خنديدم و در برابرش تعظيمي كردم و با لحني كه مي خواستم خودم را برايش لوس كنم گفتم: 

  - مرسي مامي. 

مامان با اين حركتم بيشتر به وجد آمد و گونه ام را بوسيد و گفت: 

  - الهي مادر فدات بشه عزيز دلم يادم باشه فردا قبل از رفتن به جشن برايت اسپند دود كنم.

خنديدم و به شوخي گفتم:

  - حتما اين كار را بكنيد.

و بعد به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض كردم براي خريد پارچه و پيدا كردن مدل دلخواهم تقريبا نيمي از تهران را زير و رو كرده بودم تا خوشبختانه توانسته بودم لباس مورد علاقه ام را بدست آورم. دلم مي خواست كه در مجلس فردا به قدري شيك و زيبا باشم كه باربد با ديدنم مات و متحير شود. خوشبختانه لباسم كه عالي از آب در آمده بود فقط مانده بود آرايش صورت و مدل موهايم كه آن هم قرار شد قديمي ترين آرايشگري كه در محلمان بود بيايد و مرا بيارايد.

 

با ذوق و شوق فراوان به حمام رفتم و بعد از آن جلوي آينه ايستادم و به كمك سشوار موهاي بلندم را خشك كردم دائم در اين فكر بودم كه بايد امروز طوري آراسته وارد مجلس شوم و خودم را شاد و قبراق نشان دهم كه باربد بفهمد نسبت به او بي خيالم. بايد جلوي ديدگانش با رامين گرم گفتگو شوم هر چند كه از او متنفر هستم اما همين كه مي دانم با او بودن باربد را عصبي مي كند برايم لذت بخش است! با اين تصورات چشمانم برقي از شيطنت زد و از جلوي آينه رد شدم. درست راس ساعت مورد نظر خانم آرايشگر آمد، او را به اتاقم دعوت كردم و پس از پذيرايي، او شروع به كار كرد. ساعتي بعد وقتي او كارش تمام شد به كمكش لباسم را پوشيدم، آرايشگر چانه ام را بالا گرفت و كمي به صورتم زل زد و بعد گفت:

  - مشكلي نيست، مي تواني خودت را در آينه نگاه كني.

مثل كودكي كه ذوق كرده باشد فورا به طرف آينه رفتم و با ديدن خودم در آينه چشمانم از تعجب برقي زد چند بار چرخي در جاي خودم زدم و در حالي كه صدايم از خوشحالي مي لرزيد پشت سر هم از خانم آرايشگر تشكر كردم. او در جواب تشكرهاي من تنها لبخندي زد و سپس گفت:

  - دختر جون تو بايد از خدا ممنون باشي كه اينقدر زيبا خلقت كرده و گرنه من تنها يك آرايش مختصر و ملايمي بر چهره ات كردم.

خنديدم و اين بار در دل هزاران بار خالق خود را سپاس گفتم و بي صبرانه انتظار شروع جشن را كشيدم.

فواد جشن عروسي اش را در باغ بزرگ و مجللي برگزار كرد. هيچ وقت آن لحظه اي را كه باربد مرا ديد فراموش نخواهم كرد. او بدون اينكه با من سلام يا احوال پرسي كند مات و مبهوت رو به رويم ايستاد و به چهره ام زل زد با غرور و در حالي كه سعي مي كردم نسبت به او بي توجه باشم از كنارش گذشتم از اينكه او را در چنين خماري قرار دادم قند در دلم آب شد. اكثر مهمانان با نگاههاي خاصي مرا برانداز مي كردند و من با ديدن اين نگاهها بيشتر بر خود مي باليدم.

دقايقي بعد با ديدن ندا خوشحاليم چند برابر شد او چشمكي به من زد و گفت:

  - واي دختر چي شدي؟ درست مثل ملكه ها در وسط مجلس مي درخشي.

از او تشكر كردم و گفتم:

  - بهتره بريم يه جاي خلوت بشينيم.

