شایان نگاه خاصی بهم انداخت و سپس رویش را به طرف فواد برگرداند و با طعنه گفت: فواد جان چرا نگفتی که فرناز هم همراهته؟ فواد نگاهی با حرص بهم انداخت و و بعد رو به شایان گفت: شایان جان چی بگم وا...فرنازه دیگه خودت که بهتر می شناسیش شایان پوزخندی به فواد زد و باز نگاهش را به طرف من چرخاند و گفت: فرناز خانم ما هیچ، اما حداقل به خاطر عمه تون افتخار میدادید و به کلبه درویشی ما قدرم رنجه می فرمودید با شرمندگی سرم را پایین انداختم و در پاسخش گفتم: آقا شایان اختیار دارید این چه حرفیه که می زنید. به عمه جان سلام برسونید ، انشاا... در یه فرصت مناسبی مزاحم میشم شایان با لحن خاصی گفت: انشا ا سرم را که بالا بردم بادیدن نگاه پرمعنای شایان ته دلم خالی شد. با دستپاچگی رو به فواد گفتم: فواد جان بهتره که بیش از این مزاحم آقا شایان نشویم. دیگر ایستادن را جایز ندیدم فورا سوار شدم. فواد هم معطل نکرد و یک بار دیگر صمیمانه از شایان خداحافظی کرد و سپس سوار شد و ما به سرعت از مقابل چشمان شایان گذشتیم فواد به محض اینکه از آن مکان دور شدیم با حالتی عصبی گفت: فقط میخواستی جلو شایان من ضایع کنی؟ آخه اگه همون اول میومدی و یه سلام و احوال پرسی درست و حسابی باهاش می کردی چیزی ازت کم می شد، باور کن از تو خود خواه تر کسی را ندیدم. با حرص در جواب فواد گفتم: وای بازم گیر دادی ها فواد با قاطعیت گفت: دروغ که نمیگم تو دختر مغرورو خود خواهی هستی که تنها خودت رو می بینی و بس فواد این رو بهم گفت و با حرص نگاهی بهم انداخت و بار دیگر هیچ نگفت. من هم در مقابل حرفهایش فقط سکوت کردم و تا رسیدن به خانه دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم می دانستم که بحث کردن با اون بی فایده است و او هیچ وقت نظرش را راجع به من عوض نخواهد مرد. فواد همیشه در مورد من اینگونه برداشت می کرد. البته نه تنها فواد بلکه تمام دوستان و آشنایان و حتی بچه های کلاس هم مرا دختری مغرور خودنما می پنداشتند. گرچه نظر خودم غیر از این بود. من دختر خود خواهی نبودم اما به راحتی هم نمی توانستم با کسی رابطه صمیمی هم برقرار کنم. در واقع من از دوران کودکیم این طور بزرگ شده بودم. و بیشتر تنهایی را دوست می داشتم. اما از دید دیگران ظاهرا من دختری مغرور بودم..... نمی دونم شاید هم بودم و خودم خبر نداشتم. با نزدیک شدن امتحانات کم کم خودم را آماده می کردم و بیشتر وقتم را به درس خواندن اختصاص می دادم. یک روز که تنها در خانه مشغول درس خواندن بودم. زنگ خانه به صدا در آمد. به ناچار کتابم را بستم و برای جواب دادن آیفون از جای خودم برخواستم. لحظاتی بعد با شنیدن صدای شایان در حالی که بشدت تعجب کرده بودم. در را برایش باز ردم و با خودم گفتم: او که می دانست فواد الان مطلع بود پدر و مادر هم هر دو سرکارند پس چه کاری می تونست داشته باشد؟ هنوز برای سوالم جوابی نیافته بودم که او با گفتن یاا... وارد سالن شد،به استقبالش رفتم و به او سلام کردم. و او هم متقابلا حال مرا پرسید و با تعارف من روی مبل نشست وقتی به طرف آشپزخانه رفتم تا وسایل پذیرایی را آماده کنم. صدایش را شنیدم که گفت: فرناز خانم من عجله دارم پس خودتان را زیاد به زحمت نیاندازید فقط اگر لطف کنید و چند دقیقه از وقتتان را در اختیارم قرار دهید از شما ممنون می شم. رنگ از چهرم پرید و با خودم گفتم : یعنی چه کارم دارد؟ به ناچار از آشپز خانه بیرون آمدم و لحظه ای بعد روبه روی او بر روی مبل نشتم و با لحنی عادی پرسیدم: چیزی شده آقا شایان؟ خیلی زود از رنگ به رنگ شدنش فهمیدم چه می خواهد بگوید. بنابراین به ذهنم رجوع کردم و هرچه در ذهن داشتم همه را جمع کردم تا جواب قانع کننده ای به او بدهم. شایان بالاخره من من کنان شروع به صحبت کردم گفت: فرناز خانم من مدت هاست که حس می کنم به شما علاقه مندم البته مادر هم در این مدت خیلی زود به احساسم نسبت به تو پی برد. و ازم خواست که خودش به خواستگاریت بیاید اما من مخالفت کردم و خواستم در یک فرصت مناسب که خوشبختانه امروز مهیا شد با خودت حرف بزنم و نظرت را راجع به ازدواج با خودم بدانم بعد اگر مشکلی نبود خانوده ام پاپیش بزارند از آنجا که شایان اولین خواستگارم نبود و با بقیه برایم فرق چندانی نمی کرد بدون هیچ شرم و خجالتی خیلي عادی به او گفتم: اقا شایان من تو را مثل فواد دوست دارم یعنی همان حسی که نسبت به او دارم نسبت به تو هم دارم،تو درست مثل فواد برایم عزیزی و متاسفانه من نمی توانم با دید دیگری به تو نگاه کنم. امید وارم که درک کنی رنگ از روی شایان پرید و با لکنت گفت: ولی فر....ناز...من تو را دوست دارم و نمی توانم فراموشت کنم در حالی که از دستش به شدت حرص می خوردم سعی کردم با خونسری او را قانع کنم بنابراین بار دیگر به او گفتم: شایان باور کن تو مثل برادرم می مانی من هم دوست دارم خواهر خوبی برای تو باشم.. شایان عصبی شدو با لحن تندی گفت: فرناز کدوم قانون پسر عمه را برادر می داند که تو اینقدر برادرم خوهرم می کنی؟ من فقط پسر عمه تو هستم و در ضمن خواهان ازدواج با توام لحن کلام من هم مثل او شد و بالحنی خیلی صریح گفتم: ولی من به تو حرفم را که قطع کردم شایان ناگهان از جایش بلند شد و با خشم گفت: تو چی ....چرا حرف نمی زنی؟ بعد لحظه ای مکث کرد و سپس ادامه داد:بهتر نبود به جای این همه ادا و اصول درآوردن از همون اول رک بهم می گفتی که بهت علاقه ندارم؟ ناراحت شدم و گفتم:شایان خواهش می کنم زود قضاوت نکن من تو را دوست دارم اما شایان حرفم را قطع کردم با لحن گرفته و غمگینی گفت: من اشتباه کردم که به تو درخواست ازدواج دادم. باید می دانستم که تو دختر خود خواهی هستی و درست مثل کوهی از یخ سرد و بی احساسی د رحالی که آه بلندی می کشید ادامه داد: با این حال برات آرزوی موفقیت می کنم و خوشبختیت را از خدا می خواهم...

