استاد به او گفت: 

  -بفرمایید آقای آشتیانی 

در دلم آشوب و طوفانی به پاشده بود، طوری که نمی توانم توصیفش کنم. مطمئن بودم او با سوالهای بی موردش می خواست حال مرا بگیرد و تلافی دلخوری دیروزم را سرم در بیاورد؛ سوالهای باربد یکی پس از دیگری بر سرم فرود می آمد، طوری که پشت سر هم سوال پیچم می کرد، گویی که انگار می خواست مرا با این کار جلو بچه ها ضایع کند. با تمام وجودم سعی می کردم که در مقابل او کم نیاورم و خودم را نبازم! به همین خاطر حواسم را جمع کردم و به تک تک سوالاتش جواب دادم، شانس با من یار بود که توانستم استقامت عجیبی در مقابل سوالاتش کنم و در نهایت او با گفتن دیگر سوالی ندارم خیالم را آسوده کرد. در یک لحظه که به چشمانش خیره شدم تا قیافه وارفته او را ببینم طوری نگاهمان در هم آمیخت که هیچ کدام از این نگاه پرشور چیزی نفهمیدیدم. این بار من با صدای استاد به خودم آمدم که مرا دعوت به نشستن می کرد بعد از اینکه سر جای خودم نشستم و نفس عمیقی کشیدم استاد شروع به درس دادن کرد. ساعتی بعد استاد پایان کلاس را اعلام کرد. داشتم وسایلم را جمع می کردم که ناگهان ندا دستم را گرفت و گفت: بنشین برایت یه سوپرایز دارم. 

با تعجب گفتم:

سوپرایز؟ ندا دستش را در کیفش کرد و یک جزوه بیرون کشید و با ذوق گفت:

  -فرناز جان این تحقیق را بخون و کیف کن. همش دست نوشته های باربد!

از تعجب چشمانم را درشت کردم و به او گفتم: باربد! اما تحقیق اون پیش تو چی کار می کنه؟ ندا لبخند با مزه ای زد و گفت:

  -چند وقت پیش داشتم در مورد علائم و شروع بیماری دیابت تحقیقی انجام می دادم به سوالات زیادی بر خوردم که همه آنها را نوشتم تا از استاد بپرسم. استاد وقتی سوالاتم را دید به جای اینکه جواب آن را بدهد، گفت آقای آشتیانی تحقیق بی نظیری در این مورد نوشته است می توانید جواب تمام سوالات خود را با توضیح در جزوه او پیدا کنید، پس بهتره تحقیقش را به امانت بگیری و مطالعه کنی. استاد دوباره تاکید کردو گفت که حتما تحقیق آقای آشتیانی را مطالعه کن، خوندش خالی از لطف نیست. من هم رفتم پیش باربد و جریان را برایش تعریف کردم و او هم قول داد که تحقیق را برایم بیاورد، دیروز بعد از کلاس بود که جزوه را بهم داد.

تحقیق را از ندا گرفتم و گفتم: که این طور!

شروع به ورق زدن کردم و با خود گفتم که چه خط زیبایی دارد از اون مهم تر مرتب و با نظم نوشته! به آخرین ورق که رسیدم یک بیت شعر از صائب که با خط زیبایی نوشته بود توجهم را جلب کرد:

  "تلاش بوسه نداریم چون هوس ناکان

نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است"

این تک بیت را چند بار در دل خواندم با هر بار خواندش احساس گرمای شدیدی تمام وجودم را فرا گرفت، طوری که لحظه می خواستم منفجر شوم. ندا نیشگون محکمی از دستم گرفت و که صدای آخم بلند شد و به خودم آمدم، با شیطنت گفت:

  -نگو که نسبت به باربد بی اعتنایی که باور نمی کنم! آخه دختر تو طوری جزوه ها در دست گرفتی و محو تماشای آن شده ای گویی که داری یک فیلم مهیج نگاه می کنی!

با دستانی لرزان تحقیق را به طرف ندا گرفتم و به زحمت گفتم:

  -ندا تو هم مارو گرفتی ها...

ناگهان با وارد شدن باربد هر دو به هم نگاهی انداختیم و سکوت بین ما برقرار شد.

با کمال تعجب باربد به طرف ما آمد و در حالی که تکه کاغذی در دست داشت رو به ندا گفت:

خانم کمالی تحقیق من تونست به شما کمکی بکنه

ندا من من کنان گفت:

بله خیلی جالبه اما متاسفانه هنوز وقت نکردم به طور کامل آن را مطالعه کنم.

