با شرمساری سرم را به صندلی تکیه دادم و با صدای آرام اما لرزانی گفتم: 

  -لطفا نگه دارید می خواهم پیاده شوم. 

باربد این بار با صدای بلندتری خندید وگفت: 

به همین زودی! حداقل باید به من بگویی چرا با من تماس گرفتی؟

بغضم را فرو دادم و گفتم: آقای آشتیانی من..من ....

حرفم را قطع کردم و با خود گفتم من چی؟ من چه کا ری با یک مرد غریبه داشتم؟ حالا چه جوابی باید به او بدهم؟ صدای باربد مرا از افکارم بیرون کشبد، با ذکاوت همیشگی گفت:

  -خانم فاخته خواهش می کنم اینقدر خودتان را سرزنش نکنید، من به شما قول می دهم که رازدار خوبی باشم تنها کافیه که شما هم دختر خوبی باشید و بامن راه بیایید.

باربد دوباره حرفش را ادامه داد و گفت:

  -خودت می دانی تنها کافیه که هم کلاسیهایت جریان را بفهمند آن وقت طبل رسواییت را در همه دانشگاه خواهند زد. آخه روی تو یکی حساب جداگانه باز کرده بودند اما حالا اگه بفهمند...

در حالی که عصبانی شده بودم روبه او کردم و گفتم:

  -مگر من چه کار کرده ام؟ اصلا از فردا جلوی در کلاس و به هر کس که وارد شد هرچه در مورد من خواستی بگو، اینجوری راحت می شی؟ حالام هرچه زودتر نگه دار که من می خواهم پیاده شوم.

باربد بدون آنکه حرفی بزند خنده مستانه ای کرد و روی ترمز زد، سریع از اتومبیلش پیاده شدم و با گامهای بسیار تندی از جلو چشمان تیز باربد خودم را گم کردم. زمانی به خودم آمدم که مشغول قدم زدن درخانه بودم.....

از ته دل خدا رو شکر کردم که هیچ کدام از اعضای خانواده ام نبودند تا منو در این حالت زار ببینند. درست مثل مرغ سرکنده ای بودم که یک لحظه آروم و قرار نداشت، دمای بدنم هر لحظه بالاتر می رفت و و جودم در حال گر گرفتن بود. به طرف دست شویی رفتم و صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا این حرارت و گرما از بین برود. وقتی سرم را بالا بردم و در آینه به خودم نگاه کردم، رنگ چهره ام با رنگ و روی یک مرده هیچ فرقی نداشت . سرم را چندین بار با تاسف تکان دادم و زیر لب با خودم گفتم، این منم فرناز فاخته دانشجوی رشته پزشکی، دختر مغرور و سرشناس دانشکده! کسی که قلدرترین دختر دانشکده هم جرات نمی کرد که بخواهد سر به سرش بگذارد و پایش را درون کفشش بکند.

اما حالا باربد مرا خیلی راحت به دام انداخته و غرورم را لگد مال کرده بود! چگونه ..چگونه من به خودم اجازه دادم که چنین اشتباه احمقانه ای را انجام دهم؟ که حالا او برایم خط و نشان بکشد و بخواهد آبروی مرا نزد هم کلاسیهایم ببرد. دستانم را محکم جلو صورتم بردم و با فریا گفتم:

  -نه نه این من نبودم که فریب احساساتم را خوردم این دروغ است....لعنت به تو باربد! با این دو روز نیامدنت به دانشگاه داشتی برای من ساده احمق نقشه می کشیدی و تعقیبم می کردی تا اینکه عاقبت پیروز شدی. لعنت به خودت و آن تلفنت بیاید، لعنت به خودم که اینقدر ساده و احمق بودم که به راحتی فریب آن شماره تلفن مزخرفت را خوردم. من را بگو که چه فکر می کردم و چه شد با صدای زنگ تلفن افکار آشفته ام را ناتمام گذاشتم و با بی حالی گوشی را برداشتم و با صدای بم و گرفته ای گفتم

