دلم مي خواست كه آنقدر قوي و محكم بودم كه مقابلش مي ايستادم و به او مي گفتم تو مي خواهي با نگاهت، با سكوتت چه چيزي را ثابت كني. لعنتي چي از جونم مي خواهي كه حتي يه لحظه هم در خواب و بيداري رهايم نمي كني؟ اين افكار مدام با نگاههاي او در ذهنم مي چرخيد ولي من هيچ عكس العملي نمي توانستم از خودم نشان دهم. 

نامزدي فواد مصادف بود با عيد نوروز، برخلاف نظر فواد كه مي گفت جشن كوچكي مي گيريم، جشن زيبا و بسيار باشكوهي شد. خانواده عمو جلال، عمه ملوك و حتي برخي از اقوام كه در جنوب زندگي مي كردند هم در جشن نامزدي فواد شركت كردند. اقوام خانواده آشتياني هم همين طور، در اين ميان تنها كسي كه با ساده ترين لباس در آن جشن شركت كرد من بودم. تازه جاي خلوتي را هم بدست آوردم و با نشستن روي صندلي توانستم تمام افراد را در زير نظر داشته باشم اما چشمان بي قرار من تنها به دنبال يك نفر مي گشت كه آن هم باربد بود. عاقبت او را از دور ديدم و قلبم فرو ريخت، پيراهن صورتي كم رنگ و آستين كوتاهي بر تن داشت و با كراواتي كه بسته بود و شلوار جين خوش رنگي كه به پا كرده بود درست مثل ستاره اي در مجلس مي درخشيد. همين طور به او زل زده بودم كه رعنا به طرفم آمد و گفت: 

  - فرناز جون اون پسر پيرهن صورتيه ... 

حرفش را بريدم و گفتم:

  - باربد، برادر عاطفه است در ضمن همكلاسي من هم است.

رعنا آه بلندي كشيد و گفت:

  - با اينكه اينقدر بهش نزديكي اما تا حالا نتونستي تورش كني؟ واقعا كه دختري به سردي تو نديده ام آخه مگه مي شه آدم همچين ستاره اي در كنارش داشته باشه و نسبت به او بي خيال باشه!

نيشخندي به او زدم و گفتم:

  - پيشكش تو! اگه مي توني تورش كني برو جلو!

رعنا همچنان كه باربد را زير نظر داشت با قاطعيت گفت:

  - امشب حتما تورش مي كنم.

ناگهان خنديدم و گفتم:

  - اين فكرهاي بي خود را از سرت بيرون كن اين از اون پسرهايي نيست كه تو فكرش را مي كني او يك پسر خودخواه و كاملا از خودراضيه!

رعنا كه با حرفهاي من قانع نشده بود گفت:

  - امتحانش مجانيه!

رعنا با گفتن اين حرف مرا ترك كرد و به جمع پيوست ديگر نگاهي به باربد نكردم تمام توجه ام به فواد و عاطفه بود كه دو پرنده خوش اقبال اين بزم بودند. فواد حتي براي لحظه اي او را رها نمي كرد مدام در گوش هم نجوا مي كردند و سپس مي خنديدند. مامان هم دور هر دوي آنها مي چرخيد و اسپند دود مي كرد. در همان حين بود كه متوجه نگاههاي مرد جواني به خود شدم. در حالي كه ابروانم را در هم مي كشيدم و نگاهم را ازش مي گرفتم با خود زمزمه كردم، مرتيكه بي چشم و رو! ببين چطور با وقاهت ايستاده و بر و بر منو نگاه مي كنه تازه بهم لبخند هم مي زند. شانس ما را ببين همه را برق مي گيره ما را چراغ نفتي! داشتم اين حرفها را با خودم زمزمه مي كردم كه ناگهان با ديدن صحنه اي در مقابلم كلمات در دهانم ماسيد، باربد را ديدم كه گرم رقصيدن با رعنا بود و نيش هر دو تا هم تا بناگوش باز بود از ديدن اين صحنه حالم بهم خورد و احساس حسادت بر وجودم غلبه كرد. اصلا نمي توانستم باور كنم كسي كه دارد با رعنا مي رقصد باربد باشد او به حدي خودخواه بود كه به هيچ دختري در دانشگاه نرمش نشان نمي داد اما حالا به همين راحتي گرم رقصيدن با رعنا شده بود. داشتم از حسادت منفجر مي شدم از جايم بلند شدم و به طرف ديگري رفتم تا آن دو در مقابل چشمانم نباشند. با خود گفتم، يعني رعنا چه برتري نسبت به من داشت كه فورا باربد را جذب كرد فكرم چنان آشفته بود كه اصلا متوجه اطرافم نبودم. چند دقيقه اي همان طور در حال خودم بودم كه صداي مردانه اي به گوشم رسيد و باعث شد كه از عالم خودم بيرون بيايم. سرم را به طرف صدا چرخاندم و به يكباره اخمهايم در هم فرو رفت او همان مرد جواني بود كه مي خواست با نگاههاي هيزش مرا ببلعد! همين كه آمدم او را با حرف دندان شكني از خود دور كنم ناگهان گفت:

