بله می دانم. ولی دیگر بس است. 

خانم زندی واضح تر صحبت کنید.

آقای پژوهش من یک بار به شما گفتم که اگر می خواهید مثل دو همکار در کنار هم کار کنیم، لظفا دیگر مسئله ی خواستگاری را عنوان نکنید. اما شما درک نکردید و بدون ملاحظه ی حال من و خواسته ام این مسئله را مطرح کردید. مگر به شما نگفته بودم که قصد ازدواج ندارم؟ دیروز سرهنگ پیغامتان را به من رساند و من امروز جواب قطعی خودم را اعلام می کنم. فکر می کنم بودنم در این محیط دیگر جایز نیست. به همین دلیل آمده ام استعفا بدم.

از جا برخاست و مقابلم ایستاد: خواهش می کنم دیبا خانم این قدر سنگدل نباشید. من به شما علاقه مندم. مرا ببخشید که فرصت زیادی ندادم تا فکر کنید. اما راضی نیستم ما را برای همیشه ترک کنید.

آقای پژوهش من نیاز به فرصت ندارم. تصمیم قطعی خود را گرفته ام. از امروز دیگر در اینجا تدریس نمی کنم. نه در این جا و نه در هیچ آموزشگاه دیگری. من در این چند سالی که همراه شما بودم. تجربه های زیادی کسب کردم که واقعا از جنابعالی اما تدریس دیگر بس است. کار در خارج از خانه خاطره ی خوبی برایم نبود.

هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که خانم آویش و آقای سعدی به دفتر آمدند و سلام کردند. آقای پژوهش به محض ورود آنها از دفتر خارج شد. بدون این که حتی پاسخ سلامشان را بدهد. هر دو از این حالت او متعجب شدند و پرسیدند: خانم زندی برای آقای پژوهش اتفاقی افتاده که چنین برافروخته بودند؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نمی دانم من از هیچ چیز مطلع نیستم.

بابا رجب چای آورد. آقای سعیدی و خانم اویش وقتی فهمیدند که می خواهم استعفا بدهم بسیار متاثر شدند. ساعت حدود ده بود که آقای پژوهش با چشمانی سرخ به آموزشگاه بازگشت. معلوم بود حسابی گریسته است.

من از بچه های کلاس خداحافظی کردم. آنها باور نمی کردند که از پیششان بروم، به همین دلیل مرا مورد سوالهای جور واجور خود قرار می دادند. اما من به خاطر این که نمی توانستم حقیقت را برایشان تعریف کنم گفتم برای مدتی عازم خارج از کشور هستم و مجبورم تدریس را کنار بگذارم.

موقع خداحافظی فرا رسیده بود. آقای پژوهش دسته ای گل رز به من تقدیم کرد. چشمانش از فرط گریه هنوز متورم بود.

وقتی سوار ماشین شدم، سرش را تو آورد و گفت: دیبا خانم با این که هنوز دوستتان داشتم، امیدوارم حالا که می روید، مرا ببخشید. امیدوارم هر کجا که هستید خوشبخت باشید. هنوز هم گل رز را بین تمام گلها می پسندید؟

در حالی که دسته ی گل را روی صندلی اتومبیل قرار می دادم لبخندی زدم برای آخرین بار به چهره اش نگریستم و جلوی چشمان ناباور او همکارانم و بچه ها را ترک گفتم. تمام مسیر را به بخت بد خود گریستم. در انتهای خیابان پهلوی دسته گل رز را به بیرون پرت کردم و برای همیشه چهره ی آقای پژوهش را به دست فراموشی سپردم.

وقتی به خانه رسیدم مهتا و مادر نگرانم بودند. ماجرا را برایشان تعریف کردم و به سرعت خود را به پیانو رساندم و تمام غصه هایم را به کلید های آن منتقل کردم. مدتی طولانی برای دل خویش نواختم. هنگامی که از جا برخاستم تمام عقده ها از دلم رخت بربسته بود و احساس سبک بالی می کردم.

