باعجله گفتم: مامان من که نمی تونم به زور کسی رو دوست داشته باشم. همان بهتر که چنین برخوردی با اون کردم وگرنه پررو می شد و دیگه پررو می شد. اصلا من از بیان این جور احساسات و خواستگای ها متنفرم. مامان حرفم را قطع کرد و گفت: واقعا که تو دختر سخت گیر و سنگدلی هستی. خدا به داد کسی برسد که می خواد با تو ازدواج کنه. 

درحالی که به سمت اتاقم می رفتم با صدای بلند در جوابش گفتم: حالا کجاشو دیدید؟...کسی که می خواد با من ازدواج کنه باید از هفت خوان رستم بگذره، باید واله و شیدای من باشه، آنهم در صورتی که من عاشق او شوم وگرنه من به این عاشقان رنگارنگی که می گویند موقعیت خوبی دارند و پسر خوبی هستند قانع نیستم

مامان با خنده گفت: پس بشین و صبر کن تا آن مجنون از گرد راه برسه و قصه دلدادگی ات شروع شود

آن روز برای اولین بار ازخودم پرسیدم، چرا من که با این که خواستگاران آنچنانی دارم اما مهر هیچ کدام در دلم نمی شیند. نکند واقعا من دلی در سینه ندارم که بخواهد برای کسی بتپد؟

خودم هم در تعجبم که چرا با اینکه بیست سالمه اما هرگز قلبم در سینه برای کسی به لرزه در نیامده. از این همه خواستگاری کردن ها و جواب رد کردن ها خودم هم خسته شده بودم، یک لحظه چشمانم را بستم و در دل دعا کردم خدا کسی را در سر راهم قرار دهد که من هم عشقی نسبت به او در سینه داشته باشم. حداقل فایده اش این بود که دیگر تکلیفم برای خودم مشخص می شد. در ثانی از شر خواستگاران سمج هم راحت می شدم. وقتی چشمانم را باز کردم از اینکه چنین آرزویی کرده بودم احساس شرم کردم، ولی بعد لبخند ملیحی زدم و گفتم: - هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. دقیقا دو هفته از ترم جدید می گذشت که کلاس ها رفته رفته شکل رسمی به خود گرفته. در این روزها بزرگترین اتفاق زندگیم که هرگز آن را پیش بینی نمی کردم برایم رخ داد. مثل اینکه دعایم خیلی زود به گوش خدا رسیده بود که آن را مستجاب کرد. جریان از این قرار بود: در یکی از روزهای سرد دی ماه در کلاس در حال کنفرانس دادن بودم که با چند ضربه آرام به در کلاس توضیحاتم را قطع کردم و به همراه استاد و بقیه بچه ها نگاهم به آخر کلاس برگشت. لحظاتی طول نکشید که درب کلاس باز شد و ناگهان قلبم هری پایین ریخت.

پسری بسیاز زیبا، چهار شانه و بلند قد و با چشمانی بی نهایت زیبا و خماردر چهار چوب در ظاهر شد، او با لحنی گیرا و مودبانه رو به استاد و سپس بچه ها سلام کرد و بعد گفت:

-بنده "باربد آشتیانی هستم "و انتقالی ام را از دانشکده پزشکی اصفهان گرفتم.

و بعد همراه لبخند ملیح و معرفی نامه ای که در دست داشت وارد کلاس شد و آن را به استاد نشان داد و گفت:

-بهم گفتن که به این کلاس بیام.

استاد آنچنان محو،لحن گیرایش شده بود که برای لحظاتی سکوت کرد و سپس در حالی که عینکش را جا به جا می کرد گفت: -بفرمایید آقای آشتیانی خیلی خوش آمدید.

با ورودش به کلاس انگار روی قلب من پا گذاشت، ناگهان قلبم تیر کشید ولی به زحمت خودم را کنترل کردم. بوی اتکلنش در کمتر از چند ثانیه تمام کلاس را پر کرد، پالتوی چرمی که بر تن داشت نشانگر آن بود که از خانواده های بسیار پولدار است. ادامه کنفرانس برایم سخت شده بود. اما چاره ای جز تسط داشتن بر خودم نداشتم. به زحمت نفس عمیقی کشیدم. و به اشاره استاد بقیه کنفرانسم را ارائه دادم. دقایقی بعد با اشاره استاد به طرف صندلی ام می رفتم که ناگهان چشم آشفته من به چهره او خیره شد. ولی قبل از اینکه بفهمد نگاه خودم را جمع و جور کردم و در دل گفتم: چه قیافه زیبا و دوست داشتنی دارد. گویی خداوند تمام زیبایی های دنیا را در او پدید آورده بود. بعد در دل زیبایی هایش را تحسین کردم و و با بی قراری در جای خود نشستم. .هر چه سعی می کردم حواسم را به استاد جلب کنم نمی شد،گویی که هوش از سرم پریده بود. آخر هم آنروز بدون اینکه کلمه ای از درس یاد بگیرم از کلاس بیرون آمدم.

