ديگر صبر را جايز ندانستم و با گامهاي سريع از مقابل آن دو گذشتم. به حدي از رفتار و حركات بچگانه ام عصبي شده بودم كه مدام خود را لعن و نفرين مي كردم و زير لب با خودم مي گفتم مردك بي سر و پا خجالت نمي كشه از من خواستگاري مي كنه؟ يعني فكر مي كنه كه من آنقدر بدبخت و خوار شده ام كه بخواهم با لات بي سر و پايي مثل اون ازدواج كنم. اين حرفها را مي گفتم و بيشتر از رفتار خودم عصبي مي شدم! سردرد عجيبي به سراغم آمد كه باعث شد ديگر نتوانم بيش از اين پياده روي كنم. به ناچار ايستادم و منتظر تاكسي شدم اما هنوز مدتي نگذشته بود كه اتومبيل باربد جلوي پايم ترمز كرد. دست و پايم را بدجوري گم كردم به طوري كه احساس مي كردم براي اولين بار است كه با او رو به رو مي شوم! آنقدر هول شدم كه قدرت مخالفت نداشتم پس بدون هيچ مخالفتي سوار اتومبيلش شدم. دقايقي بعد او از سكوت سنگيني را كه بر فضاي اتومبيل حاكم بود شكست و بدون هيچ مقدمه چيني گفت: 

  - ببينيد فرناز خانم رامين پسرعموي بنده است و من او را مثل كف دستم مي شناسم. به ظاهرش نگاه نكنيد او يك فرد بي بند و بار و موجودي بسيار خطرناكي است. بهتره كه او را به طور جدي از خودت دور كني گرچه فكر مي كنم اين را قبلا به شما متذكر شدم اما ظاهرا شما فراموش كرديد؟ 

با حرص گفتم:

  - آقاي آشتياني من فكر نمي كنم آنقدر دختر كودن و احمقي باشم كه دور و بر چنين آدمهاي مرموز و چندشخصيتي بگردم! من نمونه پسرعموي شما را بارها و بارها ديده ام پس احتياج به راهنمايي كردن شما ندارم.

باربد به يقين فهميده بود كه منظورم با خود او هم هست چون در مقابل حرفهايم فقط سكوت كرد شايد هم داشت فكرش را جمع مي كرد تا جوابي به من بدهد. دقايقي بعد او با لحن خشك و رسمي گفت:

  - فرناز خانم مطمئن باش كه آينده شما هيچ ربطي به من نداره و من هيچ تمايلي در خودم نمي بينم كه بخواهم شما را راهنمايي كنم. تنها به خاطر اين كه دچار عذاب وجدان نشوم خواستم كه شما را با بخش كوچكي از اخلاقيات رامين آشنا كنم. ديگر خود داني!

آنقدر از خشك صحبت كردنش خونم به جوش آمد كه نتوانستم سكوت كنم و با لحن تندي به او گفتم:

  - بايد به شما تبريك گفت كه چنين وجدان با انصافي داريد. حالا خواهش مي كنم كه يه گوشه اي نگه داريد مي خواهم پياده شوم.

باريد هيچ نگفت و با سكوت زهرماريش وجود مرا بيشتر آتشي كرد و بدون اينكه حتي نيم نگاهي به من بيندازد ماشين را نگه داشت، پياده شدم و درب اتومبيل را محكم بستم. در حالي كه با عصبانيت در پياده رو راه مي رفتم زير لب با خودم مي گفتم، خدايا او را چگونه خلق كردي؟ چرا او اين همه رفتارهاي عجيب در مقابل من از خود نشان مي دهد؟ او ابتدا مرا با ترفندهاي مختلف وارد اين بازي احمقانه كرد بعد تا جايي كه مي توانست شخصيت و وجهه ي مرا خراب كرد. او بارها عشقي را كه در سينه ام نسبت به او داشتم به رخم كشيد و خود را خالي از هر نوع حسي نسبت به من نشان داد. حالا هم به طور عجيبي تمام رفتارهايش را نسبت به من تغيير داده و به فردي خشك و رسمي تبديل شده! تمام اين حرفها آنچنان به ذهنم فشار مي آورد كه دلم مي خواست فرياد بزنم و بگويم خدايا چرا او را وارد سرنوشت من كردي؟ كسي كه فاقد هرگونه احساساتي مي باشد گويي اصلا قلبي در سينه اش وجود ندارد. او هيچ گاه مرا به سوي خود نمي خواند صداي قلبم را مي شنود اما پاسخي به آن نمي دهد. پس چرا با اين همه بدي كه در حقم مي كند از او متنفر نمي شوم؟... چرا باز او را مي خواهم... پشت اين چهره ي مرموز چه چيزي پنهان شده كه دارد مرا به مرز جنون مي كشاند؟ در حالي كه لحظه اي فكرم آرام نمي گرفت با حالتي نامساعد به خانه رسيدم. بابا و مامان هر دو آماده رفتن به مدرسه بودند با ديدن من همزمان با هم گفتند:

