عاقبت جشن با تمام شكوه و زيبايي اش به پايان رسيد و ميهمانان رفته رفته جشن را ترك كردند. بار ديگر بابا و مامان و همچنين خانواده آشتياني به نزد عروس و داماد رفتند و برايشان آرزوي خوشبختي كردند برايم باور كردني نبود كه باربد هنگام تبريك گفتن به عاطفه چشمانش پر از اشك شود و به زحمت بتواند جلوي خودش را بگيرد. دقايقي بعد عروس و داماد سوار اتومبيل خود شدند و باغ را به مقصد شروع زندگي تازه خود ترك كردند. بعد از رفتن آنها ما هم آماده رفتن مي شديم كه باربد رو به بابا كرد و گفت: 

  - آقاي فاخته اجازه بدهيد كه شما را برسانم. 

انگار تعارفهاي بابا بي فايده بود چون باربد را ديدم كه به طرف اتومبيلش رفت تازه يادم افتاد كه با جدا شدن فواد ما هم بي اتومبيل شديم. در يك لحظه دوباره چشمم به رامين افتاد كه ظاهرا با مردي گفتگو مي كرد اما نگاههاي هرزه اش را به من دوخته بود كه خوشبختانه با آمدن باربد به طرف اتومبيلش رفتيم و توانستم خود را از شر نگاههاي هوس آلود رامين پنهان كنم. با نشستن در اتومبيل باربد دوباره وجودم لبريز از احساسات شد براي سركوب كردن آن سرم را به صندلي تكيه دادم و چشمانم را بستم تا به ظاهر خود را نسبت به او بي توجه نشان بدهم. باربد با سرعت از آن جا دور شد و لحظاتي بعد پخشش را روشن كرد و طولي نكشيد كه صداي مرد خواننده در فضاي كوچك اتومبيل پيچيد ترانه اي بود كه بيش از حد دوستش داشتم با شنيدن هر كلمه اش احساساتم بيشتر تحريك مي شد. در دل با خواننده همخواني مي كردم:

  « اين آخرين تلاشمه واسه بدست آوردنت،باور كن اين قلبو نرو اين التماس آخره، چقدر مي خواهي توبشكني غرور اين شكسته رو،هر چي مي خواي بگي بگو اما نگو بهم برو،اين دلو عاشقش نكن، اگه مي خواي قلب منو جا بذاري، دلم پر از شكايته اما صدام در نمياد، مي ترسم از دستم بري، كاري ازم بر نمياد. »

به زحمت روي احساسات خودم سرپوش گذاشتم و سرم را بلند كردم متوجه باربد شدم كه از داخل آينه اتومبيل به چهره ام خيره شده اما به محض اين كه من نگاهش كردم او نگاهش را گرفت در دل گفتم به درك!

پسره ي خودخواه از خودراضي. اين بار نگاهم را به خيابان دوختم و اصلا توجهي به گفتگوي بابا و باريد نكردم آنقدر نگاهم را غرق آدمهاي جورواجور كردم كه متوجه رسيدن به منزل نشدم. بابا و مامان با گرمي از باربد تشكر كردند ولي در عوض من با لحن سردي از او خداحافظي كردم او هم به همان سردي جوابم را داد. به محض رسيدن به خانه بابا و مامان شروع كردند به تعريف و تمجيد از باربد، مامان گفت:

  - واقعا پسر باشخصيت و آقائيه!

بابا ادامه داد:

  - البته از اون پدر و مادر چنين بچه هايي هم بايد به عمل بياد خانم!

از اينكه اين طوري از شخصيت باربد تعريف مي كردند در دل به افكار و صحبتهاي آنها مي خنديدم ولي بدون اينكه به ادامه ي گفتگوي آنها توجه كنم به اتاقم رفتم و روبروي آينه ايستادم و با حرص تمام آرايش صورتم را پاك كردم و بعد با عصبانيت موهايم را به هم ريختم و با خودم گفتم، چقدر انتظار اين جشن را كشيدم و چقدر خوش بين بودم كه باربد لعنتي با ديدن تيپ و آرايشم به طرفم مي آيد و زيباييم را تحسين مي كند چقدر با رامين گرم گفتگو شدم تا بلكه بتوانم حسابي حالش را بگيرم اما او افكار مرا خواند و تمام محاسباتم اشتباه از آب در آمد. لعنت به او كه اينقدر باهوش و زيركه! عاقبت با اعصاب بهم ريخته روي تختم افتادم و چشمانم را به هم فشار دادم و سعي كردم به او فكر نكنم تا بيشتر از اين اعصابم بهم نريزد.

