نه به هیچ وجه. من باید این سوال را چند سال پیش از تو می کردم.    

اما من نمی توانم علت را بگویم. ترجیح می دهم برای همیشه از کنارت بروم.    

چرا نمی توانی؟ 

چون مرد زیر قول خود نمی زند.

یعنی تو عقیده داری مرور ایام همه چیز را روشن می کند؟

بله اما مرور ایامی برای من باقی نمانده. این حرفها مال آن دورانی بود که هر دو جوان بودیم. حالا اگر بخواهیم دل به مرور ایام خوش کنیم، دیگر خیلی دیر می شود. شاید هم بعد از مرگ برای تو روشن شود.

پس برو، ماکان تو را به خدا می سپارم.

لحظه ای در چشمانم خیره شد. برق اشک را در زیر آن مژه های بلند و مخمور می دیدم. اما دیده بر هم نهادم تا تحت تاثیر قرار نگیرم. او باید به این سوال که برایم معما بود پاسخ می داد.

رو برگرداند و راه بازگشت را پیش گرفت. از دور می دیدم که شانه های مردانه اش از فرط گریه می لرزد. اما یارای گفتن هیچ کلامی نداشتم. کتاب را به سینه فشردم. احساس می کردم به او نیاز دارم. با رفتنش دیگر تنهاي تنها می شدم. انگار نیمی از قلبم را با خود می برد. ناگهان فریادی از پشت سرم برخاست: دیبا تو اشتباه می کنی.

سر برگرداندم. مهتا در حالی که اشک می ریخت، پشت سرم ایستاده بود. ماکان ایستاد و به چهره ی هر دویمان خیره شد و به تندی گفت: نه مهتا. خواهش می کنم.

سرهنگ لطفا بگذارید همه چیز فاش شود. من دیگر طاقت این همه مشاهده ی زجر شما را ندارم. سرهنگ، شما کوه مردانگی و صبر هستید. شما از خودگذشتگی را به حد کمال رسانده اید. چرا می خواهید برای پنهان ماندن من از خود مایه بگذارید؟ دیبا ۱۲ سال پیش به این دلیل که فکر می کردم تا با ماکان خوشبخت نمی شوی و عشق تو باعث دردسر خانواده خواهد شد یه خاطر این که مادر احمد را دوست داشت و باز هم به علت این که می دیدم کار از کار گذشته و پدر احمد را پذیرفته، برای سرهنگ نامه ای نوشتم. نشانی اش را از روی نامه هایی که برایت می فرستاد پیدا کردم. از او خواستم که تو را به کلی فراموش کند. خواستم که برایت بنویسد دوستت ندارد، چون فکر می کردم نامه ی او باعث می شود او را برای همیشه فراموش کنی و به زندگی با احمد فکر کنید. نمی خواستم وقتی به خانه ی احمد می روی خاطرات مرد دیگری را با خود یدک بکشی. دیبا کوچولوی من، مهتا از روی نادانی و غفلت این کار را کرد. اگر می دانستم عشق شما دو نفر در این حد است، هرگز کاری نمی کردم که از هم دور شوید. بله خواهرم. من خود را مسبب بدبختی تو می دانم. من باعث شدم که شما سالها در حسرت یکدیگر بسوزید. مرا ببخش. بعد از طلاقت، از سرهنگ خواستم که این حقیقت را که همیشه عاشقت بوده و دلیل کناره گیری اش را برایت بگوید اما او نگذاشت من لب به اعتراف باز کنم. سرهنگ همیشه می گفت کار من از روی قصد و غرض نبوده. نمی خواست با اعترافم نزد تو بین مان شکراب شود. به همین دلیل مشقت را به جان خرید و راز مرا فاش نکرد. حالا ظلم است که تو او را از خود برانی. ماکان همان ماکان قدیم توست. این را امروز من از کلامش و از صداقتش فهمیدم.