 

  -الو

صدای مرد جوانی به گوشم رسید که گفت:-منزل آقای فاخته؟

  -بله بفرماید؟

  -فرناز خانم؟

سکوت کردم و یکباره صدای باربد را شناختم، قلبم در سینه فرو ریخت و با خود گفتم این لعنتی شماره تلفن منو از کجا گیر آورده؟ اما بعد خیلی زود به خودم آمدم و بدون آنکه از او بخواهم خودش را معرفی کند، با لحن خشمگینی گفتم:

  -امرتون؟

خنده ای کرد و گفت: هوش و ذکاوت شما را تحسین می کنم، خیلی زود مرا شناختید.

آنقدر خشم بر من غلبه کرده بود که نتوانستم جوابی به او بدهم، به ناچار سکوت کردم که او دوباره حرفش را ادامه داد و گفت: خانم فاخته ظاهرا که هنوز نتوانسته ای بر اعصاب خودت تسلط پیدا کنی؟

باربد بعد از گفتن این جمله چنان قهقه ای زد که اعصاب مرا بیشتر تحریک کرد. دندانهایم را از خشم به هم ساییدم و با حرص به او گفتم: کدام آدم احمقی شماره تلفن منو به شما داده است؟

باربد در جوابم خیلی خون سردانه گفت: خانم فاخته لطفا به خودتان توهین نکنید چون این خود شما بودید که کیفتان را در اتومبیل من جا گذاشتید! من هم به ناچار برای برای پیدا کردن آدرس یا شماره تلفن به جست و جوی تمام محتویات آن پرداختم که خوشبختانه شماره تلفنتان را پیدا کردم و حالا باید دیگر ادامه حرفهای باربد را گوش نکردم و و با دستهایی لرزان گوشی را محکم بر دستگاه تلفن کوبیدم و با عجله به اتاقم رفتم و با هول و هراسی که در دلم افتاده بود به دنبال کیفم گشتم اما چیزی جز کلاسورم آنجا نبود. روی تخت نشستم و محکم به موهایم چنگ زدم، با به یاد آوردن عکسهایی که با لباس نامناسب در تولد رویا و رعنا گرفته بودم به یکباره مو بر بدنم سیخ شد و همه اعضای بدنم شروع به لرزش افتاد! با خودم گفتم دیگه بدبخت شدم و آبرویم بر باد رفت. اگر یکی از عکسها را بردارد و بخواهد به کسی نشان بدهد چه دلیل محکمی برای ادعای بی گناهی ام دارم، چگونه باید ثابت کنم که من بی گناهم. ناخواسته وارد دومین بازی باربد شدم، حالا دیگه فکر عشق و عاشقی از سرم پریده بود و تنها حفظ آبرویم برایم مهم بود. باید چاره می اندیشیدم، با نگاه کردن به ساعت فهمیدم که وقت زیادی نمانده تا مامان به خانه باز گردد، باعجله بلند شدم و دوان دوان از اتاقم بیرون آمدم و خودم را تلفن رساندم و به اجبار شماره باربد را با دستانی لرزان گرفتم و با خود گفتم باید سعی کنم که با زبانی خوش کیف را از او پس بگیرم. با شنیدن صدایش به خودم آمدم و گفتم:

  -الو

باربد با صدای بلندی خندید و گفت:

خانم فاخته می دانستم که نمی توانی دوام بیاری! برای همین بی صبرانه منتظر تلفنت بودم.

صدایم را صاف کردم و گفتم :

گوش کنید آقای آشتیانی لطفا آن کیف را به من پس دهید، کلی جزوه در آن کیف دارم که امشب باید مطالعه کنم.

 

باربد حرفم را قطع کرد و با قاطعیت گفت: و از آنها مهم تر عکس های خانوادگیت.

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.