باربد نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: خدا رو شکر نه ان شاءا... از فردا کارمان را شروع می کنیم. 

هر سه هم زمان با هم از جای خود بلند و برای رفتن به خانه آماده شدیم. همان طور که داشتم از ندا خداحافظی می کردم باربد با لحن زیبایش گفت: من شما را می رسانم، میرم اتومبیلم را روشن کنم تا بیایید. 

و بعد بودن اینکه منتظر جواب من و ندا باشد از سالن خارج شد و به طرف اتومبیل رفت. بعد از رفتن او به ندا گفتم: 

تو با باربد برو من می خواهم کمی پیاده روی کنم، فعلا خداحافظ 

ندا در حالی که دندانش را به لبش گرفته بود، دستم را گرفت و گفت: اولا که در این هوای سرد نمی تونی پیاده روی کنی! در ثانی اگه تو نیای من هم نمیام. 

حرفش را قطع کردم و گفتم: آخه تو به من چی کار داری؟ خودت برو دیگه

ندا بدون توجه به حرفم دستم را کشید و کشان کشان مرا بیرون برد، چشمانم به اتومبیل افتاد که قلبم فرو ریخت. دستم را با فشار از دست ندا خارج کردم و هراسان از او خداحافظی کردم. و قبل از اینکه ندا بتواند عکس العملی انجام دهد، با گام هایی بلند از اودور شدم تا او مانع رفتنم نشود اما متاسفانه هنوز از در خروجی بیرون نیامده بودم که صدای بوق پیاپی اتومبیل باربد دوباره مرا ترساند. باربد با صدای جادویی اش مرا صدا کرد و گفت: خانم فاخته خواهش می کنم سوار شوید.

برگشتم و نگاهش کردم، در نگاهش برق خاصی بود که مرا آشفته می کرد. باربد یکبار دیگر خواهش کرد که سوار شوم، به قدری زبان در دهانم سنگین شده بود که نتوانستم مخالفت کنم. و به ناچار با دستانی که آشکارا می لرزید در اتومبیل را باز کردم و سوار شدم. در دل هزار بار خودم را نفرین کردم که چرا بی جهت و بودن آنکه بخواهم چنین نقطه ضعف بزرگی را به او داده بودم و حالا باید زیر نگاه های او از شرم بسورم و دم نزنم. خاطرات آن روز در ذهنم پررنگ تر می شد و در وجودم شعله می کشید. با دستمالی مرتب پیشانی خیسم را پاک می کردم. هر لحظه که می گذشت بیشتر حس می کردم که ممکن است از شرم و گرمایی که بر وجودم حاکم شده است خفه شوم! ندا دستش را بروی شانه ام گذاشت و گفت: نکنه واقعا زبونتو موش خورده؟ آخه دختر جون تو امروز چت شده؟

و بعد در حالی که به چهره او دقیق تر شده بود گفت: فرناز جون واقعا مثل اینکه حالت خوب نیست ها...چرا رنگت اینقدر پریده؟

به زحمت آب دهانم را فرو دادم و به زحمت با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم: ندا جون چیز مهمی نیست.

این بار نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا گرفتم. ناگهان متوجه باربد شدم که از آینه اتو مبیل نگاهم می کند، وقتی نگاهم در نگاه ویران کننده اش گره خورد، نیشخندی به من زد که تمام وجودم یکباره در هم فرو ریخت! گویی می خواست با آن نیشخند پر معنایش به من بفهماند که من علت این بد حالیت را می دانم، من می دانم که در درون تو چه می گذرد.... با فشار دست ندا که بازویم را تکان می داد از عالم پریشان خودم بیرون آمدم. ندا که بدجوری نگران سلامتی من بود با خواهش گفت: فرناز جون می خوای با هم بریم دکتر؟ آخه حالت...

حرفش را قطع کردم و آرام به او گفتم:ندا جان باور کن من مشکلی ندارم. نگران نباش

ندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفت: پس مشکل چیز دیگری است! بهتره که من هرچه زودتر پیاده شوم فکر کنم مزاحمتون هستم.

سرم را به جانبش چرخاندم و با جدیت نگاهی به او انداختم و گفتم: ندا

حرفم را قطع کرد و لبخندی به رویم زد و دوباره آرام گفت: رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

و بعد فوری رو به باربد کرد و گفت: آقای آشتیانی بی زحمت همین جا نگه دارید؟

باربد با تعجب پرسید: خانم کمالی مقصدتان همین جاست؟

ندا با اطمینان گفت: بله از لطفتون ممنون هستم.

با تعجب نگاهش کردم و خواستم بگویم چرا اینجا...که او چشمکی به من زد و از ماشین پیاده شد. بعد از پیاده شدن ندا، باربد با سرعت بیشتری شروع به رانندگی کرد. تنها شدن با او باعث منقلب شدن حالم می شد، طوری که از شدت شرم نمی توانستم سرم را بالا بگیرم، باربد هم با سکوتش مرا بیشتر عذاب می داد. شاید هم او هنوز به خاطر توهین هایی که به خانواده اش کرده بودم از من دلگیر بود. لحظاتی بعد باربد ضبط صوت را روشن کرد و طولی نکشید که صدای آرام و دلنشین موسیقی این سکوت زجر آور را شکست.

