و بعد بدون اینکه مهلتی برای حرف زدن به من بدهد تا او را قانع کنم خداحافظی سردی کرد و رفت. اعصابم پاک بهم ریخته بود. و ازدست شایان حسابی کفری شده بودم. مثلا فردی تحصیل کرده بود آن وقت این را نمی دانست که لازمه ازدواج عشق دو طرفه است. با عصبانیت کتابم را بستم و آن را روی زمین پرت کردم دیگر حوصله درس خواندن هم نداشتم در همان لحظه فواد کلید را در قفل چرخاند و وارد حیاط شد سعی کردم تا او به قضیه پی نبرد. یقینا اگر او می فهمید حسابی سرزنشم می کرد. اما متاسفانه فواد زیرک تر از آن بود که فکرش را می کردم چون به محض ورودش به سالن از چهره او فهمید که اتفاقی برایم افتاده 

کیف دستی اش را روی میز گذاشت و با تعجب نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: چی شده چرا اینقدر بر افروخته ای؟

با لکنت گفتم: چیز مهمی نیست

بعد به خاطر اینکه بحث را عوض کنم به او گفتم: فواد چرا امروز زود اومدی؟

فواد بی توجه به سوالم جلو آمد و با کنجکاوی بیشتری پرسید: بوی عطر آشنا به مشامم می آید، آیا قبل از من کسی به اینجا آمده بود؟

از کنجکاوی او کلافه شدم و به ناچار گفتم:شایان آمده بودم

حالا حتما دیگر باید منتظر سوالهای بعدی او می بودم چون بلافاصله پرسید: شایان اینجا چه کار داشت؟

سرم را به زیر انداختم و هیچی نگفتم. فواد از سکوتم همه چیز را خواند و پورخندی زد و گفت: بیچاره شایان ببین به کی دل داده؟

و دوباره ادامه داد: من مدتهاست از رفتار شایان فهمیدم که تو را می خواهد البته او در این مورد با من حرفی نزده بود. من هم صلاح ندیدم حرفی به روش بیارم حالا بگو ببینم نظرت در مورد اون چیه؟

شانه هایم را با بی خیالی بالا انداختم و گفتم: من فعلا قصد ازدواج ندارم نه با شایان نه باهیچ کس دیگری

فواد با تعجب به من نگاه کردو گفت: یعنی تو به اون جواب رد دادی؟

با بی تفاوتی گفتم: اشکالی داره؟

رنگ چهره فواد یکباره تغییر کرد و با لحن جدی به من گفت: معلومه که خیلی اشکال داره. یعنی تو از شایان بهتر می خوای؟ او که از هر نظر فرد عالیه، پس چرا باید اینقدر سریع و خودخواهانه تصمیم بگیری؟ بهتر نبود بیشتر فکر می کردی و بعد به اون جواب می دادی؟

با قاطعیت به او گفتم: مطمئن باش هر چقدر هم فکر می کردم باز هم نظرم نسبت به اون تغییری نمی کرد

فواد که از قاطعیت تصمیم من ناراحت شده بود، در حالی که تن صدایش را بالا می برد گفت: تو خوادخواه ترین دختری هستی که تا به حال به عمرم دیدم . مطمئن باش روزی چوب تموم این خود خواهی هایت را خواهی خورد

از اینکه یک طرفه به قاضی رفته بود عصبانی شدم و به او گفتم: به نظر تو این خودخواهیه که من به اون علاقه ندارم، من نمی تونم بیخودی اون رو معطل خودم بکنم و ادای آدمای عاشق را دربیارم، حرف یک عمر زندگیه، پس من باید نسبت به او عشقی داشته باشم یا نه؟

فواد نگاهی به من کرد و بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه دهد به طرف اتاقش رفت، شاید هم فهمیده بود که حق با من است. کتابم را از روی مبل برداشتم و به اتاقم رفتم. تا چند روز بعد از این قضیه فواد با من سرسنگین بود اما با گذشت زمان او هم همه چیز را فراموش کرد. خدا را شکر بدون اینکه پدر و مادر با خبر شوند همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید.

