یک روز پس از پایان کلاسها می خواستم به خانه بروم که یکی از بچه ها به طرفم آمد و از من خواست که مساله ای را برایش حل کنم به ناچار برخواستم و به توضیح و حل مساله پرداختم، زمانی به خودم آمدم که همه بچه ها کلاس را ترک کرده بودند. در همان لحظه هم باران شدیدی شروع به بارین کرد، نگاهی به ساعتم انداختم ساعت سه ظهر بود. تازه یادم افتاد که چقدر گرسنه هستم. چترم را باز کردم و با گامهایی بلند از دانشگده خارج شدم. و منتظر تاکسی ماندم که اتومبیلی جلو پایم ترمز زد، با دیدن باربد یکه خوردم و قلبم شروع به تپیدن کرد؛ صدایش را به وضوح می شنیدم، از اینکه باربد به خاطر من توقف کرده بود، در پوست خود نمی گنجیدم. اما بعد خیلی زود به خودم آمدم و احساساتم را سرکوب کردم. باربد شیشه اتومبیلش را پایین کشید گفت: خانم فاخته لطفا سوار شوید، من شما را می رسانم آخه خوب نیست که در این هوای بارانی در کنار خیابان انتظار تاکسی را بکشی! 

به خوبی می دانستم که اگر سوار اتومبیل او شوم آن چنان از خود بی خود می شوم که باعث رسوایی ام خواهد شد، بنابراین از او تشکر کردم و به زحمت به او گفتم: ممنون آقای آشتیانی منتظر برادرم هستم. 

باربد نگاهی به ساعتش انداخت و ناباورانه گفت: 

بعید می دانم که این وقت روز منتظر برادرت باشی! بهتر بود می گفتی نمی خواهم سوار اتومبیل تو شوم.

با خودم گفتم لعنت به تو که اینقدر باهوش و زیرک هستی، به ناچار گفتم:

  -آقای آشتیانی برداشت شما کاملا اشتباهه! من فقط نمی خوام مزاحم شما بشوم. انگار به باربد خیلی برخورده بودچون با صدای گرفته ای گفت:

  -پس مزاحمتان نمی شوم،اما ..اما ای کاش به قول شاعر کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.

باربد این را گفت و بدون خداحافظی از کناررم رد شد، خشکم زده بود و حتی نمی توانستم قدمی به جلو بردارم. انگار علم غیب داشت، یعنی می دانست که من دیوانه وار او را دوست دارم! من که همیشه رفتارم را در برابر او کنترل می کردم اما مثل اینکه او بیش از تصور من باهوش و زیرک بود.

با صدای بوق تاکسی به خود آمدم و مبهوت خودم را بر روی صندلی انداختم. مدام حرفهای باربد در گوشم زنگ می زد، او با این ذکاوتش مرا بیشتر به سمت خود می کشید! گونه هایم در این هوای سرد،در حال گر گرفتن بود، با خود می گفتم یعنی این منم که اسیر دل خود شده ام؟ منی که در فامیل، دوست و آشنا به خواستگاران آنچنانی خود جواب رد داده بودم و از این بابت مغرورانه به خودم می بالیدم، حالا این گونه بازیچه احساسات خود شده بودم! آنقدر فکرهای جور واجور به ذهنم خطور کرده بود که نمی دانم چطوری از تاکسی پیاده شدم. و خود را به خانه رساندم.

مامان تنها بود و مشغول تصحیح کردن برگه متحانی دانش آموزان که با دیدن من خودکارش را روی برگه ها گذاشت و از جایش بلند شد، به او سلام دادم.

مامان با تعجب پرسید:

  -چرا امروز دیر اومدی؟

در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم: کلاسمان کمی طول کشید.

مامان با گفتن حتما خیلی گرسنه هستی به طرف آشپزخانه رفت. به راستی هم خیلی گرسنه بودم و دلم ضعف می رفت اما اصلا حوصله خوردن غذا را نداشتم. با صدای مامان به ناچار از اتاق بیرون آمدم

و بعد از شستن غذا شروع به خوردن غذا کردم اما خیلی زود احساس سیری کردم و ظرف غذا را پس زدم و از مامان تشکر کردم و بعد از جای خود بلند شدم. مامان هاج و واج منو نگاه کرد و با اعتراض گفت:

  -فرنازجان تو این روزها چت شده، غذا که نمی خوری یا وقتی هم که می خوری مثل حالا کم اشتهایی از اون مهم تر کم حوصله شدی و مرتب خودت را در اتاق حبس می کنی؟

دیگر حوصله گوش دادن به حرفهای تکراری که در این چند روز بارها از مامان بابا و فواد شنیده بودم به ناچار گفتم:

  -مامان باور کن درسهام خیلی سنگین شده، به خاطر همین بهم فشار میاد.

مامان با نگرانی گفت:

  -ولی تو باید از لحاظ جسمی خودت را تقویت کنی، با این غذا نخوردنت عاقبت کار دست خودت می دی

به طرفش رفتم و با بوسیدن گونه هایش گفتم:

  -مامان جون ممنون که اینقدر به فکر من هستیتد اما باور کنید که نگرانی شما بی مورده

این را گفتم و بودن اینکه منتظر نصیحت های مامان بمانم به اتاقم رفتم و ماژیکی را از روی میز برداشتم و با آن روی کاغذ با خطی خوش نوشتم«کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود». و بعد آن رادر قاب چوبی زیبایی که داشتم قرار دادم و به دیوار بالای تختم نصب کردم و خودم را روی تخت انداختم و به نوشته روی دوار خیره شدم و بارها و بارها آن را زیر لب تکرار کردم و در حالی که چشمانم را می بستم به باربد فکر کردم و برای چندمین بار آن دقایق شیرینی را که در مقابلم ایستاده بود را در ذهنم به تصویر کشیدم.

فردا صبح که به دانشگاه رفتم، او را دیدم که کنار پنجره ایستاده بود. به محض ورودم به کلاس متوجه ام شد و برای یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد. اما از سرسنگین بودن نگاهش فهمیدم که هنوز هم از من ناراحت است. به همین خاطر سعی کردم بی اعتنا باشم. خودم را به یک صندلی خالی رساندم و با ندا مشغول خوش و بش کردن شدم، مشغول ورق زدن بودم که استاد نامم را صدا زد و گفت:

  -خانم فرناز فاخته نوبت کنفرانس شماست.

ناگهان رنگ از چهره ام پرید و با خود گفتم: خاک بر سرم! چون به کلی کنفرانس امروز را فراموش کرده بودم. کتاب را با عجله ورق زدم و سعی کردم با نگاه گذرایی به آن چه در ذهنم دارم را یکجا جمع کنم. که بار دیگر با صدای استاد کتاب را بستم و به طرف تابلو رفتم. و با تک سرفه ای صدایم را صاف کردم و سپس با دست پاچگی شروع به توضیح درس کردم. تمام سعیم را می کردم که به صورت باربد خیره نشوم، خوشبختانه این بار شانسم یاریم کرد، طوری که برای دقایقی فراموش کردم که او در کلاس حضور دارد. برای همین توانستم کنفرانسم را بدون کم و کاست بیان کنم. با به پایان رسیدن کنفرانسم، استاد گفت: خانم فاخته خسته نباشید.

سپس رو به بچه ها کرد و گفت:

  -کسی از خانم فاخته سوالی ندارد؟ هنوز جمله استاد تمام نشده بود که باربد رو به استاد کرد و گفت:

  -ببخشید من از خانم فاخته چند تا سوال داستم!

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.