آسون نمی شم یار کسی من، آسون نمی دم دل به کسی من، مغرور ترین عاشق شهرم، من جز به خودم با همه قهرم، نوازشم کن، نوازشم کن، اگه دوستم داری تو خواهشم کن

چه ترانه ای، زبان حال دل من است یا باربد؟ در حالی که حرصم درآمده بود، دوباره با خودم گفتم: پسر مغرور فکر می کنی کی هستی؟ در همین فکر بودم که ناگهان باربد با طعنه گفت: خانم فاخته...میشه بپرسم چرا اینقدر درهم فرو رفته اید؟ رنگ هم که برچهره نداری؟ نکند از اینکه با من تنها شده ای می ترسی؟ یا... شاید یادآوری خاطرات گذشته عذابت می دهد؟ از صحبت و لحن کلامش کاملا مشخص بود که می خواهد حرص مرا دربیاورد و با طعنه و کنایه هایش مرا تحقیر کند بنابراین در حالی که سعی کمی کردم بر اعصاب خودم مسلط شوم با لحن جدی به او گفتم: نگه دارید می خواهم پیاده شوم.

باربد برخلاف من با خون سردی، سوت کوتاهی کشید و گفت: اوه... خانم فاخته، چرا بدت اومد کمی فقط می خواستم از احوال پریشانت بپرسم با حرص به او گفتم: لطفا هرچه سریع تر نگه دارید،احتیاجی به احوال پرسی شما ندارم. آقای محترم

باربد قهقهه ای سر داد و سپس بدون گفتن کلامی در کناری ترمز کرد،با عصبانیت پیاده شدم و بعد تمام حرصم را روی درب اتومبیل خالی کردم و آن را محکم به هم کوبیدم. باربد شیشه اتومبیل را پایین کشید و گفت:به سلامت در ضمن یادت باشه از فردا وقتی بهت گفتم سوار شو بدون اینکه جلو دوستت ادا و اطوار در بیاوری فورا می آیی و سوار میشی، این را هم یادت باشه که امروز برای اولین و آخرین بار بود که از تو خواهش کردم تا سوار شوی چون من اصلا اهل خواهش کردن نیستم.

از شنیدن حرفهایش آتش گرفتم و در جواب او با خشم گفتم: من هم اصلا خوشم نمیاد که سوار اتومبیل تو شوم مگر تو که هستی که می خواهی مرا مجبور کنی؟

باربد در جوابم با لبخندی گفت: من همانم که یکباره ...... حرفش را خورد اما طولی نکشید که دوباره گفت: من همانم که تو باید تابع حرفهایم باشی، در غیر این صورت بنده هیچ تضمینی نمی کنم که راز نگه دار خوبی باشم. فکر کنم عدم رازداری من برایت عواقب بدی داشته باشد، نه تنها تو را جلو دوستانت رسوا می کنم بلکه انگشت نمای تمام دانشگاه هم خواهی شد! این را در مغزت فرو کن که باربد آشتیانی هر کاری که بخواهد انجام مي دهد! Ok   فعلا

اتومبیلش مانند حبابی از مقابل چشمانم محو شد. حرفهای او یکباره مثل خوره به جانم افتاد نگاهش سرشار از خشم و کینه بود. این را به یقین میدانستم که او بدجوری از تهمت هایی که نثار خانواده اش کرده بودم به دل گرفته، کاش غرورم اجازه میداد که از او معذرت خواهی کنم شاید با یک معذرت خواهی ساده می توانستم کینه را از دلش پاک کنم تا اینکه تهدیدش را عملی نکند. اوه خدایا!! نکند آبرویم را در کلاس ببرد...نکند مرا جلو ندا سکه یه پول کند؟ لعنت به من ... نه هزاران بار لعنت به باربد که مرا این گونه بازی داد و خیلی راحت توانسته مرا در دام بیاندازد. اگر من احمق فریب احساسات پوچ خودم را نمی خوردم و به او زنگ نمی زدم، حالا او هرگز به خودش اجازه نمی داد که به من چپ چپ نگاه کند و یا این چنین مرا خرد و تحقیر کند! وای که حق می دهد که مرا به باد تمسخر بگیرد و هر لحظه با تهدیدهایش تن مرا بلرزاند. افکارم مثل طوفانی درهم و برهم شده بود، گیج و مات در پیاده رو راه می رفتم و با هر قدم خود را لعن و نفرین می کردم. سرانجام ساعتی بعد در حالی که آشفتگی از سرو رویم می بارید به خانه رسیدم که از شانس بدم مامان و بابا و فواد هر سه در خانه بودند. به محض رسیدن من با دقت به چهره ام زل زدند، گویی برای اولین بار بود که مرا می بینند. مامان با صدای نگرانی گفت: فرنازجون نکند حالت دوباره به هم خورده است؟ بابا حرف مامان را ادامه داد و گفت: رنگ به چهره اش نمانده و لبهایش هم کبود شده! فواد هراسان به طرفم آمد و دستش را روی گونه ام گذاشتو سپس گفت: تب که نداری! پس چرا اینقدر رنگت پریده؟ مشکلی برایت پیش آمده؟

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.