  - خانم افتخار مي دهند تا دقايقي را در كنارشان سپري كنم؟ البته قبلش از شما معذرت مي خواهم كه باعث برهم زدن خلوتتان شدم!

دوباره دهانم را باز كردم كه جواب سربالايي به او بدهم اما در همان لحظه شيطان بر وجودم غلبه كرد و با خود گفتم، چه اشكالي دارد براي دقايقي با او هم صحبت شوم و برخلاف ميلم با او گفتگو كنم. مي خواستم با اين كارم حسابي تلافي رقصيدن باربد را با رعنا در آورم بنابراين به او گفتم:

  - خواهش مي كنم بفرماييد.

او درست روبروي من يك صندلي را عقب كشيد و روي آن نشست. بعد خيلي زودتر از آنچه كه فكرش را مي كردم خودش را معرفي كرد و گفت: - بنده رامين آشتياني هستم پسر عموي عروس خانم، شما هم ظاهرا از همخواني چهره تان با آقا داماد بايد نسبت نزديكي با او داشته باشيد؟ ديگر به ادامه حرفهايش توجه نكردم و با خودم گفتم، پس پسر عموي باربد است. درست مثل او زيرك و باهوش، جالبه! در يك لحظه به خود نهيب زدم و گفتم، فرناز فريب يكي ديگر از آشتيانيها را نخور و هر چه زودتر او را از خودت دور كن. داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه او گفت:

  - ببخشيد، خانم اگر دوست نداريد مي توانيد خودتان را معرفي نكنيد!

ناگهان از دهانم در رفت و گفتم:

  - اين طور كه شما فكر مي كنيد نيست ... من فرنازم، خواهر داماد.

چهره رامين از خوشحالي باز شد و با صدايي كه از شوق مي لرزيد گفت:

  - واقعا از آشناييتان خوشبختم بايد همين ابتدا بگويم از اينكه اين افتخار نصيبم شد تا با گل سرسبد مجلس امشب هم صحبت شوم بسيار خوشحالم، فرناز خانم بدون اغراق بايد بگويم شما در حالي كه كاملا با سادگي در اين بزم حضور پيدا كرديد اما باز هم مثل ستاره پر نوري در ميان جمع مي درخشيد!

از شنيدن توصيف هاي رامين در حالي كه وقيحانه به صورتم زل زده بود و مرا تحسين مي كرد از شدت شرم سرخ شده و با خودم گفتم، چه اشتباهي كردم كاش همان اول او را از خودم دور كرده بودم. در ذهنم به دنبال بهانه اي مي گشتم تا از شر نگاههاي بي شرمانه او رها شوم انگار كه رامين فكرم را خوانده باشد گفت:

  - فرناز خانم مشكلي برايتان پيش آمده؟

با من ... من ... گفتم:

  - نه ... نه ... چيز مهمي نيست راستش فقط كمي احساس تشنگي كردم.

اين را گفتم و فورا از جاي خود بلند شدم تا به قصد نوشيدن آب او را ترك كنم كه از شانس بدم، او هم بلند شد و گفت:

  - خواهش مي كنم شما بنشينيد من برايتان آب مي آورم.

رامين اين را گفت و بدون هيچ مكثي از جلوي چشمانم دور شد خودم را سرزنش كردم و زير لب با حرص گفتم، بهانه اي بهتر از نوشيدن آب نداشتي؟ و اجبارا دوباره سر جاي خودم نشستم. در اين هنگام صداي اركستر به خاموشي نشست و آرامش خاصي در سالن حاكم شد، ناگهان به ياد باربد افتادم و دوباره موج حسادت در وجودم نقش بست. همان طور كه در فكر او بودم از دور ديدمش كه دستمالي در دستش بود و داشت عرقهاي روي پيشاني اش را پاك مي كرد ولي نگاههايش سرگردان بود اما به محض اينكه مرا ديد نگاهش ثابت ماند و سعي كرد كه خود را بي تفاوت نشان دهد. فهميدم كه مرا جستجو مي كرده چون طولي نكشيد كه به طرفم آمد و گفت:

  - همكلاسي گرامي حالت چطوره؟

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.