با بهت حیرت مهتا را نگریستم. پس حرفهایی که بین آنها در شمال رد و بدل می شد درباره ی همین راز سر به مهر بود. خدایا چرا من آنقدر فرومایه بودم. چرا چشمانم را بر روی این همه زیبایی خصایص ماکان بسته بودم؟

مهتا بلند گریست. زانوهایش خم شد و روی زمین نشست. ماکان ایستاده بود و به آرامی اشک می ریخت. زیر باران اشکهایشان مات و مبهوت مانده بودم. ناگهان فریادی از گلويم برخاست. با ناباوری گفتم: تو دروغ می گویی مهتا. می خواهی مرا گول بزنی. تو نمی توانی آنقدر سنگدل باشی.

مهتا از فرط گریه نفسش بند آمده بود.

رو به ماکان کردم بگو دروغ است. او نمی تواند قاتل ۱۲ سال زندگی من باشد.

ماکان به علامت تایید حرفهای مهتا سر تکان داد و دوباره راه بازگشت را پیش گرفت.

مهتا جیغ خفیفی کشید. ناگهان به خود آمدم. او از حال رفته بود. به سمتش دویدم و او را در آغوش گرفتم. مهتاجان بلند شو. خواهرم بلند شو و ببین تو را بخشیده ام. تو که گناهی نداشتی عزیزم.

ماکان بالای سرمان رسید. سیلی آرامی به گوش مهتا نواختم. می دانستم این حالت برای جنینش ضرر دارد. به آرامی چشم گشود: دیبا مرا بخشیده ای؟

با لبخند گفتم: بله تو تقصیری نداشته ای.

پاسخ خنده ام را داد: پس دستهایت را به دست ماکان بسپار و نگذار برود.

سر تکان داد، یعنی حرفت را می پذیرم.

هر سه می گریستیم. یکی به گناه ندانسته اش یکی به درد هجرانی که ۱۳ سال پیش کشیده بود و دیگر به بخت سیاهش.

ماکان دستهایم را به قدرت فشرد و به آرامی گفت: دیبا جوابم را می دهی؟

بلند، به طوری که صدایم تا دل کوه می رسید فریاد زدم: ماکان دوستت دارم. همسرت می شوم و تا ابد در کنارت وفادار می مانم. با این فریاد تمام عقده هایم را به دست فراموشی سپاردم.

هر سه راه بازگشت به خانه را پیش گرفتیم. مهتا به رویمان لبخند می زد و شاد و سرخوش از این بود که خواهرش سر و سامان می گیرد. هر سه می دانستیم این بار این عشق به ثمر خواهد رسید. نگاههایمان همانی بود که سالها قبل بین مان رد و بدل می شد، اما با این فرق که هر دو به آینده دلگرم بودیم.

دوباره من بی اشتها شدم و ماکان با خیال راحت غذایش را خورد. حالا می فهمیدم علت این که به راحتی و با اشتها غذایش را می خورد چیست. احساس کردم هر زمان که مرا در کنار خود دارد دیگر مشغله ای باعث نمی شود که اشتهایش کور شود. برخلاف من که وجودش آنقدر مرا مسخ می کرد که هیچ نمی خواستم جز بودنش در کنارم، حتی آن زمان که قلبم را شکست.

 

 

«پايان»

 

 

همراهان عزيز اميدواريم از اين رمان لذت برده باشيد.

0
0
0
0 نفر

6 نظر

  1. ممنون مریم عزیزم عالی بود smiley17

  2. ممنون مریم جان عالی بود من با این رمان زندگی کردم زیبا وعبرت انگیز بود سپاس smiley16 smiley17 smiley35 smiley34 smiley36 smiley33

  3. ممنون مریم خانم عزیز بسیار عالی بود.سپاس smiley17 smiley17

  4. مریم خانم خیلی قشنگ بود ؟!دستت درد نکنه دست خوش دختر...

    مریم خانم خیلی قشنگ بود ؟!دستت درد نکنه دست خوش دختر...
  5. ممنون مریم جان.خیلی عالی بودعزیزم.

  6. خواهش می کنم عزیزان

    خواهش می کنم عزیزان
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.