در حالي كه هنوز ريشه هاي خشم و حسادت نسبت به او در وجودم شعله مي كشيد با سردي جواب احوال پرسي اش را دادم. باربد خنده كوتاهي كرد و گفت: 

  - فرناز خانم خوش به سعادت تنهايي كه اينقدر دوستش داري اما ديگه داري زياده روي مي كني، چه مي شد كمي هم به دخترعمويت مي رفتي! آدم در كنارش اصلا گذر زمان را حس نمي كند. 

لبخندي از روي حرص زدم و گفتم: 

  - پس مباركت باشه.

باريد قهقهه اي زد و هيچ نگفت من هم در مقابلش كم نياوردم و با شيطنت به او گفتم:

  - اتفاقا آقاي آشتياني شما هم پسر عموي با مرامي داريد! چون برخلاف شما كه فردي مرموز هستيد او بسيار مهربان و باكمالاته راستش در اين مدتي كه داشتم با او گفتگو مي كردم فهميدم كه شما دو تا هم....

باربد طاقت نياورد و با عصبانيت حرفم را قطع كرد و بريده بريده گفت:

  - منظورت ...كيه؟ ... نكنه رامين را مي گويي؟

در حالي كه سعي مي كردم همچنان خونسرد باشم و بيشتر حرص او را در بياورم گفتم:

  - بله ... آقا رامين را مي گويم...

باربد دوباره دهانش را باز كرد كه حرفي بزند اما درست در همان لحظه رامين با ليوان آب سر رسيد. او و باربد نگاهي بهم انداختند و بعد اين باربد بود كه ابروانش را در هم كشيد و به رامين گفت:

  - مي شه بپرسم اينجا چكار مي كني؟

رامين با خونسردي گفت:

  - اتفاقا من بايد اين سوال را از تو بپرسم؟

رامين اين را گفت و سپس ليوان آب را به سويم گرفت، لبخند اجباري به او زدم و گفتم:

  - ممنون آقا رامين.

باربد نگاه ترسناكي به من انداخت كه مو بر اندامم راست شد و باعث شد از تمام گفته هاي خود پشيمان شوم. بعد هم ديگر ايستادن را جايز ندانست و با حالت عصبي ما را ترك كرد. بعد از رفتن او نفس عميقي كشيدم، گر چه حرفهايم باعث تلافي كردن حرفهايش شد و او را به شدت عصبي كرد اما دلم به نوعي ناآرام شده بود. با صداي رامين كه گفت:

  - فرناز خانم نمي خواهيد آب را بنوشيد؟

به خودم آمدم و با صداي گرفته اي گفتم:

  - بله ... ممنون.

و بعد ناچارا جند جرعه از آن را نوشيدم.

رامين كه متوجه پريدگي رنگ چهره و تغيير رفتارم شده بود با زيركي گفت:

  - فرناز خانم باربد حرفي زده كه باعث ناراحتي تون شده؟

با من...من گفتم:

  - نه...نه...چه حرفي؟

رامين نفس عميقي كشيد و گفت:

  - آخه اون يه آدمي كه به زمين و زمان گير مي ده، شكاكه! در ضمن بداخلاق و خشك و عبوس هم هست .

حرفش را با بي حالي بريدم و به خاطر اينكه بيشتر با او بحث نكنم گفتم:

  - رفتار او برايم مهم نيست.

بعد براي لحظه اي سكوت كردم و سپس حرفم را ادامه دادم و گفتم:

  - آقا رامين من كمي احساس كسالت دارم فكر مي كنم احتياج به جاي خلوت و آرامي دارم و از اينكه نتوانستم بيشتر از مصاحبتتون لذت ببرم جدا معذرت مي خواهم.

اين را گفتم و سپس از جايم بلند شدم. رامين هاج و واج مرا مي نگريست و بعد گفت:

خواهش مي كنم اصلا خودتان را ناراحت نكنيد مهم سلامتي شماست!

با گفتن ممنونم و اميدوارم اوقات خوبي در پيش رو داشته باشيد او را ترك كردم و بعد خودم را به خلوت ترين مكان رساندم كه متاسفانه در آنجا هم خلوتم با ورود رويا بهم خورد. رويا آمد و كنار دستم نشست و با صحبتهاي گوناگون حواسم را به كلي از باربد پرت كرد. من و رويا هر دو در حال پوست كندن ميوه بوديم كه رعنا هم به جمع ما ملحق شد آثار ناراحتي در چهره اش به وضوح مشخص بود. من و رويا هم زمان از او پرسيديم:

  - اتفاقي برايت افتاده؟

رعنا نگاهش را به طرف من ثابت كرد و گفت:

  - فرناز جون حق با تو بود! باربد پسر خيلي خودخواه و مغروري است.

از اين حرف رعنا تعجب كردم و پرسيدم:

  - چطور مگه؟

  - من اوايل جشن بهش پيشنهاد رقص دادم كه او هم پذيرفت دقايقي را با هم رقصيديم اما حالا كه او را تنها روي صندلي ديدم و به طرفش رفتم و از او خواستم كه دوباره با من برقصد.

  (رعنا به اين جاي حرفش كه رسيد در حالي كه سعي مي كرد اداي صحبت كردن باربد را در بياورد) گفت:

  - خانم لطفا مرا ببخشيد من نه حوصله رقصيدن دارم و نه فكر مي كنم كيس مناسبي براي شما باشم.

از اين كه رعنا دقيقا اداي باربد را در آورده بود من پكي زدم زير خنده اما رويا با حرص به او گفت:

  - از اينكه حسابي سنگ روي يخت كرد راحت شدي؟

 

ادامه دارد......

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.