هفته ها بود که رابطه ی من و ماکان خیلی صمیمی تر از قبل شده بود. دیگر هیچ غمی در قلبهایمان احساس نمی کردیم. یک روز در مورد آن شبی که در شمال صدای نجوایش را شنیده بودم پرسیدم. می خواستم شک و ظن خود را برطرف سازم.    

با خنده در پاسخم گفت: وای دختر تو تمام آن راز و نیاز ها را شندی؟

بله. به همین دلیل می خواهم بدانم تو با چه کسی صحبت می کردی و چرا او آن وقت شب به دیدارت می آمد؟

نگاهی به چهره ام افکند و گفت: خدای من دیبا، تو هنوز هم همان دیبا کوچولوی سابق هستی. با وجود این که نمی خواهم اقرار کنم اما برای این که تردید تو را برطرف سازم باید بگویم آن مهمان عزیزی که هر شب تا سپیده خواب از من می ربود کسی نبود جر تو. من مثل همیشه هر وقت به تو می اندیشیدم احساس می کردم در کنارم هستی و حرفهایم را می شنوی برای همین با صدای بلند سخن می گفتم. حالا فهمیدی؟

خدای من راست می گویی ماکان؟

بله.

پس آن صداهای پا چی بود؟

خب من همیشه بعد از آن راز و نیازها از جا بلند می شدم تا کمی در کنار دریا قدم بزنم و آرامشی بگیرم. حالا فهمیدی که بی جهت به من شک کرده ای؟

ماکان مرا ببخش با این که می دانستم، یقین داشتم که تو به من وفاداری، وسوسه ی این که جریان را از تو بشنوم مرا رها نمی کرد.

اشکال ندارد تمام زنها همین طورند.

آن روزها صبح تا ظهر به آموزشگاه می رفتم و بعضی روزها بدون اطلاع پژوهش سری به یتیم خانه می زدمم و مایحتاج بچه ها را تامین می کردم. آنقدر با آنها انس گرفته بودم که آرزو داشتم خودم سرپرستي آنها را به عهده می گرفتم. اما قبول این مسئولیت برایم سخت بود. به قول مادر اگر می توانستم تا لحظه ای که توان دارم به آنها کمک کنم، خودش ثوابی بس عظیم بود.

آن روزها سر مهتا با سه بچه ناز و دوست داشتنی گرم بود. پرهام هم حالا سه سال داشت. یک روز عصر که هر دو نشسته بودیم و از خاطرات گذشته سخن می گفتیم مهتا رنگ از رویش پرید. با نگرانی برایش شربت آوردم. اما بعد از خوردن شربت حالش بدتر شد و بالا آورد. آنقدر نگرانش شدم که مادر را صدا زدم. مادر بالای سرش شروع به مالیدن شانه هایش کرد. بعد از مدتی حالش بهتر شد. روز بعد این حالت به سراغ مهتا آمد.

چند روزی گذشت و حال مهتا بدتر شد، آنقدر که هر روز صبح که برمی خاست دچار سرگیجه و حالت تهوع می شد. هر چه مادر به او جوشانده می خوراند افاقه نمی کرد. بلآخره پزشک آمد و بعد از معاینه با خنده گفت: مبارک است! ایشان مدتی است که آبستن هستند.

همگی از این که مهتا دوباره باردار است خوشحال شدیم. اما خودش چهره اش درهم رفت. بعد از رفتن پزشک زانوی غم بغل گرفت و گوشه ای نشست. مادر رویش را بوسید و گفت: چی شده مهتا؟ چرا ناراحتی؟

مهتا با نگاهی از سر شرم گفت: اصلا فکر نمی کردم در این سن و سال دوباره باردار شوم. اگر آقاجان بفهمد چه؟

این چه حرفی است که می زنی؟ تو تازه سی و سه سال داری. خیلی هم دیر نشده درثانی بچه نعمتی است که خدا به انسانها ارزانی کرده است.  اگر ناشکری کنی خدا قهرش را نصیبت می کند. بگذار پریا هم خواهری داشته باشد.

شما از کجا می دانید دختر است؟

ای بابا مادر تو سر هیچ کدام از پسرهایت این طوری نمی شدی. فقط سر پریا و این یکی حالت بد شد. حتما این یکی هم دختر است.

مهتا با لبخند گفت: خدا کند این طور باشد.

شادی مهتا قلب مرا شاد کرد. اما در اعماق قلبم به او غبطه می خوردم. به اتاقم رفتم و ساعتی گریستم.  خدایا چرا؟ مگر من چه می خواهم جز کانونی گرم و کودکی که به او امید ببندم؟ خدایا چرا سرنوشت من چنین بود؟ چشمهایم را پاک کردم و جلوی آینه ایستادم. شاید درست نیست ناشکری کنم. بچه های مهتا فرزندان من هم هستند.

مادر وارد اتاق شد: دیبا جان شام حاضر است. آقاجان و ناصرخان هم آمده اند.

چشم شما بروید، الان می آیم.

مادر نگاهی به چهره ام افکند: تو گریه کرده ای دیبا؟

نه مادر گریه چرا؟

بگو ببینم چرا چشمهایت قرمز و متورم است؟

کمی سرم درد می کند.

دروغ نگو چه اتفاقی افتاده؟

مادرجان گفتم که... و ناگهان بغضم ترکید.

انگار می دانست غمم از چیست. مرا به آرامی در آغوش فشرد. عزیزم گریه نکن. تو هم سرو سامان می گیری. می دانم تو هم پسر یا دختر کوچکی برایمان می آوری. غصه های تو هم به سر خواهد آمد. عزیزم.

غصه امانم را بریده بود اما به خاطر مادر سکوت کردم.

بلند شو. صورتت را بشور. اگر مهتا یا آقاجانت ببیند اصلا خوب نیست.

آرام برخاستم و رویم را شستم.

ناصرخان از شادی در پوست نمی گنجید. این بار جلوی مادر روی مهتا را بوسید. برخلاف اولین باری که شنیده بود پدر شده، از سرخی شرم در چهره اش خبری نبود. حتی آرزو کرد خدا به آنها دختر عطا کند.

آقاجان هم از شادی ای که جمع ما را فرا گرفته بود پی به قضیه برد، اما چیزی نگفت. البته می شد فهمید که او هم به اندازه ی بقیه خوشحال است.

چند وقت بعد خبر رسید که ویدا ازدواج کرده است. از شنیدن این خبر آنقدر خوشحال شدم که به او تلفن کردم و تبریک گفتم. اما وقتی شنیدم که هرگز برای زندگی به ایران نخواهد آمد دلم گرفت. فکر می کردم روزی از آنجا خسته خواهد شد اما حالا با داشتن همسری که تبعه ی ان کشور بود، پایش برای همیشه در آنجا بند بود.  حرفهای من و ویدا رو به پایان بود که ناگهان ویدا گفت: دیبا جان اگر زمانی خواستی به فرانسه بیایی و اینجا زندگی کنی روی من حساب کن. می دانم تو هم از ماندن در تهران خسته ای.

خنده ای کردم و گفتم: ولی پدر و مادرم را چه کنم؟

مگر من چه کردهام؟ آنها می توانند به من سر بزنند. البته من هم شاید سال دیگر برای دیدارشان به ایران بیایم.

آهی کشیدم و گفتم: تو دو برادر داری که از پدر و مادرت به خوبی مراقبت می کنند ولی من ندارم. طفلی مهتا هم آنقدر گرفتار بچه هایش است که وقت ندارد مثل سابق به آنها برسد. پس من می مانم و بس.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.