رامين با عجله گفت:

  - كي رو مي گي؟

باربد پوزخندي زد و گفت:

  - فيلم در نيار خودت بهتر مي دوني كي رو مي گم همون...

رامين شتابان از جايش بلند شد و حرف باربد را قطع كرد و گفت:

  - باشه الان مي رو م در ضمن احتياجي نيست كه تو اينقدر جوش بزني...

رامين اين بار رو كرد به من و گفت:

  - فرناز خانم ببخشيد...

لبخند تصنعي به او زدم و گفتم:

  - خواهش مي كنم.

همين كه رامين با گام هاي بلند از جلوي چشمانم دور شد باربد با همان چهره ي خشمگين جلوتر آمد و گفت:

  - شخصي را بهتر از اين پسره ي بي چشم و رو پيدا نكردي؟

لبخندي از روي حرص به او زدم و با حالتي عصبي گفتم:

  - آقاي آشتياني درست نيست كه شما به برادر خانوم آينده تان توهين كنيد.

به عصبانيتش افزوده شد و با حرص بيشتري گفت:

  - كدوم احمقي اين حرف را به تو زده؟

شانه هايم را بالا انداختم و با بي خيالي گفتم:

  - احتياج به گفتن كسي نبود از ظواهر كاملا پيداست!

باربد اين بار چند قدمي جلوتر آمد و دقيقا روبه رويم ايستاد و گفت:

  - پس با محاسبات جنابعالي شما هم بايد نامزد پسر عمه تان باشيد؟

و بعد از كمي مكث دوباره حرفش را ادامه داد و گفت:

  - چون از ظواهر امر كاملا مشخص بود كه اگر تا دقايق ديگري با او مي رقصيدي يقينا در آغوشش غش مي كردي!

با شنيدن حرفهاي مزخرفش از عصبانيت يك گلوله آتش شدم و با مشت محكم به روي ميز كوبيدم و به او گفتم:

  - شما خيلي بي خود مي كنيد كه در مورد من اينگونه تصور مي كنيد واقعا كه درون زشت و پليدي داريد!

باربد بعد از اينكه مرا حسابي عصبي كرد به يكباره عصبانيتش فروكش كرد و گفت:

  - فرناز خانم شما مقصر بوديد وگرنه من قصد بدي نداشتم تنها مي خواستم با بيان اين حرفها به شما ثابت كنم كه آدم از حرفهاي دروغ و به سر وته اي كه بهش مي چسبونن چقدر عصبي و ناراحت ميشه!

با حرص گفتم:

  - ولي لحن و گفتار شما بي ادبانه بود.

باربد اين بار قهقهه اي زد و گفت:

  - اين را به حساب بي ادبيم نگذار تنها هدفم اين بود كه به اندازه اي كه در اين ساعات مرا عصبي كردي حرصت را در بياورم تا تو باشي كه ديگر به فكر انتقام گرفتن از من نيفتي و كارهاي من را با كارهاي احمقانه ات تلافي نكني.

  - منظورت چيه؟

باربد با لحن جدي گفت:

  - منظورم همين پسره بي سر و پا است هر چه زودتر او را از خودت دور كن.

از اينكه وجود رامين بزرگترين نقطه ضعف باربد شده بود در دل نهايت لذت را مي بردم و قصد داشتم حسابي حالش را بگيرم. بنابراين به او گفتم:

  - آقاي آشتياني لطفا درست صحبت كنيد و بي خود مرا تهديد نكنيد اولا كه اين پسره اسم داره اسمش هم آقاي رامين آشتياني است و در ضمن پسر عموي عزيز شماست. در ثاني اين آقاي محترم بدون هيچ نيت بدي فقط از من خواستگاري كرده و من هم از او مهلت فكر كردن گرفتم. در همين روزها هم من تصميم نهايي ام را خواهم گرفت خوبي اش به اين است كه شما به تمام افكار نادرستي كه در مورد من در سر داريد پايان خواهيد داد و من هم راه زندگيم را انتخاب خواهم كرد.

برعكس تصوري كه مي كردم باربد نه تنها عصبي نشد بلكه قهقهه اي زد و بعد چشمانش را ريز كرد و گفت:

  - اصلا بازيگر خوبي نيستي فرناز خانم بهتره بدوني فيلمي كه تو داري بازي مي كني خودم كارگردانش هستم پس هر چه زودتر تمامش كن وگرنه بد خواهي ديد.

باربد جمله آخرش را با حالتي عصبي و حرصي كه در هم آميخته بود بيان كرد. براي لحظاتي به ذهنم رجوع كردم و دريافتم باربد از آنچه كه من فكرش را مي كردم باهوش تر و زيرك تره. از اين همه زرنگي او حرصم گرفت و با حالتي عصبي تنها به او نگاه كردم كه او در مقابل نگاههاي عصبي من خنده كوتاهي كرد و بعد با خونسردي گفت:

  - زياد حرص نخور پرنسس مغرور!

باربد با گفتن اين جمله لبخند جادويي اش را نثارم كرد و سپس خيلي آرام و بي تفاوت از كنارم گذشت و به طرف ميهمانان رفت. در حالي كه رفتنش را نظاره گر بودم و دندانهايم را از خشم روي هم مي ساييدم با خودم گفتم، تو شيطاني...نه...نه تو دستهاي شيطان را هم از پشت بسته اي... قلبم آنچنان تير مي كشيد كه دستم را روي سينه ام قرار دادم و براي لحظاتي چشمانم را بستم. دقايقي بعد كه نگاهم به اطراف باغ افتاد ناگهان رامين را ديدم كه ظاهرا داشت به طرف من مي آمد. با خشم از جاي خود بلند شدم و با خود گفتم، پسره احمق چه جدي گرفته؟ و بعد شتابان به طرف مهمانها رفتم و خودم را قاطي آنها كردم تا چشمان هيز او مرا نبيند.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.