و بعد رو به بچه های دیگر کلاس کرد و گفت:-آقایان و خانمها، طبق لیستی که در دست دارم اسامی گروهها را عنوان می کنم، شما باید هر چه سریع تر دور هم جمع شوید و کار تحقیقاتی خود را شروع کنید. بعد استاد تک سرفه ای کرد و شروع به خواندن اسامی گروهها کرد. وقتی استاد اسامی گروهها را خواند برای یک لحظه تصمیم گرفتم که اسمم را در گروه دیگری بنویسم. اما خیلی زود پشیمان شدم و گفتم، اگر من اعتراض کنم استاد دلیلش را می پرسد و بعد هم بچه های کلاس فورا به آن شاخ و برگ می دهند و شروع به شایعه پراکنی می کنند……………..به ناچار سکوت کردم و خود را در دریای آشفته درونم غرق کردم هیچ نمی دانم زمان چگونه سپری شد و کلاس آن روز به پایان رسید. صدای ندا مرا از عالم خود بیرون آورد و گفت:-فرناز جون بهتره اگه حالت خوبه و مشکلی نداری به اتفاق آقای آشتیانی موضوع تحقیق را انتخاب کنیم. 

سرم را چرخاندم که جوابش را بدهم اما با دیدن باربد به کلی فراموش کردم که چه می خواهم بگویم. تازه متوجه شدم که جز من و ندا و باربد کس دیگه ای در کلاس نیست! با وجود باربد دوباره آتش درونم برپا شد احساس کردم که هر لحظه هم شعله ورتر می شود. ندا با دست به شانه ام زد و گفت: فرناز جون انگار حالت خوب نیست، درسته؟ 

نگاهش کردم گفتم: نه مشکلی ندارم اگر می خواهید موضوع تحقیق را انتخاب کنید من آماده ام. 

در این هنگام ندا نگاهی به باربد انداخت و گفت: پس آقای آشتیانی بسم الله……….. 

باربد چنگی به موهایش زد و سپس رو به ندا گفت: خانم کمالی بهتره اول یه چیزی بخوریم فکر نکنم با شکم خالی بتوانیم تمرکز حواس داشته باشیم. 

ندا لبخند زنان به او گفت: این که عالیه آقای آشتیانی به شرطی که مهمان شما باشیم، نه فرناز جون؟

سرم را بالا آوردم و به آرامی گفتم: من که چیزی میل ندارم.

باربد حرفم را قطع کرد و با طعنه گفت:خانم فاخته که با شکم خودشم درگیره!

باربد بعد از گفتن این جمله دوباره رو به ندا کرد و گفت:خانم کمالی در سالن غذاخوری منتظرتان هستم. و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی ندا باشد از کلاس بیرون رفت…

بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف ندا باشه از کلاس بیرون رفت. ندا در حالی که دستم را می کشید تا از کلاس خارج شویم گفت: فرناز جون در برابر باربد دیگه نمی تونی بی تفاوت باشی. پس بی خود حفظ ظاهر نکن! به قول شاعر رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

لبخند تلخی زدم و به او گفتم: ندا جان تو هم عادت داری که فقط به ظاهر افراد نگاه کنی؛ در صورتی که از باطن اونها خبر نداری.

ندا بی خبر از همه چیز گفت: باطنت رو هم به زودی خواهیم دید.

وارد سالن غذا خوری که شدیم، هر دو سکوت کردیم و با دیدن بارید که روی صندلی نشسته بود و ظاهرا انتظار ما را می کشد به طرفش رفتیم. قلبم مثل طبلی در سینه ام شروع به تپیدن کرد. باز او را دیدم و دستخوش احساسات شدم. با دستانی لرزان صندلی را عقب کشیدم و وجود سست و بی رمق خود را روی آن رها کردم. باربد از جایش بلند شد و در حالی که به موهای پرپشتش دست می کشید گفت:خانم هاچی میل دارند؟

ندا بدون رودر بایسی گفت:یک بندری تند و تیز لطفا.

باربد بدون اینکه به من نگاه کند گفت: و شما خانم فاخته؟

در حالی که صدایم آشکارا می لرزیدگفتم: من که گفتم...چیزی میل ندارم.

باربد نفس عمیقی کشید و گفت: هر طور که مایلید.

