با تعجب برگشتم و گفتم: 

  -دعوت از طرف کی مامان در جوابم گفت 

  -رویا و رعنا. 

زیر لب گفتم:

  -رویا و رعنا؟

لحظه ای سکوت کردم و به فکر فرو رفتم، بعد به خاطر آوردم که امروز روز تولد آنهاست. آنها هر سال برای خود جشن تولد مجردی می گرفتند و تمام دوستان و آشنایان خود را دعوت می کردند،چقدر هم خوش می گذشت.

مامان وقتی سکوتم را دید با صدای بلندی گفت:

  -چیه؟ نکنه حوصله رفتن به اونجا رو هم نداری؟

حق با مامان بود، گرچه واقعا حوصله نداشتم که در جشن تولد آنها شرکت کنم اما حس کردم که اگر در خانه بمانم فکر و خیال باربد مرا دیوانه خواهد کرد. بنابراین رو به مامان گفتم:

  -اتفاقا می خواهم در جشن آنها شرکت کنم.

او لبخندی از سر رضایت زد و گفت:

  -پس برو لباست رو هم عوض کن تا من هم ناهار را آمده کنم.

سرم را در تایید حرف مامان تکان دادم و سپس برای عوض کردن لباسم به اتاقم رفتم.

بعد از خوردن ناهار ساعتی را به استراحت پرداختم و بعد کم کم شروع به آماده شدن کردم، از داخل لباسهایم تاپ یقه باز و بدون آستینی را همراه با دامن کوتاهی که ست هم بودند انتخاب کردم و مقابل آیینه ایستادم و آنها را مقابل خودم گرفتم. لباسم گوجه ای رنگ بود و به پوست سفیدم می آمد. البته لختی بودن آن کمی توی ذوقم می زد اما وقتی به خاطر آوردم آن مهمانی خودمانی و دخترانه است و مثل هر سال جو کاملا سالمی دارد بی خیالش شدم و لباسها و دوربین را در کیفم قرار دادم تا در کنار آنها عکس یادگاری بگیرم.

  -مامان وقتی مرا آماده رفتن دید با تعجب گفت:

  -فرناز جان هدیه برای تولدشان آماده کردی؟

در پاسخش گفتم:

  -نگران نباشید، در طی مسیرم کادویی برای آنها می خرم.

با گفتن این کلمه از خانه خارج شدم و مامان با گفتن پس برو به سلامت بدرقه ام کرد.

رویا و رعنا با دیدنم خوشحال شدند و بهم خوش آمد گفتند، من هم گونه هر دو را بوسیدم و تولدشان را تبریک گفتم. رویا سریع دستم را گرفت و گفت:

  -فرنازجون بهتره، هرچه زودتر بریم پیش بچه ها.

دستم را عقب کشیدم و گفتم: رویا جان اول اجازه بده لباسم را عوض کنم.

رعنا به طرفم آمد و گفت:

  -رویا حق با فرنازه ،من میرم پیش بچه ها تو هم به فرناز جون کمک کن تا زودتر آماده شود.

به همراه رویا به اتاقش رفتم و بعد از مختصر آرایشی که کردم، لباسم را پوشیدم و برای رفتن به جشن آماده شدم. در حالی که داشتم دوربینم را در می آوردم رویا وارد اتاق شد و با حیرت نگاهی به من انداخت و سپس جیغ بلندی کشید و گفت:

  -فرنازجون اگر چشمت نزنن شانس آوردی، آخه خیلی زیبا شده ای!

بعد فوری دوربین را از دستم گرفت و اولین عکس را از خودم گرفت. رویا طوری مرا ورانداز می کرد که گویی اولین باری است که مرا می بیند، بعد دست مرا گرفت و هر دو خندان به طرف سالن رفتیم.

جشن مثل سالهای گذشته خیلی با شکوه و لذت بخش بود جوری که اصلا نفهمیدم چگونه زمان سپری شد و من در پایان با خاطره ای خوش از آنها خداحافظی کردم و راهی خانه شدم. آنقدر خسته بودم که بدون اینکه به باربد فکر کنم خودم را روی تخت انداختم و بار دیگر همه چیز را به فردا موکول کردم.

روز بعد هنگام رفتن به دانشگاه حلقه فیلم را از دوربین در آوردم تا در آتلیه نزدیک دانشگاه آن را چاپ کنم متاسفانه این کار باعث شد نیم ساعت از وقت کلاسم گرفته شود.،با تاخیر زیادی خودم را به کلاس رساندم و با معذرخواهی از استاد وارد کلاس شدم. این دفعه که چشمم به جای خالی باربد افتاد، دلم فرو ریخت و دلشوره بر دلم چنگ زد و باعث شد که از درس هیچی نفهمم. ساعات بعد به محوطه دانشگاه رفتم و چندین بار آب سردی به صورتم زدم، هر لحظه نگرانیم بیشتر می شد.

