مهتا اخمی کرد و گفت: دیبا تو چه ات شده؟ رفتن و تو تصمیمت برای ما محترم است. شادی تو شادی ما هم هست. خودت بارها گفته بودی چنین باید باشیم. حالا که تو رفتن را به ماندن ترجیح می دهی ما هم ناچار به تسلیم هستیم. اما اگر با ماکان صحبت کرده ام به این دلیل بود که تو از او خاطره ی بدی به دل نداشته باشی. نمی دانی وقتی فهمید قصد رفتن داری چه حالی شد. آنقدر که دیگر نای حرف زدن نداشت. مدتی سکوت کرد و گفت:   اگر دیبا برود من هم برای همیشه تهران را ترک می کنم.

خنده ی تمسخرآمیزی کردم و گفتم: تهران را ترک می کند! برای من اصلا مهم نیست. او تهران را ترک می کند که خاطرات من را به فراموشی بسپارد. پس ببین عشقش چقدر بی پایه و سست است.

دیبا چه می گویی؟ بس کن.

باشد ساکت می شوم. اما به او بگو کسی که دوبار زخمی دست عشق شد، برای بار سوم زنده نمی شود.

صبح روز بعد همگی به شمیران رفتیم. از زمان اولیت برخوردم با ماکان سیزده سال می گذشت. از ان زمان دیگر به شمیران نرفته بودم. پدر و مادر مرا تشویق می کردند که گاهی اوقات آنها را همراهی کنم. البته یک بار زمانی که همسر احمد بودم سری به باغمان زدیم. اما آن زمان آنقدر در غم و غصه بودم که هیچ لذتی نبردم.

همه دور هم جمع بودیم. مردها مشغول گفتگو بودند و من و مهتا و مادر سرگرم آشپزی و رسیدگی به اوضاع و احوال خانه. مهتا به خاطر اضافه وزن قادر به فعالیت نبود و بیشتر وقتها روی صندلی ای زیر سایه ی درختان ایوان می نشست. زمان وضع حملش نزدیک بود و بیشتر از همیشه از او مراقبت می شد.

خاطرات کودکی ام و گردش بی پروا و بدون دغدغه ی افکارم مرا به سالهای دور می کشاند آن زمان که پدر قدی کشیده و راست داشت و مادرم گیسوانی به درخشندگی خورشید و گونه هایی به سرخی انار، و من وو مهتا هم دختر بچه هایی شیطان بودیم. اما امروز پدر عصایی به دست و کمر خمیده داشت و مادر گیسوانی به سپیدی برف و صورتی چروکیده و زرد. من و مهتا هم دو زنانی کامل بودیم. اشکی از گوشه چشمم به روی گونه هایم غلطید. اما سعی کردم بر اعصاب خود مسلط شوم و به آینده امیدوار باشم.

ناهار را همگی در کنار هم صرف کردیم. مادر و مهتا و بچه هایش برای استراحت در اتاقی رفتند. پدر هم گوشه ای سر بر متکا گذاشت و به خواب رفت. ناصرخان و ماکان مشغول گفتگو بودند. برای لحظه ای نگاهم در نگاه ماکان گره خورد. سرم را به زیر افکندم. نمی خواستم خاطرات ۱۳ سال پیش را به یاد بیاورم. برخاستم و به طرف یکی از اتاقهای قدیمی رفتم. پنجره رو به باغ را گشودم. نسیمی ملایم گونه ام را نوازش داد. نگاهی به اطراف انداختم. چشمم به گنجینه ای افتاد.

چند سالی می شد در این گنجه قفل بود. چشمم به اشيایي درون آن افتاد. انگار به گنجی رسیده بودم. همه ی وسایل خاطرات گذشته را به یادم می آوردند. همه بوی روزگار پر طراوت زندگی ام را می داد. همه چیز مثل آن سالها بود. فقط کمی خاک گرفته بود. کتاب شعرم را در آنجا یافتم. اولین کتابی که وقتی ۱۸ ساله بودم خریده بودم. همان کتابی بود که وسوسه ی خواندنش را به سمت درختان نارون کشانده بود. کتاب را برداشتم. خاکش را ستردم و به آرامی از اتاق خارج شدم.  می خواستم برای آخرین بار به سمت درختان پیر بروم. می توانستم زیر سایه ی آنها بنشینم و بدون هیچ مزاحمی همراه آوای بلبلان ابیات آن کتاب را بخوانم.

سمت غرب باغ را پیش گرفتم. روی همان کنده ی درختی نشستم که ماکان سالها پیش نشسته بود. یک بار دیگر زمان به عقب بر می گشت. همین جا بود که او به من ابراز عشق کرده بود و من از شرم سر به زیر افکنده بودم. هنوز هم صدای قدمهای مردانه ی او به گوشم می رسید. بوی عطر تنش با بوی سیگار برگ توام بود، باز مرا در همان حال و هوا فرو می برد. چقدر حقیقی می نمود. شادی مهتا راست می گفت و توهمات در من ریشه ای بس عمیق دوانده بود.