بعد از رفتن او ندا سرش را جلو آورد و گفت:فرناز جون فدات شم اینجا دیگه جای ناز کردن نیست. عزیز دلم باور کن من تا آخرشو خودندم. که تو تنها با نگاههای باربد غش و ضعف می ری پس دیگه .... با آمدن باربد ندا حرفش را قطع کرد. باربد خوراکی ها را روی میز گذاشت و بعد یک صندلی را عقب کشید و رو به روی من نشست. از گرما و حرارتی که دوباره بر وجودم حکم فرما شده بود، احساس ذوب شدن می کردم. و مدام با دستمالی که در دست داشتم عرقهای روی پیشانی ام را پاک می کردم و بود اینکه به اطرافم نگاه کنم سرم را پایین انداخته و با دسته گلی که روی میز قرار داشت بازی می کردم. یک لحظه احساس کردم که باربد به چهره ام زل زده ناگهان اختیار چشمانم را از دست دادم و درحین اینکه سرم را بالا می بردم نگاهم در نگاه باربد گره خورد. احساسم درست بود اما به محض اینکه من نگاهش کردم خیلی زود نگاهش را از من گرفت و ناگهان ساندویچ در گلویش گیر کرد و به شدت به سرفه افتاد. طوری که ندا نگران از جایش بلند شد و به طرف بوفه رفت و بعد با لیوانی آب به طرف باربد آمد. در یک لحظه به او نگاهی انداختم، مانند لبو قرمز شده بود خنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم و لبخند کوچکی بر لبم نشاندم. ندا از دیدن خونسردی ام حرصش گرفته بود. و از اینکه من نسبت به باربد خودم را بی تفاوت نشان می دادم نگاهی پر از سرزنش به من انداخت و چیزی نگفت. باربد وقتی به حالت طبیعی اش برگشت از خودن بقیه ساندویچش صرف نظر کرد و دقایقی بعد با تک سرفه ای سکوت سه نفره را شکست و با صدای آرام و زیبایش گفت: بهتر است هرچه زودتر عنوان تحقیق را تعیین کنیم. ندا حرف او را تایید کرد ولی من سکوت کردم و آماده شنیدن شدم. باربد خیلی شمرده شروع به گفتن کرد: به نظر من تحقیق را می توانیم با موضوع بیماری آنفولانزا شروع کنیم. برخلاف اینکه متاسفانه، همه این بیماری را ساده می گیرند با بی توجهی نسبت به آن باعث به وجود آمدن بیماریهای دیگر هم می شوند. دقایقی بعد باربد صحبتی را تمام کرد و با کشيدن نفس عمیقی گفت: خب خانمها نظرتون چیه؟ ندا فوری روبه من کرد و گفت: من که مخالفتی ندارم. بعد نگاهش را به من دوخت و حرفش را ادامه داد و گفت: موضوع جالبه در ضمن ما هم می تونیم در کنارش مصاحبه های مختلفی از چند پزشک تهیه کنیم و نظر اونها را در مورد بیماری و بیماران بدانیم. و هم چنین راههای مقابله با آن را بدست بیاوریم که تحقیقاتمان کامل تر شود. ندا این بار دستانش را در هم قفل کرد و با عجله به من گفت: فرناز جان تو باید مسئولیت مصاحبه ها را قبول کنی چون به راحتی می توانی با فواد و هم کارانش مصاحبه های مختلفی انجام دهی.

باربد حرف ندا را قطع کرد و فورا پرسید: فواد کیه؟

ندا نگاه پر معنایی به من کرد و در جواب باربد گفت: فواد برادر فرناز و متخصص اطفاله.

باربد با لحن آرامی گفت: که اینطور! من هم می توانم از خواهرم کمک بگیرم و مصاحبه ای با او داشته باشم.

من و ندا نگاه گذرایی به هم انداختیم، بعد ندا به او گفت: مگر خواهر شما هم پزشکه؟

باربد سرش را چند بار تکان داد و گفت: بله او یک پزشک ماهر و موفقه.

هر کلمه که از دهان باربد خارج می شد انگار یک تکه آتش بود که به سویم پرتاب می شد. به یاد حرف های زشت و رکیکی که به خانواده اش زده بودم افتادم،حالا با شنیدن صحبتهای باربد داشتم از شدت شرم می سوختم. نمی دانم چند دقیقه در حال خودم بودم که ندا منو صدا کرد و گفت: فرناز جون تو کجایی؟ اصلا هوش و حواست پیش ما نیست. ببینم نمی خواهی نظری در مورد تحقیق بدهی؟ ضمن صحبتهای ندا بارید نگاهش را به چهره ام دوخت و منتظر شنیدن حرف یا انتقادی از طرف من شد. به زحمت نفس عمیقی کشیدم و با هول و هراس فراوان گفتم: من نظر خاصی ندارم. در مورد مصاحبه هم حتما با فواد صحبت خواهم کرد و از او کمک خواهم گرفت. ندا از لحن گفتار و کلامم لبخندی زد و در حالی که به شدت جلوی خنده اش را می گرفت رو به باربد گفت: خوب آقای آشتیانی، فکر می کنم دیگه مشکلی نباشه،درسته؟

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. salam.khaste nabashid .dastanetun khobe ama sade ast.be nazaram agar aasheghaneha pichidetar shavand jazabtar khahand shod.mamnun az zahamatetun.khoda b hamrahetun

    salam.khaste nabashid .dastanetun khobe ama sade ast.be nazaram agar aasheghaneha pichidetar shavand jazabtar khahand shod.mamnun az zahamatetun.khoda b hamrahetun
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.