فواد صندلی کنار تختم را کشید و در حالی که روی آن می نشست حرف مامان را ادامه داد و گفت: حتما مشکلی برایت پیش آمده، آخه بدجوری عضلات بدنت گرفته بود که منشا آن چیزی جز عصبانیت نمی تونه باشه. 

با این حرف فواد تمام صحنه هایی که با باربد داشتم، مانند فیلمی در ذهنم تجسم شد. یک دفعه به خود لرزیدم و در دل فریاد زدم، نه..نه... این واقعیت نداره که باربد زیرکانه مچ منو گرفته، حالا شخصیت و وجهه من به طور کلی در مقابلش از بین رفته بود. 

مامان دستم را فشرد و با قاطعیت گفت: -فرناز جون چت شده؟ اگر اتفاقی برایت افتاده به ما بگو، شاید بتوانیم کمکت کنیم؟ 

آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم: هیچ اتفاقی برایم رخ نداده است فقط یکباره احساس سرگیجه شدیدی به من دست داد، همین.

فواد نگاهی به مامان انداخت و گفت: نگران نباشید، خدا را شکر که به خیر گذشت. انشاا... تا یک ساعت دیگر مرخص می شود و به خانه می بریمش.

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم و به خانه آمدم، فکر و خیال باربد مخصوصا آن تلفن و حرفهایی که به او زدم لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت و مثل بختکی در خواب و بیداری به سویم هجوم می آورد و مرا آزار می داد، به حدی که نتوانستم تا سه روز به دانشگاه بروم. گاهی شرمنده اخلاقم می شدم و خودم را به باد سرزنش می گرفتم که چرا آن حرفهای زننده را به خانواده باربد نسبت دادم و گاهی هم می گفتم که حقش بود چون تمام حرفهایی که به او زدم انعکاس رفتار او بود که باعث عصبانیت من می شد اگر او عکس مرا پس می داد یقینا ماجرا با گفتن حرفهای زننده من تمام نمی شد واقعا هدف باربد از این افکار و حرکات شیطانی اش چه بود؟

او چگونه به خودش جرات داد تابا من این چنین رفتار کند و عکسم را بردارد و به آن زل بزند! اینها تمام حرفهایی بود که به ذهنم هجوم می آورد و باید در آن زمان که او از رفتار من عصبانی شده بود، در جوابش می گفتم اما افسوس که حالا خیلی دیر شده بود. به موهایم چنگ زدم و آه بلندی کشیدم و گفتم: خدایا من در طول عمرم به یاد ندارم به کسی تهمت یا حرف ناروایی زده باشم، من که از برگ گل هم پاک ترم چرا باید برای یک احساس لعنتی که به سراغم آمده، آن هم به خاطر هیچ و پوچ در برابر باربد خرد و تحقیر شوم. از فردا باید در کلاس او را ببینم و زجر بکشم و در نهایت شرمندگی سرم را پایین بیاندازم و از کنارش رد شوم تا این چند ترم لعنتی بگذرد، باید تاوان پس بدهم، آن هم تاوان غرور و خودخواهی ام را؟ چون که همه خواستگارانم را با سنگدلی تمام از خودم دور کردم؟ آیا حالا آه و نفرین آنها مرا گرفته که باید اینگونه دل شکسته شوم و اشک بریزم؟ به کدامین اشتباه باید بسوزم؟

بعد از گذشت سه روز به دانشگاه رفتم، در دل با خدای خود راز و نیاز می کردم که با او رو به رو نشوم، در این روز سرد زمستانی دانه های عرق بر پیشانی ام نمایان می شد که نشانه شرمندگی از اخلاق خودم بود. دستمالی از جیبم درآوردم و پیشانی ام را پاک کردم و به طرف کلاس رفتم، از بخت بدم هنگام ورودم به کلاس به باربد برخورد کردم و یکباره بند دلم پاره شد. او نگاهی پر از تمسخر برویم انداخت و به همراه نیشخندی گفت: -اوه خانم فاخته بالاخره اعتصاب را شکستید و به دانشگاه آمدید؟

زبانم در دهانم سنگین شده بود برای همین هم نتوانستم جواب او را بدهم شاید هم به خاطر حماقت بزرگی که در حق خودم کرده بودم شرمگین بودم. در برابر نگاهها و حرفهای طعنه دارش سکوت کردم و سپس با گامهایی تند از کنارش گذشتم و وارد کلاس شدم.