روز بعد با دنیایی از هیجان و استرس که بر وجودم چنگ می زد. به دانشگاه رفتم و او را ازدور دیدم.

با دیدنش قلبم دوباره در سینه شروع به تپیدن کرد و اصلا نفهمیدم که چگونه به سالن پا گذاشتم. با دیدن ندا که هنگام وارد شدن به سالن با او برخورد کردم به ظاهر به او لبخندی زدم و بعد با هم به احوال پرسی پرداختیم. ندا دستم را گرفتم و به محوطه کشاند و گفت بهتره کمی قدم بزنیم. چون هنوز خبری از استاد نیست. در حالی که هر دو در کنار هم در حال قدم زدن بودیم، ندا یکباره پرسید: راستی فرنازجون نظرت در مورد باربد چیه؟

از شنیدن سوالش یکه خوردم و با لکنت گفتم: بار...بد... نظر خاصی ندارم.

آه از نهاد ندا بلند شد و گفت: - من بگو که دارم از کی می پرسم...

آب دهانم را ه سختی فرو دادم و به سختی گفتم:- نظر خودت در موردش چیه؟

ندا خنده کوتاهی کرد و سپس گفت: اوه...آخر کلاسه و جدا از اینکه خوشگل و خوش تیپه، یه نگاه بکن ببین چه اتومبیلی زیر پاشه

با اشاره ندا برگشتم وبه اتومبیل مشکی رنگی که در پایین محوطه قرار داشت نگاه کردم، شیک و مدل بالا بود

در دل با خودگفتم، گویی که او در این دنیا هیچ چیزی کم ندارد.

ندا با تکان دست من را به خود آورد و گفت: -فرنازجون فکرکنم استاد اومده!

در حالی که حرفهایمان ناتمام مانده بود به طرف کلاس به راه افتادیم. وقتی وارد کلاس شدیم او را دیدیم که خیلی آرام و فارغ از همه اطرافیانش داشت مطالبی را یادداشت می کرد. با دیدنش دوباره هیجان زده شدم و با پاهی لرزان از کنارش گذشتم و در انتهای کلاس در جای خالی خود نشستم. استاد وارد کلاس شد ولی دوباره هوش و هواسم پیش استاد نبود، بلکه تمام فکر و ذکرم را به باربد سپرده بودم و از اینکه او برعکس پسرهای کلاس هیچ توجهی به من نداشت کمی دپرس بودم! درحالی که زمان با دیر ترین ثانیه ها می گذشت بدون اینکه از کلاس استفاده ای کرده باشم. با بی حالی خودم را برای رفتن به خانه آماده کردم. در موقع بیرون رفتن باربد را دیدم که با چند نفر از بچه های کلاس گرم گفت و گو بود. و اصلا توجهی به اطرافش نداشت. با خودم گفتم ظاهرا منو ندیده چون حتی کوچک ترین نگاهی هم به طرفم نکرده و بی انکه دست خودم باشد خشمگین شدم. و در دل فریاد زدم،حالا اگه یه علاف بی سرو پا بود، مدام دورو برم می چرخید و منو رها نمی کرد. لعنت به این شانس من! ولی دوباره برای دلخوشی خودم گفتم: ظاهرا او نسبت به همه دخترهای کلاس خشک و خیلی رسمی اس. نکند رفتار او کپی رفتار خودم باشد. یعنی همان طور که من نسبت به پسرهای کلاس بی تفاوت هستم. وای بر من که عاشق آدم مغرور تر ازخودم شدم، او اصلا مرا نمی دید. حالا من با این دل بی قرار چه کنم؟ آه پرحسرتی کشیدم و با فکر کردم حالا حس و حال شایان و تمام کسانی که دلشان را به من سپرده بودند می فهمم و می دانم چه می کشیدند،امان از عشق! امان...

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.