آخرین روز امتحانات در محوطه دانشگاه قدم زنان منتظر ندا بودم تا او از جلسه امتحان بیرون آید، متوجه یکی از دانشجوها شدم که به طرفم می آمد. او در رشته دیگری درس می خواند، گاهی اوقات او را از دورو نزدیک می دیدم. پسری خوش قیافه بود و در عین حال کاملا جدی به نظر می رسید. با نزدیک شدن او خودم را جمع و جور کردم و در مقابل او جواب سلامش را دادم، بعد از کمی دست دست کردن و رنگ به رنگ شدن چهره اش گفت: معذرت می خوام خانم فاخته، راستش من نمی تونم موضوعی رو که می خوام باهاتون در میون بذارم به راحتی به زبان بیارم. بعد در مقابل نگاه متعجب من نامه ای را از لابه لای جزوه هایش بیرون آورد و گفت:لطفا جسارت منو ببخشید. اما فکر کنم هرچه دردل داشتم در این نامه نوشته باشم. فقط خواهش می کنم در اول روی این موضوع خوب فکر کنید و بعد بهم جواب بدید. شصتم خیلی سریع خبر دار شد که باید او  را هم به لیست خوستگارانم اضافه کنم. بنابراین بدون اینکه نامه را ازدستش بگیرم و به قول خودش بخواهم به حرفهایش بیاندیشم با صراحت به او گفتم: آقای محترم من نمی تونم نامه شما را بگیرم هرچند که می دانم درباره چه موضوعی است. اما من فعلا هیچ تصمیمی برای آینده ام ندارم و اصلا به ازدواج فکر نمی کنم.

در حدی مغررانه و خشک با او برخرود کردم که مطمئنا او از دادن پیشنهاد خود کاملا پشیمان شده بود. این را از رفتار و قیافه عصبانیش فهمیدم چون در کمتر از چند ثانیه نامه را درمقابل چشمانم پاره کرد. و تکه های آن را به طرفم پرت کردو با ناراحتی گفت: برای خودم متاسفم که این پیشنهاد را به شما دادم. ولی از طرفی دیگر هم فهمیدم شما دختری مغرور و خودخواهی بیش نیستید. و مطمئنا نمی توانی همسری مناسب برای من باشی.

او همه این حرفها را خیلی سریع و رک گفت و بعد بدون گفتن حرف دیگری از مقابل چشمانم دور شد. اصلا انتظار اینکه با من چنین برخوردی کند را نداشتم. به قدری عصبی شدم که دیگر توان ایستادن در آنجا را نداشتم. نمی دانم از خودم ناراحت بودم یا از رفتار بی ادبانه او. به هرحال آنقدر ناراحت شده بودم که دیگر منتظر ندا نماندم و با گامهایی بلند که می توان گفت شبیه دویدن بود از آن جا رفتم. و با اولین تاکسی خودم را به خانه رساندم.

مامان با دیدنم به طرفم آمد و گفت: فرنازجان مشکلی برایت پیش آمده؟ امتحانت را خراب کردی؟

اگر پاسخی به مامان نمی دادم تا دقایقی دیگر همان طور پشت سر هم سوال پیچم می کرد...پس درحالی که سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم لبخندی به او زدم و گفتم: مامان جون نگران نباش با یکی از پسرای دانشکده حرفم شده، آن هم نه به گونه ای که تو فکرش را می کنی، تنها کلامش که کمی گستاخانه بود مرا ناراحت کرد.

مامان در حالی که نگرانی در چهره اش پیدا بود گفت: فرناز جان تو دختری نبودی که بخواهی با هر پسری دهن به دهن بشی.

فهمیدم با شنیدن حرفهایم قانع نشده پس به ناچار مختصری از جریان را برایش تعریف کردم. مامان لبش را به دندان گرفت و گفت: دخترم مقصر تو بودی. اصلا کار درستی نکردی باید حداقل نامه را از دست او می گرفتی و می خواندی بعد اگر جوابت منفی بود، در یک فرصت مناسب دیگر به او جواب رد می دادی اما با این کاری که تو کردی حتما به غرورش برخورده و از تو ذهنیت بدی پیدا کرده.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.