به سرعت به طرف کادوها رفتم. بسته ها را نزدیکش گرفتم و با گریه گفتم: حالا که می روی این ها را هم به رسم یادگاری از من قبول کن. 

دستهایش را پیش آورد و بسته ها را به شدت به گوشه اتاق پرتاب کرد و سپس بدون کلامی خارج شد.

از شدت شعف و سستی زانوهایم طاقت نیاورد. روی زمین نشستم و با صدای بلند گریستم، تا وقتی که مهتا و مادر به اتاقم آمدند. آن بیچاره​ها هم از رفتار تند ماکان و رفتن ناگهانی اش تعجب کرده بودند. مهتا سرم را بلند کرد و پرسید: چی شده دیبا جان؟ چرا گریه می کنی؟ بگو، عزیزم. چرا سرهنگ این طوری شد یک دفعه؟

سرم را روی شانه اش گذاردم و با صدای بلند گریستم. مادر برایم آب آورد. بگو دخترم بگو چی شده؟

نه مادر.

مهتا نگاهش به بسته های هدیه افتاد: اینها چرا اینجاست؟ بگو ببینم نکند دعوایتان شده؟

گریه دوباره به سراغم آمد. بلند شدم و به اتاقم رفتم. با هیچ کس حرفی نزدم. خدایا باید چه می کردم؟ چه کسی را مقصر می دانستم؟ پژوهش یا بخت بد خویش را؟

مهتا آمد و کنارم نشست. مادر نیز مقابلم روی صندلی نشست. هر دو التماس می کردند تا جریان را برایشان تعریف کنم. قدری آب خوردم تا گریه ام بند بیاید و بلند شدم و روی تخت نشستم و سر به زیر انداختم.

مهتا دوباره پرسید: دیبا چرا با ماکان دعوایتان شد؟

مادر گفت: اصلا بگو چرا سرهنگ آمده بود اینجا؟

نمي دانم شاید از بخت بد من است که هر چند وقتی تمام امید و آروزهایم تبدیل به یاس می شود. مهتا خودت می دانی که سالها پیش زمانی که هجده ساله بودم به ماکان علاقه مند شدم و از آن زمان تاکنون نتوانسته ام این عشق را از دلم پاک کنم. زمانی که زن احمد شدم برای مدتی او را فراموش کردم یعنی به خود قبولاندم که فکر کردن به نامحرم گناه کبیره است. اما زمانی که با بی علاقگی احمد رو به رو شدم، دوباره یاد ماکان به سراغم آمد. نه مثل سابق بلکه به شکل آرزو و یا شاید خاطره ای. حالا که تمام اختیار زندگی ام دست خودم است و دیگر به هیچ کس تعلق ندارد، دوباره آن عشق در دلم به ثمر نشسته. اما امروز تمام آرزوهایم به دست خزانی سرد به یغما رفت.

سپس تمام ماجرا را از خواستگاری پژوهش تا ساعتی قبل را برایش تعریف کردم.

مهتا گفت: دیبا من فردا با سرهنگ مفصلا صحبت می کنم و او را از اصل نیت تو آگاه می کنم.

به شدت به او پریدم: نه مهتا. تو حق نداری چنین کاری کنی. ماکان اگر مرا دوست داشته باشد نباید با دلیل به این کوچکی مرا رها سازد. شاید از عشق خسته شده باشد. تو نباید با او حرف بزنی. بگذار او را در بوته ی آزمایش قرار دهم و عشقش را محک بزنم. می خواهم بدونم بدون این که کسی قاصد شود به سراغم می آید یا نه. اگر تو برای روشن شدن این مسئله به پیش او بروی برای من ثابت می شود که او هرگز مرا دوست نداشته و خیلی عجولانه نسبت به من قضاوت می کند. خواهر جان تو را قسم می دهم، به جان پریا، هیچ کاری نکن. من همه چیز را به مرور ایام واگذار می کنم.

مهتا سر تکان داد و گفت: خودت می دانی. من نمی توانم برای تو تصمیم بگیرم. اما اگر کمی بیندیشی می فهمی چیزی که باعث شد شما این همه مدت از هم دور باشید و به هم نرسید، همین بود که می خواستی مرور ایام همه چیز را روشن کند. درست است که صبر جایز است اما نه تا این حد.

مادر مهتا را خارج کرد. انگار می خواست با من صحبت کند. اما بعد رفتن مهتا لحظه ای مکث کرد و از تصمیمش منصرف شد. فقط با محبت گفت: دیبا بیا پیش ما و اینجا تنها نشین و اشک بریز. همه چیز درست می شود. باشد مادر. اما فردا قبل از همه چیز باید حسابم را با پژوهش تسویه کنم. با این که تدریس را دوست دارم دیگر جایز نیست لحظه ای در ان آموزشگاه کار کنم.

تمام شب را به رفتار ماکان و گفته هایش فکر کردم. چرا نسبت به من که گناهی مرتکب نشده بودم، بی گذشت عمل کرده بود؟ مگر او دوازده سال پیش قلب و روح مرا به تمسخر نگرفته بود؟ اما من او را بخشیده و دوباره عاشقش شده بودم. خدایا حالا چرا او در مورد من این طور خشک و بدون هیچ گونه لطفی قضاوت می کرد.

صبح روز بعد زودتر از همیشه به آموزشگاه رفتم. در دل خدا خدا می کردم که آقای پژوهش آمده باشد. جلو در آموزشگاه ایستادم و دوباره حرفهایی را که باید به او می زدم پیش خود مرور کردم. با شهامت گام اول را برداشتم. در دفتر نیمه باز بود. داخل را نگریستم. موقعیت مناسب بود، زیرا کسی جز او در دفتر نبود. پس به راحتی می توانستم حرفهایم را بزنم. وارد شدم.

مثل همیشه پشت میز نشسته بود و سرگرم مطالعه بود. با دیدنم از جا برخاست، کتابش را بست و با خنده سلام کرد. به سردی پاسخش را دادم! به طوری که خنده روی لبهایش محو شد. اجازه ی نشستن گرفتم و رو به رویش نشستم٬ بدون هیچ کلامی.

شروع به صحبت کرد: چه خوب! انگار شما هم امروز زودتر آمده اید.

بله زود تر آمدم که برای همیشه با شما و تدریس در آموزشگاه خداحافظی کنم.

با تعجب مرا برانداز کرد. از این که توانسته بودم حرفم را صریح و بی پرده عنوان کنم، نفس راحتی کشیدم.

چه گفتید؟ منظورتان را متوجه نمی شوم. برای چه می خواهید از این جا بروید خانم زندی؟

به خاطر این که خود شما خواستید.

چشمانش پر از اشک شد. سرش را به زیر افکند و به اوراقی که روی میز بود نگریست. بعد از لحظه ای سر بلند کرد و گفت: من باعث شدم؟ چرا؟ می دانید بودن شما در این محیط چه کمکی به ماست؟ آمدن شما پیشرفت ما در ارتقای سطح دانش بچه ها در پایه ی اول خیلی چشمگیر بوده.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.