سرد و بی تفاوت نگاهی به هر سه شان انداختم و گفتم: نگران نباشید کمی سر درد دارم، به گمانم به خاطر فشرده بودن کلاسهاست. حالا هم آنقدر خسته ام که حوصله غذا خوردن ندارم، می دانم که با استراحت کمی حالم بهتر می شود. پس مرا صدا نکنید. 

بابا و فواد حرفم را تایید کردند و از من خواستند تا ساعتی استراحت کنم، اما مامان غرغر زنان گفت: تو کی درست و حسابی غذا خوردی که حالا بخوری؟ وا... من نمی دونم تو چطوری توی کلاسات ضعف نمی کنی؟ برای همینه که بهت فشار میاد و تعادلت به هم می خوره. 

به طرف مامان برگشتم و گونه اش را بوسیدم و در حالی که صدایم را از بغضی کهنه صاف می کردم به او گفتم: مامان جون ممنون که به فکر من هستی اما باور کن حالا اشتها ندارم و اگر هم غذا بخورم آنها را پس می دهم، فعلا بهتره کمی استراحت کنم بعدش هم به شما قول میدم غذایم را با اشتهای کامل بخورم. 

مامان آهی کشید و گفت: امید وارم پس برو استراحت کن تا حالت بهتر شود. 

لبخند تصنعی به او زدم و به طرف اتاقم رفتم.

لباسهایم را در کمتر از چند دقیقه عوض کردم و سپس با تنی خسته خودم را روی تخت رها کردم و سرم را میان دستانم قرار دادم، چشمانم را بهم فشار می دادم و سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم اما مگر می شد، لحظه ای چهره باربد از خیالم دور نمی شد، تهدیدهایش قلبم را به درد آورده بود. با حالتی عصبی به موهایم چنگ زدم و با حرص گفتم: مردشور خودم و عاشق شدنم را ببرن! آن همه خواستگاران آن چنانی را جواب کردم که حالا عاشق کسی شوم که نه تنها احساسی به من ندارد بلکه با دیدن من خشم و نفرت از چشمانش می بارد.

خدایا چرا... چرا باید دل من او را بخواهد؟چرا با یادآوردی اسم او در خود فرو بریزم قلبم به طپش بیافتد؟ آخه دل معصوم من که گناهی نداره! اون که از همه چیز بی خبره، چطور باید دلم را قانع کنم تا وجود باربد را نادیده بگیرد.

بغض به کمین نشسته ام را رها کردم و برای دل خودم اشک ریختم، بعد کم کم خواب چشمانم را ربود و مرا به عالم بی خبری دعوت کرد.

يك هفته بعد زماني كه داشتم از دانشگاه بيرون مي آمدم و مي خواستم به خانه بروم با شنيدن صداي بوق اتومبيلي كه در كنارم توقف كرده بود سرم را برگرداندم و با ديدم فواد هم خوشحال شدم و هم متعجب! لبخندزنان سوار اتومبيلش شدم و گفتم:

  - چه عجب! آفتاب از كدوم طرف درآمده كه دنبال من آمدي؟

فواد در حالي كه خوشحالي از چهره اش پيدا بود گفت:

  - حدس بزن چي شده؟

با تعجب پرسيدم:

  - چي شده؟

از شدت خوشحالي بشكني زد و گفت:

  - فرناز جون همه چي درست شد امروز اول وقت باربد آمد مطبم و با كلي معذرت خواهي گفت يك سوء تفاهم كوچك باعث شده بود كه عاطفه تحت فشار قرار بگيرد و برخلاف ميلش به تو جواب منفي بدهد كه خوشبختانه به خير گذشت و زمان همه چيز را ثابت كرد. الان هم من آمدم كه به تو بگويم با خواستگاري شما موافق هستيم بعدش هم گفت، هر موقع كه تشريف آورديد قدمتان روي چشم. واي فرناز جون خيلي سعي كردم خودم را بي تفاوت نشان بدهم اما اين دل لعنتي با شنيدن اين خبر مي خواست از خوشحالي از داخل سينه ام بيرون بيايد. راستش اول باور نكردم اما بعد از رفتن باربد فورا با خود عاطفه تماس گرفتم و فهميدم همه چيز حقيقت دارد.