و دوباره ادامه داد: اتفاقا به بیشتر سوالاتم جواب داده است.

باربد تکه کاغذی را که در دست داشت به طرف ندا گرفت و گفت: اگه مشکلی داشتی حتما به من زنگ بزن، خوشحال میشم اگر بتونم کمکی انجام بدم.

باربد جمله "حتما به من زنگ بزن را "با نگاه در چشمان من بیان کرد. آنچنان از شرم سرخ شدم که گرمای عجیبی در زیر پوستم احساس کردم نفهمیدم که کی باربد رفت. یک لحظه با شیطنت نگاهی به کاغذ که در دست ندا بود انداختم و بلافاصله شماره رند باربد را حفظ کردم. باربد داشت مرا مست و دیوانه وار به سوی خود می کشاند و ابن من بودم که نهال عشق او را محکم تر در قلبم پیوند می زدم.

دو هفته گذشت یک روز که در خانه تنها بودم با هر نکاهی تلفن وسوسه عجیبی به سراغم می آمد که به موبایل باربد زنگ بزنم. این فکر شیطانی هر لحظه بیشتر مرا تحریک می کرد، با پاهای لرزان چند گامی به طرف تلفن برداشتم اما درست در همان لحظه عقلم به یاریم آمد و بر احساساتم غلبه کرد و به من نهیب زد، فرناز این کار را نکن یعنی تو این قدر در بند او اسیر شدی که خودت را در مقابلش باخته ای و نمی توانی بر احساسات خود غلبه کنی؟ او اگر خواهان عشق تو باشد مثل بقیه مستقیم با تو صحبت می کند، آن وقت تو هم دیگر سنگ رو یخ نمی شوی! هر کدام از آن جمله ها مانند پتکی بر سرم کوبیده می شد و مرا به خود می آورد. عاقبت روی اولین مبل خودم رها کردم و زیر لب با خودم گفتم: نکند او مرا طلسم کرده که اینقدر برایش بی قرارم؟

لعنت به تو باربد...یک دفعه از کجا سرو کله ات پیدا شد که این گونه احساسات مرابه بازی گرفته ای

در همان لحظه بابا کلید را به در حیاط انداخت و وارد خانه شد، آمدن بابا باعث شد که من از افکار آشفته خود بیرون بیایم. دیگر تا شب فرصت نکردم که در خلوت تنهایی خود به باربد فکر کنم و تمام اماها و اگرهای ذهن را به ديروز بعد که او را می دیدم موکول کردم.

صبح روز بعد با دنیایی از شوق و ذوق که برای دیدنش راهی دانشگاه شدم اما متاسفانه خوشحالیم دوام چندانی نداشت چون به محض اینکه وارد کلاس شدم و چشمم به صندلی خالی باربد افتاد یکدفعه حالم گرفته شد. احوال پرسی مختصری با ندا کردم و سرجای خودم نشستم و به امید اینکه بیاید چشم به در دوخته و به ساعت مچی ام نگاه می کردم با وارد شدن استاد آخرین نگاهم را به در دوختم و آهی از سر حسرت کشیدم و سعی کردم به محیط کلاس برگردم. عقربه ها خیلی سریع جایشان را به یک دیگر دادند اما از آمدن باربد هیچ خبری نبود. ساعتهای دیگر هم گذشت، با پایان کلاس خود را آماده رفتن به خانه کردم، چنان از غیبت کردن و ندیدن او پکر بودم که با سردی از ندا خداحافظی کردم و به خانه رفتم و تمام دل تنگی هایم را برای روز بعد جمع کردم.

روز بعد در حالی که به شدت دلتنگ و بی قرار باربد بودم راهی دانشگاه شدم اما باز با صندلی خالی باربد مواجه شدم، این بار نگرانی و دلشوره به دلم چنگ می زد. با خودم گفتم نکند برایش اتفاقی افتاده است؟ همان آن روز در آزمایشگاه بدون اینکه حواسم به استاد باشد و بخواهم آزمایشی انجام دهم با روحیه ای خراب به خانه برگشتم. برخلاف من مامان کاملا سرحال بود، به او سلام کردم و او با خوشرویی جوابم را داد و سپس گفت:

  -فرنازجان امشب دعوت شده ای.

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.