صبح روز بعد زود خود را به آموزشگاه رسانیدم. چند روی بود که آقای پژوهش را نمی دیدم. آقای سعیدی می گفت کلاس را یک هفته تعطیل کرده و برای استراحت در خانه مانده است. آن روز هم نیامده بود. بعد از اتمام تدریسم به خانه آمدم.  

دم عصر همراه مهتا به فروشگاهی در خیابان پهلوی رفتیم تا کمی خرید کنیم. من یک دست بلوز و شلوار خریدم. دلم می خواست برای ماکان هم هدیه ای تهیه تهیه کنم. با مهتا به سمت قسمت لباسهای مردانه رفتیم. به علت این که کم کم هوا داشت گرم می شد برایش یک پیراهن نخی خریدم. می خواستم برای رعنا خانم هم یک روسری بخرم اما مهتا گفت: نه دیبا جان آن زن حکم مادر ماکان را دارد. هدیه ای دیگر انتخاب کن.

سرانجام هم یک پیراهن بلند کرپ دوشین با گلهای خاکستری رنگ برای او انتخاب کردیم. هر دو سرخوش از پیاده روی در شهر به سمت خانه رفتیم. وارد سالن شدیم مادر داشت به زهرا خانم می گفت: چای بریز و ببر مهمان خانه. ما را که دید با لبخند سلامی کرد.

هر دو متعجب پرسیدیم: کی اینجاست؟

مادر رو به من کرد و گفت: سرهنگ آمده. سپس کمی در فکر فرو رفت و گفت: دیبا نمی دانم چرا درهم است. هر چه اصرار کردم بگذارد زنگ بزنم بهادرخان بیاید قبول نکرد و گفت: من برای دیدن دیبا خانم آمده ام. منتظر می مانم تا ایشان بیایند.

با هول گفتم: منتظر من است؟ آخر چرا؟ با من چه کار دارد؟

نمی دانم عزیزم برو ببین چه می خواهد؟

به سمت اتاق پذیرایی رفتم. همان لحظه زهرا با سینی چای رسید. مادر صدایم زد: دیبا جان مادر بیا خودت چای ببر.

سینی را گرفتم ناگهان ياد هدایایی افتادم که خریده بودم. دوباره سینی را به دست زهرا دادم و به سرعت به اتاقم وارد شدم و هدایا را برداشتم. بعد به سمت زهرا رفتم و سینی را از او گرفتم. هدایا را به دستش دادم و گفتم: اینها را چند دقیقه ی دیگر بیاور تو.

وارد اتاق شدم. ماکان کنار پنجره روی مبل نشسته بود. با دیدنم از جا برخاست و سلامم را پاسخ داد. سینی چای را مقابلش گذاردم و به چهره اش لبخند زدم. اما در کمال تعجب دیدم که پاسخ لبخندم را نداد. ماکان در فکر دوری بود و من در دلهره و اضطرابی که به جانم افتاده بود. یعنی چه شده که چنین در نگاهش شراره های خشم دیده می شود؟ بلافاصله پرسیدم: ماکان از دیدنت خوشحالم. با من کاری داشتی؟

متشکرم، بله.

مادر گفت انگار آمده ای مرا ببینی درسته؟

بله همین طور است. آمدم تو را ببینم و به طور خصوصی با تو صحبت کنم.

من سراپا گوشم راحت باش.

ماکان لحظه ای صبر کرد و استکان چایش را به دقت برداشت. لرزشی خفیف در دستانش دیدم. لرزشی که ناشی از عصبانیت بود. سیگاری آتش زد و مستقیما به چشمانم خیره شد. می خواست حرفی بزند که زهرا وارد اتاق شد. برخاستم و هدایا را از دستش گرفتم و مقابل ماکان گذاردم.

این هدایا را با سلیقه ی خودم برای تو و رعنا خریده ام.

نگاهی به چهره ام افکند و سپس با حالتی عصبی سیگارش را خاموش کرد.

اتفاقی افتاده ماکان؟

با خنده مصنوعی سر تکان داد: نه برای تو. برای تو این اتفاق خیلی هم جالب است، خانم. اما برای من که یک بار دیگه شکست خورده ام و غرور مردانه ام جریحه دار شده، سخت است.

با حیرت پرسیدم: چه می گویی ماکان؟

یعنی تو نمی دانی که این همه مدت مرا سر می دواندی؟ تو قلب در سینه نداری. مرا کشتی دیبا.

آنقدر عصبانی بود که صدایش را بلند کرده بود و سخنان کوبنده اش را چون بارانی بر سرو رویم می پاشید.

دیبا تو را هرگز نمی بخشم. چرا با من چنین می کنی؟ به چه گناهی مرا مضحکه ی خود کرده ای؟ بگو چرا؟

با ناباوری نگاهش کردم. زبانم بند آمده بود. چه عکس العملی می توانستم نشان دهم  زمانی که چیزی از مسئله نمی دانستم؟

ماکان سیگاری آتش زد: دیبا چطور دلت آمد در محیطی کار کنی که چشم پژوهش دنبالت است؟ چرا او را عاشق کردی؟ چرا؟ امروز آمد و مرا قاصد کرد تا تو را از پدرت خواستگاری کنم. تو چقدر بی وفایی دیبا! من از امروز تو را در قلبم می شکنم. برو به دنبال زندگی ات و بار دیگر به این عشق پاک خیانت کن. چرا معطلی؟ تو چه هستی؟ انسانی به دور از هر گونه عاطفه و عشق. تو ادهاعایت آنقدر پوچ است که فکر می کنم هرگز قلبی در سینه نداشته ای. من هرگز یک عشق پوشالی را نمی پذیرم.

اشک از چشمانم سرازیر شد. چه می گویی ماکان؟ هیچ می فهمی داری عجولانه قضاوت می کنی؟

نه دیبا عجولانه نیست. تو اگر تمایلی به او نداشتی اجازه نمی دادی چندین بار از تو خواستگاری کند. این قدر دلایل پوچ نمی آوردی. باید بلافاصله آنجا را ترک می کردی. سپس بلند شد و با حالت توهین آمیزی در برابرم تعظیم کرد. من می روم دیبا. خودت می دانی و پژوهش. خودت جوابش را بده. دیگر مرا نخواهی دید.

فریاد زدم: ماکان تو مرا با آنجا آشنا کردی. من بی تقصیرم. باور کن لحظه ای او را دوست نداشته ام.

ماکان نزدیک در رسید و نگاهی با خشم به من افکند. نمی خواهم سرم کلاه بگذاری دیبا. من دیگر ماکان سابق نیستم. همه چیز تمام شد.

شانه هایش را گرفتم و به شدت تکان دادم. ماکان انصافی نکن.

ولم کن دیبا. تو برایم مرده ای.

 

ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.