اما ندا بدون توجه به حرفم دستم را محكم در دستش فشرد و سپس به آرامي در گوشم گفت:

  - فرناز جون آن طرف را نگاه كن باربد چشم از تو برنمي داره!

خنده كوتاهي كردم و گفتم:

  - ديدمش اما بهتره به او توجهي نكنيم، مي خواهم امشب حسابي حالش را بگيرم.

ندا با گفتن امان از دست تو، مرا به سمت صندلي هاي خالي كشيد و بعد هر دو روبروي هم نشستيم. در اين هنگام رويا و رعنا هم به جمع دو نفره ما ملحق شدند و من آنها را به ندا معرفي كردم. هر دوي آنها،هم از لباس و هم از زيبايي من تعريف كردند.

وقتي صداي بوق ممتد اتومبيل عروس و داماد به گوش رسيد و نگاه همه را به سمت در ورودي باغ خيره ساخت. فواد از اتومبيل پياده شد، كت و شلوار سرمه اي رنگي كه بر تن داشت او را دو چندان خوش تيپ تر كرده بود. نمي دانم چرا با ديدنش احساساتي شدم و اشك در چشمانم حلقه زد، به زحمت جلوي احساسات خودم را گرفتم و نظاره گر آنها شدم. فواد در حالي كه بازوي عاطفه را گرفته بود به طرف مهمانان آمد، اولين كسي كه به سوي آنها رفت باربد بود كه با بوسيدن صورت عروس و داماد به آنها تبريك گفت در همان لحظه هم اركستر شروع به نواختن كرد. رويا و رعنا، شايان و چند تن دختر و پسر ديگر كه همگي از اقوام بودند حلقه زيبايي دور عروس و داماد زدند و رقصيدند.

درست در همان لحظه چشم شايان به من افتاد به طرفم آمد و دستم را گرفت و مرا بين جمع كشاند و گفت:

  - اگر باز در حقم بي انصافي نكني دوست دارم دقايقي با هم برقصيم.

دلم نيامد كه دوباره او را از خود برنجانم مخصوصا حالا كه مي دانستم او راهش را انتخاب كرده است. بنابراين پيشنهادش را پذيرفتم و با او شروع به رقصيدن كردم. نمي دانم چند دقيقه از رقص من با شايان گذشته بود كه به طور اتفاقي متوجه باربد شدم، كمي آن طرف تر ايستاده و محو تماشايم شده بود، براي لحظه اي نگاهم در نگاهش قفل شد و آنچنان احساس شرم سراپايم را گرفت كه ديگر نتوانستم در مقابل چشمان خيره ي او برقصم به خاطر همين چند دقيقه بعد به بهانه اي دستانم را از ميان دستان شايان بيرون كشيدم و از جمع دور شدم و خودم را به ندا رساندم. نفس عميقي كشيدم و رو به ندا گفتم:

  - آخيش راحت شدم، داشتم زير نگاههاي باربد آب مي شدم.

ندا با آب و تاب گفت:

  - واي فرناز جون در اين دقايقي كه مي رقصيدي باربد يك لحظه چشم ازت برنداشت، دختر بدجوري او را اسير خودت كرده اي!

پوزخندي زدم و گفتم:

  - آره، كاملا مي بينم كه داره برايم مي ميره...

ندا با حرص گفت:

  - مغرورتر و كله شق تر از شما دو تا هيچ كس را نديدم، يقين دارم هر دوي شما ديوانه وار همديگر را مي خواهيد اما غرور بي جاي هر دوتون اجازه اعتراف كردن را به شما نمي دهد.

در دلم گفتم، ندا تو كه نمي داني او چه موجود عجيب و مرموزيه؟ اي كاش به قول تو غرورم اجازه مي داد و مي توانستم همه چيز را در مورد او برايت بگويم اما افسوس كه نمي توانم بهت بگم كه باربد چقدر مرا اذيت مي كند. آنوقت تو ديگر گول ظاهر دلفريب او را نمي خوردي و نمي گفتي كه باربد ديوانه وار مرا مي خواهد...

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.