شب پدر زمانی که فهمید از کار خسته شده ام حنده ای کرد و گفت: خوب است. حالا مونس تنهایی من و مادرت می شوی. اما دخترم بدان تجربه ی کار در خارج از منزل لازم بود تا بدانی زن هم می تواند پشتکار و اراده داشته باشد.

او از هیچ چیز مطلع نبود. نمی دانست از چه گریخته ام. مادر گفته بود دیبا از سر و صدای بچه ها و تدریس خسته شده است.

یک ماه گذشت. ماکان نه به دیدار ما آمد و نه خبری از او رسید. شبها را با غم و اندوه به صبح می رساندم. مادر و مهتا نگران حالم بودند. مهتا دائما التماس می کرد که بگذارم برود نزد ماکان و جریان را برابش بگوید، اما هر بار با ممانعت من رو به رو می شد. دلم بار دیگر رخت عزا بر تن کرد. نسبت به همه کس و همه چیز بدبین شده بودم. ساعتها می نشستم و به گذشته می اندیشیدم و به سادگی خود می خندیدم. عشق ماکان کم کم داشت می رفت و تنفر جای ان را می گرفت.

کم کم رفتارم عوض شد. مرور ایام نبودن ماکان دست به دست هم داده بود و مرا به سنگدل ترین زن دنیا تبدیل کرده بود. حال هیچ احساسی نسبت به او نداشتم. او دوباره مرا عاشق کرده بود و به خاک سیاه نشانده بود. شاید از شکستن قلب من لذت می برد. هر زمان حرف ماکان به میان می آمد آنقدر خشمگین می شدم که نمی خواستم سخنی درباره او بشنوم.

بهار رو به اتمام بود و تابستان با گرمای زیادش فرا می رسید. شبی دایی خشایار و فیروزه به دیدنمان آمدند. بعد از رفتن آنها مهتا گفت که احمد از همسرش جدا شده و به شیر از رفته و حال و روز خوبی ندارد. زنش تمام ثروتش را بالا کشیده و حالا او دست از پا درازتر به شهر دیگری گریخته بود. دایی جان برایش خرجی می فرستاد، مشروط بر این که هرگز او را نبیند.

بچه چی؟ بچه ندارند؟

مهتا با لبخند گفت: نه خدا جای حق نشسته است. احمد باید اینطور عذاب می کشید. صنوبر به دیدارش رفته بود. وقتی برگشت تهران آنقدر غصه ی برادرش را خورده بود که چندین هفته حالت عصبی داشت. فیروزه می گفت صنوبر تعریف کرده که یکی از فاميل حتی پدرش اگر احمد را ببیند، او را نمی شناسند. آنقدر پیر و شکسته شده که شبیه مردی ۵۰ ساله شده. صنوبر گفته او سالهاست که به دام اعتیاد افتاده، آنقدر که دیگر نمی تواند تن به کار بدهد و پول روزمره اش را از پدرش می گیرد.

با شنیدن سرگذشت احمد آتش خشمم نسبت به او فروکش کرد. دوست نداشتم بدبختی اش را ببینم، اما می دانستم خدا هرگز طالم را نادیده نمی گیرد. انگاه بود که خشم و کینه ام را نسبت به آن موجود بیچاره از دست دادم.

من مدتی بود که حسابم را با خودم تسویه کرده بودم. تصمیم گرفته بودم هرگز تن به ازدواج ندهم، حتی اگر بار ديگر ماکان مرا دوست می داشت. از این که آنقدر شخصیت خود را لگدمال کرده بودم افسوس می خوردم.

صدای مادر مرا از عالم رویا بیرون کشید. دیبا جان مادر نامه داری.

با تعجب پرسیدم: از چه کسی؟

مادر خنده ای کرد و گفت: حدس بزن.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.