در دل هزار بار خودم را لعنت کردم آخر این چه دعایی بود که به درگاه خدا کرده بودم! آنقدر افکار پریشان و درهمی به ذهنم هجوم آورده بود که نفهمیدم چگونه خودم را به خانه رساندم. به محض ورودم به خانه بابا با دیدنم به طرفم آمد و پیشانی ام را بوسید و گفت: - دختر گل بابا چطوره؟ لبخندی به رویش زدم و گفتم: -ممنون باباجون خوبم. 

درحالی که داشتم مانتوام را در می آوردم به سوی مامان که در حال گردگیری دکوراسیون رفتم و سلام کردم، اوهم سلام و خسته نباشید گرمی تحویلم داد. 

با بی حوصلگی به طرف اتاقم رفتم و وسایلم را بر روی صندلی گوشه اتاق نهادم و روی تخت ولو شدم و بعد در فکر و خیال باربد غرق شدم. با صدای فواد که انگار تازه از مطب برگشته بود به خودم آمدم و از جا پریدم، سر و وضعم را مرتب کردم و به آنها پیوستم. دقایقی بعد در محفل گرمی همگی دور هم شروع به خوردن غذا کردیم. طبق معمول همیشه فواد برای بابا و مامان شروع به مزه پراندن کرد آنها هم می خندیدند و لذت می بردند اما برخلاف آنها من کاملا ساکت و در لاک خود فرو رفته بودم و با بی میلی به دهان می گذاشتم. فواد متوجه حالم شد و با طعنه گفت: - چیه فرنازجون مگه کشتی هات غرق شدن؟ یا نکنه که با خودت هم قهری؟ 

نگاه گذرایی هم به انداختم و گفتم: فواد باز شروع کردی؟ نمی دانم چرا تو همیشه نسبت به من اشتباه قضاوت می کنی؟

فواد با صدای بلندی خندید و گفت: - راست میگی فرناز، امیدوارم که من اشتباه کرده باشم!

بابا به حمایت از من رو به فواد کرد و گفت: -دختر خودمه فقط خودم می دانم که چه قلب مهربانی دارد. مامان هم بلافاصله حرف بابا را تایید کرد، فواد هر دو دستش را بالا برد و گفت: تسلیم...تسلیم...فکر نمی کردم که مامان و بابا هم در جبهه تو قرار بگیرنو از تو طرفداری کنند.

بعد فواد آنچنان چهره مظلومی به خود گرفت که هر سه به او خندیدیدم.

یک ماه بدن هیچ اتفاق خاصی گذشت اما من در بلاتکلیفی عشق بابد می سوختم. او پسری فوق العاده زیرک بود! این روزها وقتی از دور یا نزدیک او ار می نگرستم خیلی زیرکانه مچم را می گرفت. و برای لحظه ای در چشمانم خیره می شد و بعد با بی خیالی رویش را ازمن بر می گرداند،احساس می کردم که او از راز دل من باخبر است. از اینکه اسیرش شده بودم از خودم بدم می اومد. هزار بار خودم لعنت و نفرین کردم و به باد سرزنش گرفتم و عاقبت هم پس از کلی فکر کردن نتیجه گرفتم که دیگه حتی به او نیم نگاهی نیاندزام. و به ظاهر هم که شده جلوی او خودم را بی تفاوت نشان دهم. تا شاید از این روش بی خیال او شوم. اخوشبختانه تا حدودی توانستم در برابرش احساسات خودم را کنترل کنم و بودن اینکه نگاهش کنم از کنارش بگذرم. گرچه در دل عذاب می کشیدم. اما چاره ای جز بی خیال شدن را نداشتم. مدتی هم به این منوال روزهای خود را در دانشگاه سپری کردم تا اینکه یک روز پس از پایان کلاسهایم در حالی که به همراه ندا داشتم بیرن می آمدم ناگهان حس عجیبی منو وادار کرد که به پشت سرم نگاه کنم. بدون آنکه بدانم چرا؟ وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، باربد را در فاصله ای کمتر از چند گام با خود دیدم. و اختیار چشمانم را برای لحظه ای از دست دادم. و به چشمان زیبای او زل زدم، او هم با لبخندی جواب نگاهم را داد اما به یکباره مثل برق گرفته ها سرم را برگرداندم و بعد به حدی پاهایم سست شد که اگر ندا در کنارم نبود حتما محکم به زمین می خوردم. طوری در حال خودم بودم که نفهمیدم چگونه از در دانشگاه بیرون آمدم و چگونه به خانه رسیدم! بدون اینکه لب به غذا بزنم به اتاق خودم رفتم و به بهانه های مختلف مامان را متقائد کردم که اشتهایی به خوردن غذا ندارم گرچه همان طور هم بود و اصلا اشتهای غذا خوردن را نداشتم. گویی چند پرس غذا خورده بودم. با بی حالی خودم را روی تخت انداختم لحظه ای نگاه و لبخند جادویی باربد از جلو دیدگانم محو نمی شد. تمام بدنم سست شده بود. به موهایم چنگ زدم و تا می توانستم خودم را سرزنش کردم که چرا نگاهش کردم.. خدا می داند که او چه تصوری از من داشته که به من لبخند زده! اصلا چطور به خودش جرات داده که چنین کاری کند نکند من در خیال او دختری سبکسر هستم. آیا در این مدت که به دانشگاه ما آمده نفهمیده که من چگونه دختری هستم؟ آیا او نمی دانست که کسی جرات نمی کند این گونه حرکات را نسبت به من داشته باشد؟ یقینا اگر کسی غیر از او این چنین کاری با من کرده بود، حسابش را می رسیدم تا بداند که با کی طرف است. اما افسوس که بدجوری خودم را در مقابل او باخته بودم. ولی بعد به خودم نهیب زدم و و گفتم نباید گرفتار این احساسات پوچ و احمقانه بشوم و به خودم ثابت می کنم که من همان فرناز مغرور و سنگدل گذشته هستم!

