در حالی که می لرزیدم به ناچار با لحن مهربان تری گفتم: آقای آشتیانی شما که عکس های مرا نگاه کردید. حالا ازتون خواهش می کنم آنها را به من پس دهید. 

باربد خیلی خون سرد گفت: خانم فاخته چه شد که تا اسم عکس به میان آمد خشمت فروکش کرد و با مهربانی حرف زدی؟ شاید چون آبروی خودت را در خطر می بینی اما نگران نباش باربد پسر چندان بدی هم نیست! به این آدرسی که می دهم بیا در اتومبیل منتظرت هستم. 

چاره ای جز پذیرفتنش نداشتم، بنابراین عکس را از او گرفتم. مرتب در دل دعا می کردم که باربد از عکس هایم چیزی برندارد و مشکل خاصی برایم بوجود نیاورد. 

در یک چشم به هم زدن آماده شدم و از خانه بیرون رفتم. دوباره با به یاد آوردن صحنه کیوسک تلفن و باربد که مچم را گرفته بود حالم منقلب شد و بار دیگر شرمسار شدم. آنچنان غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی به محل مورد نظر رسیدم، چشمان آشفته ام اتومبیل باربد را جست و جو می کرد. لحظه ای بعد او را پشت رل اتومبیلش دیدم.، وقتی نزدیک شدم، متوجه ام شد برگشت و نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم و با صدای لرزانی به او گفتم: لطفا کیفم را بدهید

باربد که مثل همیشه خون سرد بود به آرامی به من گفت: لطفا سوار شوید.

با لکنت به او گفتم:من عجله دارم باید بروم خواهشا

باربد حرفم را قطع کرد و گفت: اگر کیفت را می خواهی بیا بالا ووقت را هدر نده.

به ناچار سوار شدم، باربد نفس عمیقی کشید و در حالی که به چهره ام زل زده بود گفت :

خوب خانم فاخته حال و احوالت چطوره؟ توانستی آرامشت را به دست بیاری؟

زیر نگاهش داشتم ذوب می شدم. آب دهانم را فرو دادم و بدون آنکه به او نگاه کنم گفتم: من مشکلی ندارم.

باربد خندید و گفت:خوب خدا را شکر

این را گفت و بعد خم شد و کیف را از زیر پاهایش بیرون آورد و رو به رویم گرفت و گفت: بفرمایید این هم کیفتان.

با دستپاچگی کیفم را ازاو گرفتم و خیلی سریع آن را باز کردم و عکسهایم را بیرون کشیدم و شروع به شمارش کردم، باربد خندید و گفت: خودت را اذیت نکن یکی از آنها نزد من امانته! سرم را با شتاب بلندکردم و با دیدن یکی از عکس هایم که با سرو وضع نامناسب گرفته بودم شرمگین شدم، خصوصا اینکه آن را در دست باربد می دیدم! با شرمساری سرم را پایین انداختم و درحالی که بغض شدیدی گلویم را می فشرد به زحمت گفتم: آقای آشتیانی از شما که فرد تحصیل کرده ای هستید بعیده که آن عکس را بردارید، نگه داری آن پیش شما کار درستی نیست.

باربد بدون توجه به حرف هایم به عکس خیره شد و با بی شرمی گفت: فکر نمی کردم که به این راحتی عکست را به دست بیارم آن هم چه عکسی برای یادگاری چیز خوبیه.

در حالی که از بی شرمی او خونم به جوش آومده بود از عصبانیت یکپارچه آتش شدم و به او گفتم:

  -شما که فردی بی شرم و حیا هستید چطور به خودتان اجازه می دهید به آن عکس با چنین لذتی نگاه کنید؟ این کار شما نهایت پست بودن را می رساند، ازتون متنفرم...متنفرم!

باربد قهقه بلندی زد و گفت: یعنی باور کنم که شما از من متنفر هستید؟ مطمئن هستید که بعدا از گفته من پشیمان نمی شوید؟

باربد این را گفت و عکس را در جیب درون پالتو اش قرار داد و با بی شرمی پالتو را به سینه اش چسباند و دوباره قهقه ای دیگر سر داد. دیگر تحمل دیدن این همه پستی از او را نداشتم و به خوبی می دانستم که او دیگر عکسم را پس نخواهد داد، بنابراین به ذهنم رجوع کردم تا بدترین فحش های رکیکی را که به ذهنم می رسید نثارش کنم. در حالی که صدایم از خشم می لرزید به او گفتم: تو یک حروم زاده ای و از یک حانواده بی بند و بار به وجود آمده ای که حتما هرزگی و پستی در آن بیداد می کند، به خاطر همین هم نمی توان از تو انتظار بیشتر از این داشت.