اما نه، اشتباه نمی کردم. سر برگرداندم. خود ماکان بود. چشمهایم را مالیدم. درست می دیدم؟ نمی دانستم خوابم یا بیدار. اما انگار بیدار بودم. او یکبار دیگر پنهان از چشم همه به دنبال من زیر سایه ی درختان پیر آمده بود. باورم نمی شد. از جا برخاستم. نزدیک آمد و مقابلم روی زمین نشست.

دیبا چرا آمده ای اینجا؟ می خواستم کمی تنها باشم.

برای فکر کردن؟

بله. برای تخلیه ی روح و روانم.

چه جالب، انگار عشاق قدیمی روزی دوباره به اولین میعادگاه عشق خود بر می گردند تا تجدید خاطرات کنند. درست مثل قوها که روزی به دریاچه ای که در آن چشم گشوده اند سفر می کنند.

اما من برای مطالعه آمده بودم.

آه،پس اشتباه حدس زدم. ولی من آمده بودم اینجا تا دیبا ی خود را، همانی که در اولین نگاه عاشقش شدم بیابم. می خواستم برای آخرین بار او را به جای تو ببینم. او که قلبی را ربوده بود و هرگز پس نداد.

منظورت من هستم؟ اگر اینطور است باید بگویم دیبا ی گذشته ی تو مرده و هیچگاه قلبی را نربوده است. اگر هم چنین کرده سالها پیش آن را از او پس گرفتی.

اینقدر بی انصاف نباش. درست است زنی که رو به رویم نشسته ان دیبای من نیست، اما باز می تواند همان شود که ماکان می خواست.

ماکان چه می خواست؟ ماکان که خودش دیبا را کشت. ماکان که خودش برای بار دوم دیبا را رها کرد. دیگر چه توقعی از من داشتی، ماکان آریا؟ بگو.

تو اشتباه می کنی دیبا. من تو را دوست داشتم. خدا بود که نمی خواست تو مال من شوی.

دروغ نگو، ماکان. بس است. دیگر تحمل هیچ حرفی را ندارم. مرا رها کن و برو. من برای تو آفریده نشده ام. دیگر طاقت رنج و عذاب ندارم. همه چیز برای من تمام شده است.

تو راست می گویی دیبا. من دروغگو هستم. اما حالا چه؟ می خواهی برای همیشه مرا ترک کنی؟ شنیده ام قصد رفتن به فرانسه را داری، درست است؟

بله درست است.

دیبا من امروز آمده ام برای آخرین بار زیر این آسمان بلند، دور از چشم همه، فقط در حضور خداوند بزرگ بگویم که تو را دوست دارم. آمده ام بگویم از تو به طور رسمی خواستگاری می کنم. دیگر فراق و هجران بس است. اگر جواب ماکان را مثبت دادی، یک عمر وفادار می مانم و انچه تو می خواهی می شوم. اما اگر مرا رد کردی، برای همیشه از اینجا می روم و قلبم را از سینه در می اورم و در گورستان تنها دفع می کنم. از همه می برم و به تنهایی ام پناه می برم  و در شبی سرد که هیچ قلبی برایم نتپید، جان می دهم و تا روز قیامت تو را نمی بینم. این تصمیمی است که گرفته ام. خب حالا نظرت چیست؟ همسرم می شوی؟ من جوابم را همین حالا می خواهم. بس است این همه تاخیر. مرا دوست داری.

نمی دانستم چه بگویم. حس انتقام آنقدر در من رشد کرده بود که هیچ چیز جز ارضای نفسم نمی خواستم. حاضر بودم یک عمر زجر بکشم که چرا او را از دست داده ام، اما انتقامم را بگیرم و آب سردی بر داغ دلم بپاشم.

بگو دیبا به چه فکر می کنی؟ معطل نکن.

سراپایش می لرزید. سیگاری آتش زد.

در کمال خونسردی دستی به موهایم کشیدم. ماکان جواب قلب شکسته ی مرا چه می دهی؟ چرا ۱۳ سال پیش مرا خواستگای نکردی؟ چرا باعث شدی بعد از خواند نامه ات یوغ اسارت احمد را به گردن بیندازم؟ پاسخ این را بده، وگرنه هرگز به تو جواب مثبت نمی دههم.

سکوت کرد.

چرا ساکتی بگو؟

من هیچ حرفی ندارم بزنم. اما فکر نمی کنی زمان حرف های قدیمی گذشته باشد؟
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.