ندا با دیدنم چشمانش را گشاد کرد و با ذوق به طرفم آمد و گفت: دختر هیچ معلومه کجایی؟ چرا این مدت به کلاس نیامدی؟ داشتم از نگرانی دق می کردم.

لبخندی زورکی زدم و به او گفتم: - ندا جان ممنون از اینکه به یاد من بودی، کمی کسالت داشتم که خوشبختانه برطرف شد.

ندا چشمکی به من زد و گفت: بعضی ها بدجوری بی قرارت بودند.

با تعجب پرسیدم: مثلا کی؟

ندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: جناب باربد خان

تعجبم دو برابر شده بود و سریع از او پرسیدم: می شود واضح تر حرف بزنی؟

ندا از دیدن تغییر و تحولم به خنده افتاد و بعد با شیطنت گفت: مثل اینکه تو هم یه جورایی بی قرار اویی؟

و بعد با خنده شانه هایش را بالا انداخت و حرفش را ادامه داد و گفت: در این دو سه روزی که نبودی باربد بدجوری دل تنگت شده بود دیروز بعد از کلاس پیشم اومد و بعد از کلی من من کردن پرسید چرا خانم فاخته به دانشگاه نمی آید؟

ندا بازهم لبخندی زد و سپس ادامه داد: -جالب بود وقتی که از تو اظهار بی اطلاعی کردم قیافه اش آشکارا در هم فرو رفت!

لبخندی زدم وگفتم: ندا جان تو هم چه فلسفه بافی می کنی برای خودت!

ندا دهان باز کرد تا حرفی بزند که با ورود استاد حرفش را قطع و سکوت کرد.

با خود گفتم، آیا نیامدنم به دانشگاه او را نگران کرده بود؟ آه باربد خدا لعنتت کنه که معلو نیست در اون مخت چه می گذرد و چه جور آدمی هستی؟

با صدای بم و مردانه استاد از افکارم بیرون آمدم. استاد نام او را صدا زد و گفت: -آقای آشتیانی امیدوارم که امروز آمادگی ارائه کنفرانس را داشته باشی؟

باربد از جایش بلند شد، قلب من بار دیگر فرو ریخت. ندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی گفت:

  -دیروز نوبت کنفرانسش بود اما آنقدر آشفته به نظر می رسید که نتوانست درس جواب بدهد.

آرام گفتم: که اینطور!

باربد به طرف تابلو رفت و شروع به کنفرانس دادن کرد، در تمام این مدت سرم پایین بود و به کتاب خیره شده بودم و سعی می کردم که به حرفهای او گوش بدهم اما متاسفانه آنقدر فکرم آشفته بود که نتوانستم کوچکترین مطلب را از او یاد بگیرم. استاد که از نحوه کنفرانس دادن به وجد آمده بود شروع به تحسین کردن او کرد. با خودم گفتم: انگار باربد مهره مار دارد که حتی اساتید هم شیفته او هستند!

لحظاتی بعد با صدای استاد که نامم را صدا می کرد وجودم یکباره در هم فرو ریخت، به زحمت از جای خود برخاستم و با صدای بلند گفتم:-بله استاد.

استاد از بالای عینک ابتدا نگاهی به من انداخت و سپس نگاهش را به لیستی که در دست داشت دوخت و گفت:

  -خانم فاخته شما و خانم ندا کمالی را در کنار آقای آشتیانی در یک گروه قرار دادم تا تحقیقی را که موضوعش به عهده خودتان باشد را انتخاب و مورد بررسی قرار دهید.

استاد سکوت کرد و سپس با انگشت،اشاره ای به باربد و من و ندا کرد و گفت: - یادتان باشد که از هرسه شما انتظاری دیگر دارم. امیدوارم که انتظار مرا بر آورده کنید.

در این هنگام من و باربد همزمان با هم گفتیم: ولی استاد ما....

سپس هر دو حرفمان را قطع کردیم استاد از جایش بلند شد و در حالی که با دست اشاره می کرد تا من و باربد بنشینیم، بی خبر از حال دل ما گفت: بله شما دو تا و خانم کمالی می توانید تحقیق دلخواه مرا انجام دهید.

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.