چهره ي رعنا آنچنان درهم بود كه هيچ حرف ديگري نزد من در حالي كه سعي مي كردم كه او را از اين حال و هوا بيرون بياورم گفتم: 

  - رعنا جان چيزي بود و گذشت ديگر خودت را اينقدر عذاب نده منتها بايد از اين تجربه تلخ درس بگيري كه يك دختر خوب و نجيب هيچ وقت از يك پسر درخواست رقص نمي كند. تو بايد براي شخصيت خودت ارزش قائل باشي! 

رعنا به طرفم آمد و گونه ام را بوسيد و گفت: 

  - فرناز جون كاش من كمي از رفتارهاي تو را به ارث برده بودم! تو خيلي خوب هستي باور كن همين جا بهت قول مي دهم كه ديگه هرگز فريب ظاهر كسي را نخورم.

خنديدم و گفتم:

  - اميدوارم.

خلاصه شب نامزدي فواد با تك تك اين اتفاقات شكل گرفت و گذشت، من تمام اتفاقات آن شب را در دفترچه خاطرات ذهنم ثبت كردم. جالب اين بود كه ديگر من نه رامين را ديدم و نه باربد را! آن شب با تمام هيجاناتش به پايان رسيد و سرانجام شبي به ياد ماندني براي فواد و عاطفه رقم خورد.

عاطفه به حدي خونگرم و مهربان بود كه گاهي واقعا شك مي كردم كه او خواهر باربد است؟ او در اولين فرصتي كه بدست مي آورد به ديدنمان مي آمد و هر دفعه يك دسته گل زيبا و معطر براي مامان به همراه داشت. در واقع دختري بود كه دقيقا با اسمش همخواني داشت، پرعاطفه و با محبت.

دو ماه مثل برق و باد گذشت فواد و عاطفه تمام اين مدت را به دنبال خانه اي لوكس و نقلي بودند تا هر چه زودتر زندگي تازه خود را آغاز كنند و سر و سامان بگيرند. در تمام اين مدتي كه گذشت باربد هنوز با من سرسنگين بود دقيقا مي توانم بگويم از شب نامزدي فواد و عاطفه و ديده شدن من به همراه رامين! چقدر كنجكاو بودم كه بدانم چرا او آن شب مرا تا آن حد با خشم و غضب نگريست و هيچ نگفت افسوس كه هيچ علت خاصي براي اين رفتار باربد نتوانستم بيابم. يك روز اتفاقي او را در حياط دانشگاه ديدم كه در حال قدم زدن بود اما همين كه مرا ديد بر جاي خودش ثابت ماند به ناچار با او سلام و احوال پرسي مختصري كردم و بعد قصد رد شدن از كنارش را داشتم كه ناگهان او گفت:

  - فرناز خانم پارسال دوست و امسال آْشنا! يادمه تا قبل از نامزدي فواد بدجوري برايش دل مي سوزوندي و با خواهش و التماس از من مي خواستي كه موافق اين وصلت باشم اما حالا كه به اصطلاح خرت از پل گذشته ديگه ما رو تحويل نمي گيري؟ يا نكنه سرت جايي ديگه گرمه؟

فورا فهميدم كه منظورش رامينه از اينكه او چنين برداشتي نسبت به من كرده بود عصبي شدم اما به زحمت سعي كردم كه خودم را كنترل كنم و حرص او را بيشتر دربياورم. بنابراين با لحن تقريبا آرامي گفتم:

  - آقاي آشتياني نكند جنابعالي انتظار داشتيد كه به خاطر موافقت شما با ازدواج فواد و عاطفه بيايم و دستتان را ببوسم شما واقعا عجيب ترين موجودي هستيد كه تا به حال ديده ام! در ضمن شما هر چه در درون من بود ذره ذره گرفتي حالا ازتون خواهش مي كنم ديگه دست از سر من برداريد و من را به حال خودم رها كنيد.

باربد قهقهه اي زد و گفت:

  - مثل عصا قورت داده ها حرف مي زني فرناز خانم!

