مامان اين را گفت و از اتاق بيرون رفت. با عجله كتابم را باز كردم و سعي كردم براي دقايقي هم كه شده مطالعه اي داشته باشم ولي فقط توانستم چند صفحه از آن را بخوانم چون با به ياد آوردن مهماني امشب نوعي دلشوره بر وجودم حاكم شد در حقيقت هر كاري مي كردم فكر و خيال اين باربد لعنتي مرا رها نمي كرد؟ خودكارم را برداشتم و با خطي درشت و كشيده در اولين صفحه ي كتابم اين بيت شعر حافظ را كه مدام در ذهنم مي چرخيد را نوشتم. 

  « هوا خواه توام جانا و مي دانم كه مي داني 

كه هم ناديده مي بيني و هم نانوشته مي خواني » 

در حالي كه شعر را مي نوشتم اشك گرمي از چشمانم سرازير شد و قلبم را به درد آورد بار دگر مرغ دلم بسوي باربد پر كشيد و چهره ي زيبا و دوست داشتني اش را چندين بار در خيال خود به تصوير كشيدم و ساعتي را به يادش خوش گذراندم. با صداي مامان كه ضربه اي به در اتاقم زد از خيال بيرون آمدم و با عجله اشكهايم را پاك كردم. او بدون اين كه وارد اتاق شود صدايم زد و گفت: 

  - فرناز جان هر چه زودتر خودت را آماده كن تا الان هم كلي دير كرديم.

با شنيدن حرف مامان نگاهم به پنجره افتاد هوا كاملا تاريك شده بود. آه بلندي كشيدم و بعد بدون اينكه درسي خوانده باشم كتاب را بستم و از جايم بلند شدم و شروع به آماده شدن كردم.

با ديدن اتومبيل باربد كه گوشه اي از پاركينگ پارك شده بود فهميدم كه آنها زودتر از ما رسيدند دوباره دستخوش احساسات شدم و قلبم شروع به تپيدن در سينه ام كرد. دقايقي بعد با ديدن فواد و عاطفه همگي به وجد امديم و آغاز زندگي جديدشان را تبريك گفتيم و سپس به طرف سالن پذيرايي رفتيم. هر دو خانواده با ديدن هم گرم خوش و بش شدند اما با ديدن باربد تنها توانستم با لحن سردي با او سلام و احوالپرسي كنم و او هم با همان لحن جوابم را داد در مقابل هم كاملا سر سنگين بوديم. روي مبلي خود را رها كردم و بدون توجه به اطرافيان كه گرم گفتگو بودند در لاك خود فرو رفتم. البته هراز گاهي نگاهي به دكوراسيون زيباي سالن مي كردم و در دل سليقه و كدبانو گري عاطفه را تحسين مي نمودم. وجود باربد سبب شده بود كه بيش از اين نتوانم آن فضاي سنگين را تحمل كنم به ناچار از جايم بلند شدم و به بهانه كمك كردن به عاطفه به طرف آشپزخانه رفتم. هر دو خانواده شام را در فضاي گرم و كاملا صميمي صرف كردند تنها من بودم كه نتوانستم با هيچ كدام ارتباط صميمي برقرار كنم حتي باربد هم حسابي با، بابا و مامان و فواد صميمي شده بود و از هر دري با آنها صحبت مي كرد. در دل دعا كردم كه هر چه زودتر اين ساعات لعنتي بگذرد و به خانه برگردم اما انگار ساعت هم با من لج كرده بود چون هر چه به ساعت نگاه مي كردم چيزي جز كندي عقربه ها نمي ديدم. ديگر بيش از اين نتوانستم در برابر باربد خود را بي تفاوت نشان دهم به همين خاطر رو به مامان و بابا كردم و گفتم:

  - بابا جون من فردا امتحان دارم و هيچي هم نخوندم.

بابا كه در جريان امتحانم بود حرفم را قطع كرد و گفت:

  - چشم دخترم تا دقايقي ديگر خواهيم رفت.

فواد با شوخي گفت:

  - فرناز جون يه امشب را بي خيال درس و امتحان شو فردا هم توي جلسه تو و باربد خان با هم همكاري كنيد.

باربد با حرف فواد خنديد و گفت:

  - مشكل اينه كه من هم هيچي نخوندم...

عاطفه حرف باربد را بريد و گفت:

  - پس با اين حساب فردا دو صفر كله گنده در برگه هاي شما به ثبت خواهد رسيد.

ناگهان من و باربد هم زمان با هم رو به عاطفه گفتيم:

  - عاطفه جان ديگه اينقدر هم تنبل نيستيم!

سپس هر دو نگاهي به هم انداختيم و ناخواسته لبخند زديم لبخندش به يكباره وجودم را گرماي خاصي بخشيد. باربد اشاره به پدر و مادرش كرد و گفت:

  - بهتره ما هم برويم.

فواد و عاطفه دوباره از ما خواستند تا ساعتي ديگر بمانيم اما چون باربد گفت كمي هم به فكر من و فرناز خانم باشيد ديگر اصراري براي ماندنمان نكردند با بلند شدن بابا و مامان همگي خداحافظي كرديم. باربد بار ديگر ما را شرمنده كرد و براي رساندنمان پيش قدم شد به محض اينكه در اتومبيل باربد نشستم تا زماني كه به مقصد برسيم در سكوت مطلق فرو رفتم و با فكر و خيال او اين دقايق را سپري كردم. زماني كه مي خواستم پياده شوم با زيركي گفت:

  - فرناز خانم اينقدر بهش فكر نكن.

هراسان رويم را به طرفش برگرداندم و با عجله گفتم:

  - اما من به كسي فكر نمي كردم!

باربد در عين خونسردي لبخند مرموزي زد و گفت:

  - مگه به خودت شك داري؟ من كه كسي را نگفتم منظورم امتحان فردا بود!

او به همين راحتي به قولي «يك دستي زد و دو دستي گرفت» خيلي راحت فكرم را مي خواند از ذكاوت بيش از حدش به ستوه آمدم. در ان لحظه هيچ حرفي به يادم نيامد كه در جوابش بگويم تنها با حرص نگاهش كردم و با حالت عصبي از اتومبيلش پياده شدم. از پنجره ماشين نگاهم كرد و دوباره به آرامي گفت:

  - زياد حرص نخور مهم نيست! شب خوبي داشته باشي.

اين را گفت و سپس دستي به علامت خداحافظي براي مامان و بابا تكان داد و به سرعت گذشت.

روزها و هفته ها و ماهها تبديل به سال شدند. دقيقا يك سال ديگر گذشت اما هيچ جرقه اي در عشق من نخورد. خود من هم از اين عشق يك طرفه و بي سرانجام ديگر خسته شده بودم. تمام عشقي كه نسبت به باربد داشتم را در دلم دفن كرده و سعي كردم با گرفتن واحدهاي بيشتر و سرگرم كردن خمدم به درسها از فكر و خيال او دور شوم و مهمتر از آن مي خواستم هر چه زودتر درسم را تمام كنم و خود را از آن مخمصه نجات دهم. در اين مدت خواستگاران زيادي به ليست خواستگارانم افزوده شده بود كه همگي را بدون فكر كردن رد مي كردم زيرا تحت هيچ شرايطي نمي توانستم ازدواج كنم و عشق ديگري را در قلبم جا دهم. در ضمن رامين هم چندين بار رسما از خانواده ام مرا خواستگاري كرد كه نه تنها خانواده ام به او جواب رد دادند بلكه فواد با تهديد او را از من دور كرد.

ادامه دارد...


 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.