  - خسته نباشي دختر گلم.

همراه با لبخندي گفتم:

ممنونم.

از نگاه مامان خوشحالي مي باريد حدسم درست بود چون فورا گفت:

  - فرناز جون، فواد و عاطفه از ماه عسل برگشتند.

لبخندي زدم و گفتم:

  - خوب چشمتان روشن...

  - مرسي عزيزم... راستي فواد و عاطفه براي امشب هر دو خانواده را دعوت كرده اند.

با تعجب پرسيدم:

  - دو خانواده؟

مامان گفت:

  - ما و خانواده آقاي آشتياني.

با شنيدن اين خبر قلبم فرو ريخت و با خودم گفتم خداي من باز امشب باربد را مي بينم و بايد كلي عذاب بكشم. رو كردم به مامان و گفتم:

  - مي شه من نيام؟

مامان فورا گفت:

  - چي؟ تو مي خواهي نيايي؟

بابا حرف مامان را ادامه داد و گفت:

  - فرناز جون بي خود سعي نكن بهانه بياوري كه هيچ بهانه اي پذيرفته نيست الان هم بهتره بعد از خوردن ناهار بري استراحت كني تا شب قبراق و سرحال باشي.

  - در همان لحظه يك باره به ياد امتحان زبان تخصصي كه فردا داشتيم افتادم و با عجله گفتم:

  - ولي من فردا امتحان مهمي دارم.

مامان در حالي كه چادرش را مرتب مي كرد گفت:

  - اين ديگه مشكل خودته!

بابا هم حرف مامان را تاييد كرد و بعد هر دو با خداحافظي از خانه بيرون رفتند. بعد از رفتن آنها آه بلندي كشيدم و به اتاقم رفتم. ميل به خوردن ناهار نداشتم لباسم را عوض كردم و روي تخت دراز كشيدم كه چشمم به شعر سهراب كه روبروي تختم بود افتاد و با خود گفتم «كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.» و سپس ناخواسته به ياد آن روز افتادم كه باربد اين شعر را با طعنه برايم خوانده و بعد از كنارم گذشته بود. مثل اينكه بخواهم براي خودم لالايي بخوانم آنقدر تكرارش كردم كه خواب چشمانم را ربود. با شنيدن صداي گنگ و نامفهومي چشمانم را باز كردم. با ديدن مامان چند بار پلك زدم و با زبان سنگين گفتم:

  - شماييد مامان؟ مگر هنوز سركار نرفتيد؟

پتو را كه از رويم كشيد باعث شد خواب كاملا از سرم بپرد و بعد گفت:

  - فرناز جون ساعت از پنج بعد از ظهر هم گذشته آنوقت تو هنوز خوابي! حداقل پاشو يه چيزي بخور امان از دست تو كه با اين بي اشتهاييت مرا مدام زجر مي دهي...

ابروهايم را در هم كشيدم و گفتم:

  - ساعت پنج بعد از ظهر يعني من تا حالا خواب بودم!

ناگهان به ياد امتحان افتادم و سريع از جاي خود بلند شدم و به مامان گفتم:

  - واي هيچي نخوندم!

مامان غرغر كنان گفت:

- آخه تو با اين شكم خالي چيزي هم ياد مي گيري؟

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.