فواد و عاطفه براي ماه عسل به مشهد رفتند. حالا ديگر واقعا باورم شده بود كه عاطفه خواهر باريد، عروس خانواده ي ماست و باربد از اين به بعد تنها همكلاسيم به حساب نمي ايد بلكه او برادر خانم فواد هم بود و به نوعي حضور او در زندگيم پر رنگ تر مي شد. يكي دو هفته بدون اتفاق خاصي گذشت در اين ميان باربد را مرتب مي ديدم اما خيلي خشك و رسمي با هم برخورد مي كرديم. باربد ديگر نه سر به سرم مي گذاشت و نه از شيطنت هايش خبري بود به قول معروف 180 درجه رفتارش تغيير كرده بود كه اين براي من تعجب آور بود! يك روز كه طبق معمول خسته و بي حوصله از دانشگاه بيرون مي امدم ناگهان چشمم به چهره ي آشنايي كه در پشت رل اتومبيل نشسته بود افتاد. وقتي به ذهنم رجوع كردم فورا فهميدم او رامينه، با خود فكر كردم حتما منتظر باربد است براي همين آرام و بي توجه از كنارش گذشتم اما متاسفانه هنوز چند قدمي به جلو برنداشته بودم كه متوجه بوقهاي پياپي اتومبيل شدم. به يكباره قلبم به لرزه درآمد و هول و هراس عجيبي سر تا پايم را فرا گرفت با خودم گفتم برو لعنتي چي از جونم مي خواهي؟ اصلا تو از كجا آدرس دانشگاه منو پيدا كردي؟ در حال و هواي نابسامان خود بودم كه صدايش به گوشم رسيد:

  - خانم فاخته...

برگشتم و به سردي به او سلام كردم اين كارم باعث شد كه لبخند از روي لبانش محو شود. خيلي سريع گفتم:

  - امري داشتيد آقاي آشتياني؟

رامين كه هنوز از اين رفتار من سر در گم بود با لكنت گفت:

  - خانم فاخته اگه مي شه لطف كنيد سوار اتومبيل بنده شويد مي خواستم با شما صحبت كنم.

نگاهي به ساعت مچي ام انداختم و در جوابش گفتم:

  - شرمنده ام آقاي آشتياني! من نمي توانم شما را همراهي كنم.

رامين با عجله پرسيد:

  - چرا؟

با تحكم گفتم:

  - به دليل مسائل شخصي.

رامين از رو نرفت و با حالتي ملتمسانه گفت:

  - خانم فاخته مرا ببخشيد از اينكه چنين موقعي مزاحم شما شدم اما باور كنيد كه ديگر طاقت اين انتظار را نداشتم. اگه شما به ياد داشته باشيد قرار بر اين بود كه جواب خواستگاري مرا به زودي بدهيد باور كنيد كه من الان چند روزه سفر هاي خارجه ام را به خاطر شما به تعويق انداخته ام تا بلكه بتوانم نظر مساعد شما را درياقت كنم.

براي لحظاتي سكوت كردم و به خاطر كارهاي احمقانه ام خودم را به باد سرزنش گرقتم. دقايقي بعد از روي ناچاري به او گفتم:

  - آقاي محترم بنده فكرامو كردم اما تحت هيچ شرايطي راضي به اين ازدواج نيستم اميدوارم از اينكه رك و بي پرده حرفم را زدم از دست من ناراحت نباشيد!

رامين بريده بريده گفت:

  - آخه...من... خيلي اميدوار بودم! باور كنيد من بيش از تصورتان به شما علاقه مندم من....

رامين هنوز داشت حرف مي زد كه ناگهان اتومبيل باربد را ديدم كه با سرعت كم و چشمان متعجب سرش را از پنجره بيرون آورده و به ما نگاه مي كند.

  - رامين!

رامين نگاهي سرسري به باربد انداخت و بعد بي توجه به او رو به من كرد و گفت:

  - شنيدن جواب منفي شما منو مايوس نمي كنه من تا وقتي نظر شما عوض بشه صبر مي كنم.

 

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.