نمی دانم مادرجان. من کسی را ندارم که برایم نامه بدهد. شما بگویید. 

از طرف دوست عزیزت. ویدا.

با شنیدن نام ویدا با خوشحالی از جا برخاستم و پاکت را از مادر گرفتم. نامه را از حال و هوای خودش نوشته بود. بسیار احساس دلتنگی می کرد. اما ناچار بود به خاطر همسرو وضع شغلی اش آنجا بماند. خبر داده بود باردار است و در انتظار فرزندی است. در آخر دوباره گفته بود اگر روزی هوای آنجا را کردم او را در جریان بگذارم.

پس از خواندن نامه ی ویدا به فکری عمیق فرو رفتم. حالا که روزگارم سیاه بود و هیچ تعلق خاطری در اینجا نداشتم چرا باید عمرا را بیهوده تلف می کردم و می ماندم تا بپوسم؟ تا کی می خواستم با پدر و مادر زندگی کنم؟ ای کاش پدر اجازه می داد برای مدتی آزمایش به آنجا بروم. حودشان بار ها گفته بودن تصمیم ر فتن و ماندن به عهده ی خودم است. پس چرا نمی رفتم و عمری را راکد می ماندم؟

این فکر ها آنقدر مغزم قوت گرفت که تصمیم گرفتم با پدر و مادر صحبت کنم. یک روز عصر جریان را برای مهتا شرح دادم.

دلم می خواهد از ایران بروم. یعنی تصمیم گرفته ام و حتما ان را عملی می کنم.

چرا دیبا؟ می خواهی کجا بروی؟

می خواهم بروم فرانسه. از این جا و خاطرات جوانی ام فرار کنم. نمی خواهم عمرم را در تنهایی و انتظار تلف کنم.

مهتا در کمال ناباوری گفت: اما اینجا کسانی هستند که تو را دوست دارند و به وجود تو نیازمندند.

خنده ای کردم و گفتم: پدر و مادر برایم خیلی عزیز هستند. اما می توانی هر چند وقتی به آنها سر بزنم.

مگر منظورم فقط آقاجان و مادر است؟

پس چه کسی را می گویی؟

دیبا ماکان هم تو را دوست دارد پس او چه می شود؟

ماکان برایم مرده است. همانطور که من برای او مرده ام. اصلا به خاطر این می روم که برای همیشه او را فراموش کنم. مهتا دیگر دلم نمی خواهد در آسمان اینجا نفس بکشم. نمی خواهم عطر نفس های ماکان فضای تنهایی ام را پر کند. زیرا او باعث مرگ قلبم شد. مهتا من خسته ام. ان قدر که از در و دیوار این خانه هم سیرم. من تحمل ندارم شبهای را به روزهایم بدوزم. می خواهم بروم پی بخت خودم. بگذارید خودم بروم دنبال اهدافم و تجربه کسب کنم. من هم می توانم روی پای خودم بیاستم.

اشتباه می کنی دیبا. می دانی قلب مادر را می شکنی؟

این چه حرفی است که می زنی؟ مگر مادر خوشبختی من را نمی خواهد؟ پس زمانی که من آنجا خوشم باید به خوشی من آن طرف دنیا راضی باشد.

دختر تو طوری حرف می زنی انگار قلبی در سینه نداری.

درست می گویی قلبی ندارم. تو هم اگر مثل من بارها زخمی دست خزان شده بودی حالا چنین رفتار می کردی. در ضمن ماکان هم به من گفت قلبی در سینه ندارم پس بگذارید بروم تا به همه ثابت شود که دیبا سنگدل است.

پس تصمیمت قطعی است؟

بله قطعی قطعی.

چند روز بعد تصمیم خود را به مادر اعلام کردم از حرفهایم جا خورد، اما وقتی او را با دلایل خود قانع کردم، دیگر هیچ نگفت و رضایت داد. در این میان تنها مادر بود که هر لحظه تلاش می کرد تا نظر مرا عوض کند، اما هیچ فایده ای نداشت. من تصمیم خود را گرفته بودم. آخر سر مهتا و آقاجان با او صحبت کردند تا به این مسئله تن دهد.

آن روزها پدر دنبال کارهایم بود. توسط یکی از طرف حسابهایش در پاریس آپارتمان خوب و مناسبی برایم در نظر گرفت.

روزهای تابستان به پایان می رسید و کم کم زمان رفتنم نزدیک می شد. دیگر با همه کس و همه چیز، با خاطرات جوانی ام و عشق بی فرجام ماکان بدرورد می گفتم.

شبی گرم و دم کرده بود. تهران آن روزها در آتش می سوخت. تمام روز در اتاقها سر می کردیم و تمام شبها در ایوان می نشستیم. موقع خواب همه ی ما جز ناصرخان و مهتا که راه رفتن برایش سخت بود، روی پشتبان زیر آسمان پر ستاره به خواب می رفتیم. پرهام عادت کرده بود در آغوش من به خواب برود. با این که ناصرخان دوست داشت او را در کنار خودشان جای دهد، همیشه قبل از خواب به پشتبان می رفت و آنقدر آنجا روی تخت خوابها بازی می کرد که خوابش می برد به همین دلیل ناچار شب را در کنار من می خوابید.

زهرا سفره ی شام را در ایوان پهن کرد. منتظر آقاجان بودیم که خبر داده بود یک ربع دیگه به خانه می رسد. به زهرا کمک کردم تا ظرفها را روی سفره بچیند. سپس گوشه ای نشستم و مشغول گرفتن فال شدم. مادر و مهتا هنوز به ایوان نیآمده بودند سکوتی خوشایند مرا در محاصره ی خویش آورده بود. بچه های مهتا دو روزی می شد که به منزل دایی جمشید رفته بودند و به اصرار زن دایی که می خواست نوه هایش را ببیند آنجا ماندگار شدند.

کتاب را گشودم و فال خوبی آمد. نیتم این بود که دوباره ماکان را می بینم یا نه. با این که مثل سابق به او علاقه نداشتم و قلبم از حرف هایش شکسته بود، هنوز در موردش کنجکاو بودم.

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور.

                                                   کلبه ی خزان شود روی گلستان غم مخور

چی آمد دیبا؟ برای من هم بخوان.

با شنیدن صدای مهتا کتاب را بستم.

داشتم همین طوری می خواندم.

ای کلک، بگو فال می گرفتی.

نه بابا. فال دیگر چیست؟ دیگر از من گذشته است. این کارها مال جوانهاست.

مگر تو پیری؟

خب بله. اگر ظاهر جوانی دارم اما دلم پیر است.

دستی به شانه ام زد و گفت: این طور حرف نزن. دختر. آنقدر تلقین نکن که دل شسکته ای.

مشغول حرف زدن بودیم که ناگهان صدای قدمهای پدر را که از دالان به اندرونی می آمد به گوشمان رسید. انگار با کسی حرف می زد. رو به مهتا کردم و گفتم: مگر مهمان داریم؟

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.