هنگام رفتن به خانه ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد. از دانشگاه خارج شدم و کمی پایین تر وارد کیوسک تلفن شدم و با خود گفتم شماره باربد را می گیرم وقتی که صدایش را شنیدم و از سلامت بودنش اطمینان حاصل کردم تلفن را قطع می کنم. شماره او را گرفتم و خیلی سریع تر از زمانی که فکر می کردم ارتباط برقرار شد، با هر صدای زنگی که در گوشم می پیچید وجودم در هم می ریخت و طپش قلبم هر لحظه بیشتر می شد.،بالاخره بعد از چند بوق پیاپی با شنیدن صدای گرم و دلنشین اش وجودم یکباره حرارت گرفت.

  -الو ...الو....جانم...جانم...

در آن لحظه هرچه خواستم گوشی را قطع کنم نتوانستم ،شیطان بدجوری وسوسه ام می کرد. گوشی را محکم در دست گرفته بودم و به صدای زیبایش گوش دادم که ناگهان گفت:

  -فکر نکنم فقط زنگ زده باشی که بخوای سکوت کنی؟ حتما می خوای حالم را بپرسی درسته؟

ناگهان قلبم فرو ریخت اما به هر زحمتی که بود خودم را نباختم، باربد حرفش را ادامه داد:

  -خوب بگو ببینم دختر خانمی که اینقدر مغرورره مثل تو و توی دانشگاه کلی ابهت داره، چطور شده که غرورش را کنار گذاشته و به من زنگ زده؟ پس حتما من آدم خوش اقبالی هستم.!

دیگه ادامه حرفهای باربد را نفهمیدم، قطعا مرا شناخته بود! در حالی که دستانم به شدت می لرزیدند گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم و با دست عرق پیشانیم را پاک کردم و با خود گفتم: یعني او مرا شناخته؟ خوبه که من از تلفن خانه استفاده نکردم، تلفن بیرون هم که با کدی ناشناخته بر روی صفحه نمایشگر تلفن می افتد. وای خدا ی من چه حماقتی کرده بودم! به زحمت خودم را کنترل کردم و از کیوسک تلفن بیرون آمدم و چند گامی را با ضعف و سستی برداشتم اما ناگهان احساس کردم اتومبیلی که سرعتش با گامهای من یکی بود، در کنارم حرکت می کند! بدون اینکه توجه کنم به راهم ادامه دادم اما با شنیدن اسمم در جای خود میخکوب شدم، گویی که بزرگترین شوک عالم را به من وارد کردند.

  -خانم فرناز فاخته چرا اینقدر زود تماس را قطع کردید؛ من با شما کلی حرف داشتم.

مثل برق گرفته ها در جای خود ماندم و هیچ حرکتی نتوانستم انجام بدهم درست مثل اینکه جانی در بدن نداشته باشم، در یک لحظه دعا کردم که این صحنه واقعیت نداشته باشد. به زحمت به سمت اتومبیل نگاه کردم و باربد را که هنوز موبایلش در کنار گوشش بود و لبخند پیروزمندانه ای به رویم می زد دیدم، برق خاصی در چشمانش پیدا بود. در همان لحظه سرم گیج رفت و باعث شد دستم را به اتومبیلش تکیه دهم تا زمین نخورم، دیگر یادم نمی آمد که چه اتفاقی برایم افتاده زمانی به خود آمدم که در حالت گیجی و منگی دست و پا می زدم اما هرچه فکر می کردم عقلم یاری ام نمی کرد که در کجایم!

گویی واقعا در آن لحظه هوشی در سرم نبود! چندین بار پلک زدم تا اینکه خودم را در ماشین باربد یافتم، در کنار او بودم و او با خونسردی تمام رانندگی می کرد. وقتی خودم را آنجا دیدم، دوباره آن تلفن لعنتی و لبخند پبروزمندانه باربد در مقابلم ظاهر شد. از این که این گونه رسوا شده بود قلبم به درد آمده بود. باربد خنده کوتاهی کرد و به طعنه گفت:

  -اوه ....خانم فاخته خواهش می کنم غش نکنید چون من دارویی به همراه ندارم. و در ضمن برایم مشکل ساز است که شما را به بیمارستان برسانم.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام.ممنون خانم پورمحمدی.داستان قشنگیه

    سلام.ممنون خانم پورمحمدی.داستان قشنگیه
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.