هر لحظه بر اعصبانیتم افزوده می شد و حرفهای زننده تری به او می گفتم، در این حین ناگهان متوجه چهره بر افروخته او شدم، هرثانیه که می گذشت چهره او کبودتر می شد. و لبهایش از شدت عصبانیت می لرزید و رگهای گردنش کاملا متورم و چشمانش قرمز شده بود، دستش را بالا برد که به صورتم سیلی بزند اما من خیلی زود صورتم را با دستانم پوشاندم و از او روی برگرداندم.

باربد دستش را پایین آورد و فورا عکس را از جیب پالتویش بیرون آورد و با عصابانیت هر چه تمامتر آن را در مشتش مچاله کرد و به سویم پرت کرد و با خشم گفت: فکر کردی خیلی تحفه ای؟ یا نکند در این فکر به سر می بری که من عاشقتم؟ توی خواب ببینی که من از تو خوشم بیاد! من حاضرم بمیرم اما به دختر پررویی مثل تو روی خوش نشان ندهم. یادت باشه برای اینکه به خانواده من توهین کردی هرگز نمی بخشمت و برایت از ته دل متاسفم، هرچند که بسیار خوشحالم که غرورت را لگدمال کردم تا تو باشی که آنطور با ناز و ادا در دانشگاه قدم بر نداری و به خودت ننازی، دختره مغرور و خودخواه! جای تاسف داره که من در کلاس باید حضور دختری مثل تو را تحمل کنم.

دیگر تحمل این همه حقارت را نداشتم، بغض شدیدی راه گلویم را بست و مانع حرف زدنم شد، عکس را در کیفم گذاشتم و از اتومبیل پیاده شدم. باربد با سرعت از مقابل چشمانم گذشت و مرا با دنیایی از حقارت و رسوایی تنها در خیابان رها کرد. نمی دانم باید حالم را چگونه توصیف کنم! در کمتر از یک روز تمام شخصیت و غرورم را در مقابل باربد از دست دادم. از اینکه آن حرفهای ناشایست و زشت را به خانواده باربد که هیچ گونه شناختی از آنها نداشته نداشتم گفته بودم! گرچه این حرفها باعث شد عکسم را از او بگیرم اما باز هم شرمنده اخلاق خودم شدم، وای اگر مامانم می فهمید که من چنین حرفهای زشتی به یک مرد غریبه زده ام حتما از ناراحتی دق می کرد. به زحمت بغضم را فرو دادم و سوار تاکسی شدم خودم را به خانه رساندم. بابا و مامان هر دو از سر کار برگشته و مشغول تماشا کردن تلویزیون بودند که به محض دیدن من از چهره ام فهمیدند که باید اتفاق بدی افتاده باشد. به خاطر همین پشت سر هم مرا به باد سوال گرفتند اما من به قدری حالم بد بود، تازه هر لحظه که می گذشت هم بدتر می شد. نتوانستم به پرسشهای آنها جواب دهم؛ یکباره سرگیجه شدیدی گرفتم و دیگر نفهمیدم که بر من چه گذشت.

با صدای گنگ و نامفهومی که به گوشم می رسید چشم باز کردم و ناگهان متوجه سرم دستم شدم و فهمیدم که مرا به بیمارستان آورده اند، برای همین دوباره به خواب رفتم. با گذشت چند ساعتی کاملا به هوش آمدم، همه اعضای خانواده در کنار تختم بودند. فواد در حالی که سرم را از دستم بیرون می کشید لبخند زنان گفت:

 

حال خواهر ناز و نازک نارنجی ام چطوره؟

نگاهش کردم و آرام گفتم:

  -من چرا بستری شدم؟

بابا به طرفم آمد و به جای فواد گفت:دختر گلم چیز مهمی نیست فقط فشارت افتاده بود که خدا رو شکر به موقع به بیمارستان رساندیمت.

در همان حین مامان به طرفم آمد و گونه ام را بوسید و همراه نگاه خاصی به من گفت: فرناز جان در دانشگاه با کسی حرفت شده بود؟

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.