از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم، خوشبختانه هنوز فواد برنگشته بود تا مرا سوال پیچ کند. چون واقعا حوصله او را نداشتم، به طرف دستشویی رفتم و با گرفتن وضو بار دیگر به اتاق پناه بردم و سجاده را پهن کردم و به راز و نیاز پرداختم. با اشک و ناله از خدای خود خواستم که مرا از این احساسات و بحران نجات بدهد. نمی دانم که چقدر گریه کردم تا این احساس سبکی و آرامش بهم دست داد. مثل پرکاهی سبک شده بودم، سجاده را جمع کردم و به تختم پناه بردم و بدون آنکه بخواهم آن لبخند جادویی را به یاد بیاورم و در خیال خود آن را زنده کنم چشمانم را بستم و خوشبختانه خیلی زود خوابم برد و بعد به کلی همه چیز را فراموش کردم.

روز بعد که به دانشگاه رفتم متاسفانه باربد اولین نفری بودکه او را دیدم، دستانش را به جیب پالتویش فرو کرده بود و با چه حالت دلربایی ایستاده بود! هر لحظه که به او نزدیکتر می شد حالتي عجیب به من دست می داد. منی که کلی قول و قرار با خود گذاشته بودم که دیگر به او اهمیتی ندهم اما متاسفانه او در جایی ایستاده بود که ادب حکم می کرد به او سلام و صبح به خبر بگویم. اما ناگهان با به یاد آوردن لبخند دیروزش اخمهایم درهم رفت. و تصمیم گرفتم طوری از کنارش رد شوم که تصور کند متوجه اش نشده ام. با همین فکر به کلاس نزدیک شدم، او با دیدن من به آرامی کنار رفت و سپس با لحن گیرا و مودبانه گفت: صبح بخیر خانم فاخته.

احساس کردم هر آن ممکن است غش کنم ضعف شدیدی وجودم را فرا گرفت،به زحمت آب دهانم را قورت دادم و بعد با نیم نگاهی جواب او را دادم که او دوباره همان لبخند جادوییش را به من هدیه کرد. با هول و هراس از کنارش رد شدم و خود را به صندلی رساندم، خوشبختانه ندا هنوز نیامده بود وگرنه حتما علت تغییر حالم را می فهمید و آن وقت بود که به من بخندد و بگوید این تو نبودی که می گفتی "از این جور عشق و عاشقی ها بیزارم!" زمانی به خودم آمدم که استاد و بعد ندا وارد کلاس شدند ،وقتی در کنارم نشست هر دو با نگاه به هم سلام کردیم. تمام مدت تلاشم را برای فراموش کردن رفتار باربد به کار گرفتم و بعد حواسم را به کلاس دادم.

آن روز بیشتر وقتم را در آزمایشگاه گذراندم و چندین بار ناخواسته رو به روی بابد قرار گرفتم. که البته با تلاش زیادی احساساتم را کنترل کردم خود را نسبت به او بی توجه نشان دادم. اگرچه درونم طوفانی برپا بود که فقط خدا می دانست و بس! هر طور بود به ناچار ظاهر خودم را حفظ می کردم آن روز هم بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان رسید. هر روز که می گذشت باربد با لبخندهایش مرا بیشتر شیفته خودش می کرد، مثل اینکه سهم من از این عشق تنها لبخندها و نگاههایش بود اما من همچنان مقاومت می کردم. و به حفظ ظاهر می پرداختم. بارها از خودم گفتم، اگر او مرا بخواهد باید خودش به صورت مستقیم با من صحبت کند و در غیر این صورت من غرورم را جریحه دار نخواهم کردو به طرف او نخواهم رفت.

در این مدت آنچنان محبوب دختران دانشکده شده بود که در هر محفلی صحبت باربد بود! به قول ندا شده بود سوپراستار دانشکده، گرچه از ته دل به این موضوع حسادت می کردم که مدام دختران پررنگی دور او می پلکیدند. اما وقتی می دیدم باربد به هیچ کدام از آنها توجهی نشان نمی دهد جان می گرفتم و رنگ عشق او در قلبم پررنگ تر می شد.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.