و سپس چشمانش را ريز كرد و حرفش را ادامه داد:

  - اما هنوز يه چيز خيلي مهم تر و در واقع اساسي ترين مسئله را از تو نگرفته ام! يك اعتراف ...

ديگر نتوانستم خود را كنترل كنم از عصبانيت يكپارچه آتش شدم و به تندي حرفش را بريدم و گفتم:

  - مطمئن باش حسرتش را به دلت مي گذارم من هنوز آنقدر بدبخت و خوار نشدم كه بخواهم عشق را از تو گدايي كنم! فكر مي كني كي هستي؟

اين را كه گفتم ديگر توان ايستادن در مقابل او را نداشتم پاهايم به شدت مي لرزيد. تمام توان خود را جمع كردم و از مقابل او گذشتم اما باربد بلافاصله به دنبالم آمد و گفت:

  - من همانم كه كاخ غرور و صلابتت را در هم شكستم!

به او توجهي نكردم و به راهم ادامه دادم اما حرفش مدام در گوشم زنگ مي خورد كه من كاخ غرور و صلابتت را در هم شكستم. در دل فرياد زدم و گفتم، تو فقط يك افسونگر پليدي كه از دل بيچاره من با خبر هستي!

هرگز نمي بخشمت هرگز ... اعصابم فوق العاده بهم ريخته بود از دانشگاه بيرون آمدم و با تاكسي خود را به خانه رساندم، باربد ... باربد لعنت به تو! تو كي هستي؟ با اينكه روح و روان مرا نابود كردي اما باز هم مرغ عشقت در ضمير فنا شده ي روياهايم پرواز مي كند. تمام فكر و ذكرم اين شده بود كه چگونه حال باربد را بگيرم تا بلكه حالش جا بيايد و ديگه سر به سر من نگذارد. ناگهان با به ياد آوردن جشن عروسي فواد جرقه اي در ذهنم زده شد و همه چيز را به آن روز موكول كردم.

در حالي كه به كارت عروسي فواد نگاه مي كردم با خودم فكر كردم كه اين سه ماه چه زود گذشت؟ بالاخره روزي كه انتظارش را مي كشيدم فرا رسيد. با صداي فواد كه داد مي زد فرناز بدو ديگه كلي كار داريم با عجله كارت را در پاكت گذاشتم و با برداشتن آن شتابان از اتاق بيرون آمدم . مامان از داخل آشپزخانه صدايم زد و گفت:

  - فرناز جون بيا يه چيزي بخور دلت ضعف مي ره ها ...

در جوابش گفتم:

  - ديرم شده مامان جون بايد كارت دعوت ندا را ببرم و از آن طرف هم لباسم را از خياط تحويل بگيرم.

مامان به دنبالم آمد و ساندويچ الويه را به دستم داد و گفت:

  - حداقل اين را در ماشين بخور!

ساندويچ را از دست مامان گرفتم و با بوسيدن گونه اش از او تشكر و خداحافظي كردم .

فواد در اين روزها به قول معروف كبكش خروس مي خواند او با قرار دادن كاستي شاد درون ضبط اتومبيلش خوشحالي خود را نشان داد و با شوق گفت:

  - خوب فرناز جون عجله كن كه امروز خيلي كار دارم. بگو اول از كدام مسير بروم؟

گازي از ساندويچ گرفتم و گفتم:

  - اول برو خانه ندا تا كارت دعوتش را بدهم بعدش هم برو خياطي لباسم را بگيرم.

فواد چشم بلندي گفت و بعد صداي ضبط را بلندتر كرد. دستانم را پناه گوشهايم قرار دادم و گفتم:

  - چه خبره كمش كن؟

فواد صداي ضبط را كم كرد و سپس با اخم شيريني گفت:

  - خبر ...خبر... نمي دانم اما فكر مي كنم فردا عروسي دكتر فاخته باشه، مي شناسيش كه دكتر فواد فاخته؟ امشب هم از اخبار سراسري حتما اعلام خواهد كرد، آخه خبر از اين مهمتر ...

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.