در حالی که جا خورده بودم با فریاد گفتم: مادر کجاست؟

مهتا جوشانده را از دست زهرا گرفت و گفت: در اتاقش است. آرام برو شاید خوابیده باشد.

با عجله به سمت در اتاق دویدم. آقاجان روی صندلی کنار مادر نشسته بود. در حالی که اشک می ریختم سلامی کردم. پدر با تکان سر پاسخم را داد. کنار مادر نشستم. اشک هایم بر روی دست هایش ریخت.

آقاجان آهسته گفت: حالش خوب می شود نگران نباش. و بعد دستی به سرم کشید.

دست های مادر را در دست گرفتم و غرق بوسه کردم. خدای من مادر چقدر پیر شده بود. چگونه تا ان زمان به چهره اش دقیق نشده بودم. به آرامی بوسه ای بر گونه اش نهادم.

چشم گشود و با صدایی رنجور و ضعیف گفت: تویی دیبای من کی آمدی؟

همین الان مادر. حالت چطور است؟

خوبم تو غصه نخور.

مادر چرا بی خودی خودت را حرص و جوش می دهی.

خنده ای معصوم کرد و گفت: مادر اگر قصه ی فرزندش را نخورد که مادر نیست.

اشک از چشمانم جاری شد. دوباره صورتش را بوسیدم و به آرامی موهایش را نوازش کردم: مادر جان چرا غصه ی مرا می خوری؟

نگاهش حرفم را تصدیق می کرد. اما گفت: نه مادر مگر تو چه ات است که من غصه ی تو را بخورم. فقط دوست دارم سر و سامان بگیری.

می دانستم که تظاهر می کند . نمی خواست مرا غمگین کند. پدر هم با سر حرف مادر را تصدیق کرد.

گفتم: غصه نخورد من هم سرو سامان می گیرم.

حرف هایمان به پایان نرسیده بود که دکتر آمد. بعد از معاینه ی مادر گفت: شوک عصبی بوده است. سعی کنید ایشان را درگیر غصه ها و جنجال ها نکنید. زیرا برایشان خطرناک است. سپس دارو هایش را تجویز کرد و رفت.

چند روزی بود که مادر در بستر بیماری بود. از آموزشگاه چند روز مرخصی گرفتم. من و مهتا مانند پروانه به دور مادر می گشتیم تا این که از بستر برخاست. همه ی فامیل به دیدارش آمدند. هر کدام دارویی خانگی تجویز می کردند. اما مادر با خنده می گفت: من مردنی نیستم. تا زمانی که عروسی دیبا را نبینم چشمم به این دنیا بسته نمی شود.

از این حرف مادر ناراحت می شدم. چرا باید چنین آرزویی می داشت؟ چرا با سختگیری هایم در حق آنها کوتاهی می کردم؟

یکی از روزها کنار مادر نشسته بودم و مطالعه می کردم. آهی از ته دل کشید و گفت: می بینی دیبا، دنیا چقدر بی وفاست؟

بله دنیای نامردی است. خنجر به دست در کمین نشسته است.

از وصف شاعرانه ام خندید و گفت: دیبا جان دخترم می خواهم کمی با تو صحبت کنم. دوست دارم فقط خوب گوش کنی و هیچ چیز را منکرش نشوی. هیچ فرزندی نمی تواند مادرش را گول بزند. پس فقط گوش بده.

با لبخند گفتم: گوش می دهم مادر. هرچه دلتان می خواهد بگویید.

مادر دستی به پیشانی اش کشید و گفت: دخترم عمر من و پدرت رو به پایان است. هر لحظه امکان دارد نفس از سینه مان بیرون نیاید. این امری طبیعی است که روزی به سراغ هر کس می آید.

با ناراحتی وسط حرفش دویدم. این چه حرفی است که می زنید؟

قول دادی فقط گوش کنی. مرگ را نمی شود منکر شد. من و پدر دیگر آنقدر پیر هستیم که این حرفهایت برایمان عادی شده است. پدرت حالا نزدیک ۷۰ سال سن دارد و من هم دیگر سنی ازم گذشته است. اما از هرچه بگذریم، مسئله ای که می خواهم برایت عنوان کنم از همه مهم تر است. هر مادری آرزو دارد خوشبختی و سعادت فرزندانش را ببینید. دوست دارم وقتی می روم زیر خاک تنم نلرزد و با خیال آسوده از شما دل بکنم. دخترم می دانم که تو فدای ما شدی. می دانم من و پدرت مقصر بدبختی تو هستیم. زیرا تو را در فشار گذاشتیم و وادار به ازدواج با احمد کردیم. زیرا هر دو می خواستیم تو خوشبخت شوی. اما هرگز فکر چنین روزی را نمی کردیم. مادرجان تو را قسم می دهم که به خاطر من و پدرت یکی را برای ازدواج انتخاب کن. من می دانم که ماکان خاطرت را می خواهد. درست نمی گویم؟

با حیرت به مادر نگریستم. جوابش را چه می دادم؟ سر بلند کردم و گفتم: بس کنید مادرجان. هر چه روی پیشانی ام نوشته شده باشد روزی به سراغم می آید سخت نگیرید. مادر پرید: دیبا تو ماکان را دوست داری؟

خنده ای کردم و گفتم: این چه سوالی است که می کنید؟ اصلا چرا از بین این همه آدم ماکان را در نظر گرفته اید.

مادر لبخندی زد و گفت: داری به من دروغ می گویی؟ آخر چرا از من پنهان می کنی؟ تو اگر هزار سالت هم که بشود باز همان دیبا کوچولو هستی، همانی که آنقدر شیرینی های عید را دوست داشت که هر وقت به مطبخ می رفت و از دیگ شیرینی بر می داشت، من از نگاه اول می فهمیدم. حالا می خواهی بگویی مادرت بعد از این همه سال تو را نشناخته است؟ احساس نمی کند که قلبت در گرو عشق ماکان است؟ پس حالا راستش را بگو.

با خنده ای حاکی از شرم گفتم: چه فایده ای دارد مادر؟ اگر ماکان به خواستگاری ام بیاید پدر او را قبول نمی کند.

مادر نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت. ای شیطان کوچولو. چرا باید مخالفت کند؟ تو دیگر به سنی رسیده ای که خودت باید برای خودت تصمیم بگیری. این بار اگر تو پسندیدی ما هم قبول می کنیم. سپس نفسی آسوده کشید و دوباره افزود: وای مادر خیالم راحت شد. اگر فردا سرم را بگذارم و بمیرم می داننم با حسرت نمرده ام و خیالم از جهت تو راحت است.

با اخم گفتم: چرا اینقدر دم از مرگ می زنید؟ الهی که صد سال زنده باشید. خب بگویید ببینم دیگر امری نیست؟

مادر در آغوشم گرفت و گفت: نه عزیزم.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.