2
2
0
2 نفر

1 نظر

  1. سلام
    اگه یه خواهر برادر رابطه خیلی صمیمی داشته باشن کسی تعجب نمیکنه ،کاش فرناز با شایان به جای فرار و تنهایی گزینی یا گفتن من تورو مثل برادرم دقیقا مثل یه پسر عمه رفتار میکرد وجواب رد میداد اگه قرار بود برادرش باشه خوب چرا خدا در جایگاه پسر عمه قرار داد؟ کلمه هایی مثل خواهر ،برادر ،پسر خاله ،دختر خاله،پسر عمه ،دختر عمه...یه معنی واقعی و قطعی دارن اینکه باهم فرق میکنن ما اگه این تفاوت رو درک کنیم و حد و حدود رو رعایت کنیم یعنی هر نقش رو سر جاش درست ایفا کنیم ، تو نقش خواهر خواهر باشیم ،تو نقش پسر خاله پسر خاله باشیم ،تو نقش همکار همکار باشیم...این دلخوری ها و بعضی مواقع دلشکستگی های فاجعه آمیز پیش نمیاد...اینکه من امروز تصمیم بگیرم با دختر خالم مثل خواهرم رفتار کنم و پیش خودم خیالم راحت باشه کارم اصلا اشتباه نیست و بیخبر از طرف دیگه ماجرا که دل دختر خاله بیچارمه که چی ممکنه به سرش بیاد هر چقدرم که حتی به زبون بگه منم تورو مثل برادرم میدونم بازم آدما تو تنهاییشون در برابر دلشون خیلی ضعیفن ...این رفتار اجتماعی نیست بلکه یه اشتباه عاطفی بزرگه.اما اشتباه بزرگتر رو شایان مرتکب شده که بدون اینکه از احساس طرف مقابل خبر داشته باشه بدتر از همه اینکه علیرغم برخوردهای سرد توام با خودخواهی های فرناز(نقل قول قصه) بازم واسه خودش نقشه کشیده و به خودش اجازه داد که دلبسته بشه بدون اینکه به آخر قصه توجه کنه که از اولش معلوم بود چی میشه.
    هر چند کوتاه و یه بخشی از کتاب بود ولی در حد همین چند خط نظر دادم شاید اگه کل کتاب بخونم نظرم چیز دیگه ای باشه به نظرم همین چند خط هم آموزنده بود و یادآورد نصیحتهایی که بزرگترامون تو دوره نوجوانیمون مستقیم و غیر مستقیم بهمون متذکر میشدن که همش به نفعمون بود.

    ممنون موفق باشید
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.