ديگر به حرفهاي فواد توجه نكردم و با خودم گفتم باربد فقط خدا مي داند كه تو چه موجودي هستي؟

صداي فواد مرا به خودم آورد و گفت:

  - چيه تو خودتي؟ ببينم از شنيدن اين خبر خوشحال نشدي؟

خودم را جمع و جور كردم و گفتم:

  - چرا، چرا مگه ميشه خوشحال نباشم، داشتم به اين فكر مي كردم كه باربد چه جور آدميست؟

فواد فورا حرفم را قطع كرد و گفت:

  - اتفاقا براي خودم هم سوال بود وقتي شب خواستگاري ديدمش به نظرم مرموز رسيد اما امروز وقتي آمد مطب و شروع به صحبت كرد از تصورات منفي كه در ذهن نسبت به او داشتم شرمگين شدم، اون واقعا پسر با شخصيت و مهرباني است.

در حالي كه از شنيدن حرفهاي فواد كه از باربد تعريف و تمجيد مي كرد به حرص آمده بودم گفتم:

  - خوبه ... خوبه ... از همين الان نمي خواهد شروع كني از فك و فاميل زنت تعريف كني من خودم چشم دارم و همه چيز را مي بينم. حالا بگو كي شيريني نامزديت را مي خوريم؟

فواد بشكني زد و گفت:

  - بهتره بپرسي شيريني جشن عروسي رو كي مي خواهيم بخوريم؟

با تعجب پرسيدم:

  - جشن عروسي!؟ حالا چرا اينقدر عجله داري؟ نمي خواهيد دوران نامزدي همديگر را بهتر بشناسيد؟

فواد در جوابم گفت:

  - اولا كه براي مراسم نامزدي يك جشن كوچك مي گيريم چون مي خواهيم در اولين فرصت جشن عروسي را بر پا كنيم، آن هم يه جشن مفصل و به ياد ماندني! در ثاني من و عاطفه مدتهاست كه همديگر را مي شناسيم و هر دو آمادگي ازدواج داريم پس ديگر صبر كردن جايز نيست.

خنديدم و گفتم:

  - اميدوارم كه هميشه شاد و خندان ببينمت از ته دل برايت آرزوي خوشبختي مي كنم.

فواد خنده كنان گفت:

  - ممنونم اميدوارم كه تو هم خوشبخت شوي.

با رسيدن به خانه گفتگويمان به پايان رسيد، فواد با چند بوق پياپي ورودش را به بابا و مامان اعلام كرد. بابا با عجله در را برايمان باز كرد و فواد اتومبيلش را در گوشه حياط پارك كرد.

وقتي فواد اين خبر مسرت بخش را با آب و تاب براي مامان و بابا تعريف كرد هر دو آنها با شنيدن اين خبر غرق در شادي شدند.

به شدت در خودم احساس شكست و دلمردگي مي كردم طوري كه كاملا بي انگيزه و بي هدف روزهاي زندگي خود را طي مي نمودم و اگر اجبار نبود حتي راضي بودم درس و دانشگاه را هم ول كنم. در اين روزها هر جاي دانشگاه كه پا مي گذاشتم چشمان افسونگر باربد مرا تعقيب مي كرد او تنها با همين نگاههايش داشت مرا به مرز جنون مي كشاند. چقدر بارها به حودم نهيب زدم كه او مرا خرد كرده و شخصيتم را از بين برده و مرا به باد تمسخر گرفته، چه قدر به خودم گفتم كه او دلش نزد كس ديگري اسير است بي خيالش شو، اينها را به خود مي گفتم اما باز وقتي به دلم مراجعه مي كردم مي فهميدم كه دلم براي هر نگاهش پرپر مي زند!

 

ادامه دارد.....


 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.