نه فکر می کنم پدر دارد با ناصرخان حرف می زند.  

نگاه هردویمان به دالان خیره ماند. چشمهایم را چندین بار باز و بسته کردم. یعنی خواب نبودم؟ نه درست می دیدم. ماکان بود که شانه به شانه ی پدر وارد حیاط می شد. ناصرخان هم وارد شد. نمی دانستم برخیزم یا بمانم. صدای یاالله یاالله پدر به گوش رسید. هرسه وارد شدند. مهتا برخاست و سلام و احوال پرسی کرد. اما من برخلاف مهتا سلامی سرد کردم و به اتاقم پناه بردم. ناگهان مادر سر رسید.

دیبا چه شده؟ چرا آمدی تو؟

حالم خوش نیست.

چیزی شده؟ اینجا که هوا خیلی گرم است. حالت بدتر می شود. بیا توی ایوان و نفسی تازه کن.

نه متشکرم. اصلا حوصله ندارم ماکان را ببینم.

وای خدای من سرهنگ آمده؟

بله.

ولی این درست نیست. او مهمان ماست. بیا بشین پدرت ناراحت می شود.

مادر بس کنید. من باید به او بفهمانم که به این راحتی نمی تواند با قلب و احساس من بازی کند.

 دیبا او پی برده که اشتباه کرده. وگرنه هرگز به اینجا نمی آمد. بیا و حرف مادرت را قبول کن.

باشد می آیم، شما بروید. می روم تا دستی به سر و رویم بکشم.

آفرین دخترم ماکان مرد برازنده ای است. او تو را عاشقانه دوست دارد.

شما از کجا می دانید؟

این را از نگاهش می خوانم. تازه خودش پیش مهتا اعتراف کرده.

چه گفتید؟ مگر مهتا با ماکان صحبت کرده؟ او به چه حقی در زندگی خصوصی من دخالت کرده است؟

مادر مکثی کرد. انگار از حرفش پشیمان بود. اما دیگر فایده نداشت. او بی غرضانه مهتا را لو داده بود.

آه بله. او به خواست من با ماکان حرف زد. من نمی خواستم شما دو نفر به خاطر یک سوء تفاهم از هم جدا شوید.

اما کار درستی نکردید. من که گفته بودم نمی خواهم کسی دخالت کند.

وای دختر. تو چقدر مغروری.

صدای پدر به گوشمان رسید. اختر خانم مهمان داریم.

مادر به سرعت به زهرا دستور داد اول چای ببرد و بعد بساط شام را آماده کند. سپس خود به ایوان رفت. از دور صدای ماکان را می شنیدم که با پدر و ناصرخان سخن می گفت، اما هیچ دلم نمی خواست در جمع حاضر شوم. از این که مهتا با ماکان صحبت کرده بود به شدت ناراحت بودم. چرا باعث شده بود که غرورم بشکند؟

پشت پیانو نشستم. دلم می خواست بنوازم. کلیدها را یکی پس از دیگری فشار دادم. آهنگ دلخواه پدر را نواختم. نمی دانم چگونه زمان گذشت وقتی به خود آمدم که صدای کف زدنی به گوشم رسید. رو برگرداندم و ماکان را ایستاده و محو تماشا دیدم.

دیبا عالی نواختی.

ممنون.

می دانی مرا به یاد آن روزهای خیلی دور انداختی. آن زمانی که برایم در حضور پدرت می نواختی.

سکوت کردم و سرم به زیر افکندم.

بیا شام آورده اند و همه منتظر تو هستیم. نمی خواهی کنار ما باشی؟

در همان سکوت به آرامی از پشت پیانو برخاستم. بدون هیچ حرفی به سمت ایوان رفتم.

پدر نگاهی به چهره ام افکند: آفرین دیبا جان. خیلی وقت بود برایمان پیانو نزده بودی. دلم برای صدای این ساز خیلی تنگ شده بود. بشین شام سرد می شود.

آن شب را در سکوتی عمیق طی کردم. در پاسخ سوالات دیگران به پاسخی کوتاه بسنده می کردم. وجود ماکان مثل سنگی بر روی قلبم سنگینی می کرد. نمی خواستم با او هم کلام شوم. احساس می کردم این مدت بازیچه ای بوده ام در دستان او.

همه گرم گفتگو بودند. آخر سر تصمیم بر این شد که چند روزی به باغمان در شمیران برویم. اگر قرار بود خودمان به تنهایی برویم از ذوق در پوست نمی گنجیدم. اما آمدن ماکان  نگذاشت کوچکترین شادی از این خبر در من ایجاد شود.

با رفتن ماکان به گوشه ای پناه بردم و در فکر فرو رفتم. افکارم آنقدر آشفته بود که نمی توانستم به چیزی فکر کنم. عادت کرده بودم هر روز به دلیلی از خانه بیرون بروم. اما از زمانی که رفتن به آموزشگاه را ترک کرده بودم بی حوصلگی و احساس پوچی در من ریشه دوانده بود.

مهتا کنارم نشست: دیبا چرا غمگینی؟

از دست تو ناراحنتم.

چرا؟

 به خاطر این که با ماکان صحبت کرده ای. چرا مرا پیش او کوچک کردی، آنقدر که او فکر می کند من برای ادامه ی زندگی به او نیاز ندارم.

این چه طرز فکری است دیبا؟ این مسئله باید روشن می شد. زیرا دلم نمی خواست ماکان نسبت به تو برداشت بدی داشته باشد. چرا فکر می کنی ماکان در مورد تو آنقدر کوته فکرانه قضاوت می کند؟ اینها همه توهمات زاییده ی خیال توست. حالا بلند شو و برو استراحت کن. فردا صبح زود می رویم.

من همراه شما می آیم اما می دانی که تصمیم من چیست. به همین وجه در ایران نمی مانم و قصد رفتن دارم. تو و مادر این نقشه را کشیدید که پای رفتن مرا سست کنید. اما بدانید که ماکان برای من مرده است. می خواهم برای بار آخر هوای ناب شمیران را به ریه بفرستم و یادی از دوران کودکی کنم.

 

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.