ندا با تكان دست مرا به خود آورد و گفت: 

  - فرناز جون آنجا را ببين. 

بي تفاوت برگشتم و گفتم: 

  - مگه چي شده؟

با ديدن باربد كه در جاي خلوتي نشسته بود و سرگرم گفتگو با دختر جوان و بسيار زيبايي بود وجودم يكباره به سردي گراييد طوري كه فورا نگاهم را از آنها گرفتم.

ندا با كنجكاوي گفت:

  - به نظرت كي مي تونه باشه؟

در حالي كه تمام سعي خودم را مي كردم كه بي تفاوت باشم به ندا گفتم:

  - ندا جان اصلا من و تو حرف بهتري از اين باربد لعنتي نداريم؟

ندا خنديد و گفت:

  - حالا اينقدر حرص نخور!

ظاهرم خونسرد بود ولي درونم مثل ديگي پر از آب جوش مي جوشيد با خود گفتم دوباره او را با يك دختر ديدم و حس حسادتم تحريك شد اما اين بار فرق مي كرد چون دختري كه با او گپ مي زد فوق العاده زيبا بود و از همين فاصله هم مي توانستم چشمان آبي اش را ببينم. يك لحظه فكر كردم نكند اين همان دختر مورد نظر باريد است كه او را دوست دارد؟ با به ياد آوردن اين حرف در ذهن آشفته ام بيشتر آتش حسادت در وجودم شعله ور گرديد. يك لحظه چشمانم را بستم و در دل دعا كردم كه اي كاش رامين را ببينم تا بلكه بتوانم تلافي اين وجود ناآرام را از باربد بگيرم. زودتر از آنچه كه تصورش را مي كردم دعايم مستجاب شد با خود زمزمه كردم اي كاش از خدا چيز ديگري خواسته بودم! رامين را ديدم كه داشت به طرفم مي آمد براي يك لحظه او را برانداز كردم قدي متوسط داشت و تمام اجزاي صورتش بهم مي آمد اما تيپ و راه رفتنش درست مثل لاتهاي بي سر و پا بود. با ديدنش احساس چندش در خود مي كردم اما به ناچار سعي كردم او را براي دقايقي كوتاه هم كه شده تحمل كنم. او با همان نگاهها كه هرزگي از آن مي باريد گفت:

  - فرناز خانم اميدوارم كه من را فراموش نكرده باشيد؟

  - نه خواهش مي كنم اين چه حرفي است؟ بفرماييد بنشينيد.

رامين كه روبرويم نشست ندا در حالي كه گيج و منگ شده بود و ما را مي نگريست از جايش بلند شد و با گفتن بعد مي بينمت فرناز جون ما را ترك كرد. رامين خيلي زود باب صحبت را باز كرد و گفت:

  - فرناز خانم اجازه بدهيد قبل از هر صحبتي بگويم شما بي نظيرترين و زيباترين دختري هستيد كه من در تمام عمرم ديدم خصوصا با اين لباسي كه بر تن كرده ايد مثل يك ملكه شديد به جرات مي توان گفت حتي از يك ملكه هم زيباتر! شنيدن حرفهاي او عرق شرم را بر پيشانيم نشاند اما درست در آن لحظه فكري مثل برق از ذهنم گذشت. در حالي كه سعي مي كردم خودم را آرام و خونسرد نشان بدهم گفتم:

  - آقا رامين شما ديگه زيادي اغراق مي كنيد. خيلي ها در اين مجلس حضور دارند كه از من هم زيباتر هستند فقط كافيه برگرديد و آْن خانمي را كه سرگرم گفتگو با پسر عموي محترمتان است ببينيد.

رامين فورا به حرفم گوش كرد و به جايي كه من اشاره كرده بودم نگريست و سپس با بي تفاوتي گفت:

  - راحيل را مي گويي؟

  - راحيل كيه؟

  - راحيل خواهرمه در واقع نامزد باريد.

با شنيدن اين حرف تمام وجودم در هم لرزيد و گفتم:

  - نامزد... باربد...؟

  - آره آنها از بچگي ناف بر هم شدند و به اصطلاح اسمشون روي هم مونده!

رامين لحظاتي سكوت كرد و سپس حرفش را ادامه داد:

  - باربد فقط منتظر اين است كه درسش تمام شود و با راحيل ازدواج كند.

ديگر ادامه حرفهاي رامين را نشنيدم كه چه گفت، گويي دنيا بر سرم فرود آمده بود در دل چندين بار با خودم گفتم پس دختري كه باربد دوستش دارد راحيله!

رامين به چهره ام زل زد و بدون مقدمه اي گفت:

  - فرناز خانم من بايد به شما اعتراف كنم كه در همان ديدار اول بدجوري دلداده شما شدم به حدي كه اصلا ديگه نمي توانم احساساتم را سركوب كنم. من فوق العاده بهتون علاقه مندم دوست دارم اگر افتخار بدهيد اين آشنايي ادامه پيدا كند.

حرفهاي رامين مثل شوكي بود كه من را به خودم آورد ابروهايم را در هم كشيدم و با لحن جدي گفتم:

  - آقاي محترم شما چطور اجازه چنين جسارتي را به خودتون داديد و خواستار آشنايي با من شديد؟ اصلا شما در مورد من چه تصوري مي كنيد؟

رنگ چهره رامين به كلي تغيير كرد و من من كنان گفت:

  - ب...بخ...ببخشيد باور كنيد من نيت بدي در سر ندارم. من فقط مي خواستم از شما خواستگاري كنم به خاطر همين دوست داشتم كه قبلش از مكنونات قلبي ام اطلاع پيدا كنيد.

همين كه دهانم را باز كردم تا جواب كوبنده اي به او بدهم ناگهان چشمم به باربد افتاد او در حالي كه آشكارا خشم در چهره اش پيدا بود به طرفمان مي آمد. با آمدن او جوابي را كه مي خواستم به رامين بدهم خوردم و بعد برقي از شيطنت در چشمانم جهيد و با صداي تقريبا بلندي كه باربد مي توانست بشنود گفتم:

  - آقا رامين شما بايد به من يك فرصت بدهيد تا در اين مورد فكر كنم قول مي دهم در اولين فرصت بهتون جواب بدهم.

رامين كه از فرط تعجب چشمانش را گشاد كرده بود با صدايي لرزان گفت:

 - فرناز خانم اين بزرگترين لطفيه كه در حق من مي كنيد. من...

در همان لحظه باربد كه دندانهايش را از فرط خشم به هم مي ساييد حرف رامين را قطع كرد و به او گفت:

- بهتره به جاي اينكه خلوت كني و دل بدي و قلوه بگيري بلند بشي بري اون طرف باغ ببيني اون پسره لندهور در اين جشن چه مي خواهد؟ يا نكنه تو دعوتش كردي؟

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.