ماکان؟

آفرین. اولین باری است که مرا ماکان خطاب کردی. بعد از آن دیدارمان در رستوران دلم شکست. افکارم مغشوش شد.احساس کردم دیگر هیچ امیدی به این عشق نیست و من در دلت هیچ جایی ندارم. به همین دلیل نمی خواستم آرامش تو را بر هم بزنم. اما انگار اشتباه می کردم. درست نمی گویم؟ هنوز هم مرا مثل سابق دوست داری؟

بله. با این که ۱۳ سال پیش قلبم را شکستی اما......

دستانم را گرفت و به آرامی بر آن بوسه زد: دیبا دوستت دارم.

با ورود مهتا یکه خوردم. از شرم سرم را به زیر افکندم.

زمان مراجعت به خانه فرا رسید. ماکان تا جلوی در منزلش ما را همراهی کرد. نمی دانستم اگر مهتا در مورد ماکان بپرسد چه جوابی به او بدهم.

 زمانی که به خانه رسیدیم، فورا شب به خیر گفتم و به اتاقم پناه بردم. آن شب شبی به یاد ماندنی بود. دوباره جان گرفته بودم و احساس جوانی می کردم. خدایا این بار نگذار بین ما جدایی بیفتد.

روز بعد به آموزشگاه رفتم. در زنگ تفریح همراه خانم آویش در دفتر نشستیم و مشغول چای خوردن شدیم. آقای پژوهش کمی گرفته بود و با حالتی عجیب مرا می نگریست. سعی کردم وانمود کنم متوجه ی آن نگاهها نیستم.

زنگ آخر بود که در کلاس را زدند. یکی از شاگردان پشت در بود و گفت: خانم زندی آقای پژوهش شما را به دفتر احضار کردند.

بلافاصله به دفتر رفتم. آقای پژوهش دستهایش را لای موهایش کرده بود و به حالتی عصبی به در اتاق خیره شده بود. سلامی کردم و مقابلش نشستم. امری داشتید جناب پژوهش؟

در حالی که خود را روی صندلی جا به جا می کرد گفت: خانم زندی می خواستم کمی با شما صحبت کنم.

بفرمایید گوش می دهم.

با حالتی عصبی گفت: خانم زندی باور کنید من عاشقانه شما را دوست دارم. خواهش می کنم جواب مرا بدهید. باور کنید تمام مسائل جزئی را که مطرح کردید برایم اصلا اهمیتی ندارد. اصل وجود شماست که برایم محترم و عزیز است.

نمی دانستم چگونه مسئله را خاتمه بدهم. جملات را به کلی فراموش کرده بودم. با نفسی عمیق بدون مقدمه گفتم: جناب پژوهش من نمی توانم همسری شایسته برای شما باشم. زیرا علاقه ام به شما مثل علاقه ی دو همکار است. من هرگز شما را دوست نداشته ام و می دانم حتی اگر همسرتان هم بشوم، نمی توانم آنطور که وظیفه ی یک زن است در مورد شما عمل کنم. در ضمن پدر و مادر من پیر هستند و می خواهم این چند صباح را در کنار آنها بگذرانم. پس اگر وجود من باعث می شود که افکار شما مثل امروز صبح به هم بریزد و نتوانید برخود مسلط باشید اجازه بدهید بعد از پایان این ترم از پیش شما بروم زیرا هرگز چنین جوی را نمی پذیرم. در ضمن دوست ندارم این مسئله دوباره مطرح شود.

سپس از جا برخاستم. چشمانی آبی اش به رنگ خاکستری در آمده بود. تاثیر حرفهایم را در آن نگاه و سرخی چهره اش می خواندم.

داشتم بیرون می رفتم که آهسته گفت: دیبا خانم من به شما یک فرصت دیگر می دهم شاید کار عبثی باشد اما .......

نگاهی به سروپایش افکندم و از اتاق خارج شدم. چقدر این مرد باعث می شد که از خودم بیزار شوم. نمی دانم چرا هیچ حس محبتی نسبت به او نداشتم. شاید چون عشق ماکان تمام وجودم را پر کرده بود.

ماکان گاهی اوقات به دیدارم می آمد. بیشتر از آینده سخن می گفت. دوباره همان عاشق ۱۳ سال پیش شده بودیم.

روزی مهتا دور از چشم مادر پرسید: دیبا نمی خواهی سرو سامان بگیری؟ سرهنگ واقعا مرد برازنده ای است. درست است که حقتان بود سالها قبل با هم پیوند زناشویی ببندید اما انگار قسمت چنین نبود. به هر حال خواهر جان زود تر بجنبید. دیگر سن و سالی از هردویتان گذشته است.

از حرف مهتا احساس آرامش کردم. دیگر هیچ سدی در راه عشقمان نبود.

روزی ماکان مرا برای ناهار به دربند دعوت کرد. هر دو شاد و سرخوش زیر درختان سر به فلک کشیده نشستیم. با این که سالها قبل همراه احمد به این جا آمده بودم و یاد آور هر لحظه اش برایم زجر آور بود وجود ماکان باعث می شد غم گذشته را فراموش کنم.

ناهار را در کمال آرامش صرف کردیم و بعد قدم زنان مسیر رودخانه را پیش گرفتیم. ماکان سیگاری آتش زد و زیر لب زمزمه نمود. انگار او هم از وجود من سرخوش بود. کمی که راه رفتیم هر دو روی تخته سنگی نشستیم. دست هایم را در دست گرفت. سپس به آرامی گفت: می دانی دیبای عزیز٬ چقدر دوستت دارم؟ می دانی زمانی که تهران را ترک گفتی قلب مرا نیز همراه خود بردی؟ دیگر مثل سابق به خانه تان نیامدم. زیرا هرگاه که کنار بهادرخان می نشستم احساس می کردم هر لحظه ممکن است درد مرا از چشمانم بخواند. آن وقت چگونه جوابش را می دادم. بارها خواستم برای همیشه از ایران بروم اما نمی توانستم. زیرا روح من متعلق به اینجا بود. گاهی اوقات که دلتنگی عذابم می داد به آسمان خیره می شدم و نفسی عمیق می کشیدم. با خود می گفتم ماکان غم نخور. دیبای تو جایی است زیر همین آسمان. در هوای همین شبها نفس می کشد. او هم مثل تو ستاره ها را می نگرد و به تو می اندیشد. آن وقت کمی تسکین می یافتم اما......

نتوانست ادامه دهد. سیگاری آتش زد و دستهایم را رها نمود. در حالی که چشمان مخمورش در زیر اشعه ی خورشید کهربایی شده بود با حسرت به من نگریست.

زمان مراجعت فرا رسید. روز بسیار خوبی را گذرانده بودیم. با خنده هایم می خندید و با آه هایم آه می کشید احساس کردم تمام غمهای رخت بربسته است و به سبکبالی فرشتگان آسمانم. ماکان مرد من بود. مرد زندگی ام، البته اگر خدایمان نظاره گر این همه پاکی بود، این را می خواست.

با ورودم به خانه مهتا را مضطرب دیدم. انگار تازه رسیده بود چشمانش سرخ و متورم بود. با عجله پرسیدم: مهتا چه شده؟

با بغض در گلو گفت: مادرر حالش به هم خورده است. قلبش گرفته. فرستادیم دنبال دکتر.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.