پنجشنبه بود و من خسته از دانشگاه برگشته بودم اما كسي خانه نبود. ناگهان چشمم به يادداشتي كه به در اتاقم بود افتاد «فرناز جون عاطفه در بيمارستان بستري شده من و باربد به ديدنش رفتيم اگر خواستي به اين آدرس بيا» كمي جا خوردم و بعد با خودم گفتم عاطفه؟ مگه چش شده؟ ناگهان با دست به سرم كوبيدم و به خاطر فراموشيم خودم را سرزنش كردم تازه يادم آمد كه او در حال گذراندن دوران سخت بارداري بوده و يقينا حالا... ذوقي كردم و حرفم را خوردم با عجله وسايلم را روي تخت پرت كردم و در حالي كه بشكن مي زدم با خودم گفتم عمه شدم آخ جون... از خانه بيرون آمدم و تاكسي گرفتم و خودم را به بيمارستان رساندم. زماني كه من رسيدم ساعتي مي شد كه عاطفه فارغ شده بود... نفس زنان وارد اتاق شدم مامان و خانم آشتياني دور تخت عاطفه ايستاده بودند كه به محض ديدن من با ذوق گفتند فرناز جان بيا ببين عاطفه چه پسر كاكل زري و نازي زاييده! در حالي كه به شدت ذوق كرده بودم به كنار تخت عاطفه رفتم خواب بود گونه اش را آرام بوسيدم و سپس به نوزادي كه در كنارش بود نگاه كردم و بعد با ذوق و شوق بغلش كردم و قربان صدقه اش رفتم. به چهره ي زيبايش خيره شدم تركيبي از چهره فواد و عاطفه را داشت و در نهايت بسيار ملوس و دوست داشتني به نظر مي امد در همين ابتدا مهرش انچنان به دلم افتاد كه لحظه اي او را از خودم دور نمي كردم. از پشت پنجره او را به بابا و فواد و همچنين باربد كه تازه رسيده بود نشان دادم هر كدام خوشحاليشان را به نوعي ابراز كردند. با ترخيص شدن عاطفه از بيمارستان فواد براي سلامتي همسر و فرزندش گوسفندي را قرباني كرد و بعد همه را به منزلش دعوت نمود. طبق خواسته عاطفه اسم نوزاد را نويد گذاشتند. عاطفه به حدي از لحاظ روحي و جسمي خسته بود كه نرسيده به خواب عميقي فرو رفت و من با كمال ميل از نويد كوچولو مراقبت مي كردم. در اتاق كنار گهواره در حالي كه به چهره ي زيباي نويد كوچولو خيره شده بودم خم شدم و او را بوسيدم و با لحن كودكانه اي به او گفتم، آخه نويد كوچولو تو به كي رفتي كه اينقدر خوشگل شدي! به بابا يا مامان؟ در اين هنگام از پشت سرم صدايي شنيدم كه درست مثل من با لحن كودكانه جوابم را داد و گفت: 

  - من به دايي باربد رفته ام كه اينقدر خوشگل شدم مگه نمي دوني حلال زاده به داييش ميره؟ 

سرم را برگرداندم و به او نگاه كردم، باربد لبخند زيبايي به رويم زد كه حرارت و داغي آن را در زير پوستم احساس كردم و با شرم رويم را از او گرفتم. در همان لحظه هم نويد شروع به گريه كرد خيلي زود فهميدم كه پوشكش را خيس كرده با اينكه هيچگونه تجربه اي نداشتم اما خيلي ماهرانه پوشك او را عوض كردم كه اين كارم از چشم تيز بين باربد دور نماند و نگاهي پر از شيطنت به من كرد و گفت: 

  - فرناز خانم بچه داريت هم كه عاليه فكر نمي كنم در آينده مشكلي در اين مورد داشته باشي! 

از شنيدن حرفش گونه هايم سرخ شد و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:

  - من به بچه ها علاقه زيادي دارم.

باربد با شيطنت گفت:

  - پس خوش به سعادت بچه ها!

باربد اين را گفت و از اتاق بيرون رفت با رفتنش نفس عميقي كشيدم و با خود گفتم امان از تو كه هفت خط روزگاري. لحظاتي بعد در حالي كه نويد در آغوشم به خواب رفته بود از اتاق بيرون آمدم و به جمع پيوستم. خلاصه آن روز با تولد نويد يكي از بهترين روزهاي زندگيم رقم خورد و من تاريخ آن را در دفترچه خاطراتم ثبت كردم.

يك روز كه مثل هميشه وارد دانشگاه شدم در حالي كه به طرف سالن مي رفتم باربد را ديدم كه با چهره شادي به طرفم آمد بر خلاف هميشه سلام و احوال پرسي گرمي كرد و سپس گفت:

  - فرناز خانم به جاي رفتن به كلاس بهتره اول سري به برد بزنيد.

با بي تفاوتي گفتم:

  - مگه روي برد چه خبره؟

باربد خيلي شمرده گفت:

  - ظاهرا قراره يك اردوي علمي تحقيقاتي در استان اصفهان برگزار بشه از هر كلاس دانشجويان ممتاز را دعوت كرده اند كه اسم شما هم جزء آنهاست بهتون تبريك مي گم.

ناگهان از زبانم پريد و گفتم:

  - شما چطور؟ شما هم دعوت داريد؟

باربد نگاهم كرد و بعد از خنده كوتاهي كه باعث شد از شرم سرخ شوم گفت:

  - خيالت راحت من هم دعوت شدم.

از دست خودم حسابي عصباني شدم و در دل به خود گفتم حقته دختره ي احمق مدام با اين خنگ بازيهايي كه در مي آوري دستت را رو مي كني. آخه چي مي شد يك دقيقه دندان روي جيگر مي گذاشتي و خودت روي برد را نگاه مي كردي؟ با حالتي عصبي از كنارش گذشتم و با ديدن اسم هر دويمان كه پشت سرهم نوشته شده بود خوشحال و خندان در حالي كه به خودم مي باليدم به كلاس رفتم. در كلاس به تنها چيزي كه توجه نكردم درس دادن استاد بود مدام در فكر اين اردوي تحقيقاتي بودم و از اينكه با، باربد همسفر خواهم شد احساس خوشايندي داشتم. به هر حال آن روز بر خلاف روزهاي قبل شاد و شنگول از دانشگاه بيرون آمدم هنگام سوار شدن در تاكسي ناگهان تصميمم عوض شد و به جاي رفتن به خانه آدرس منزل فواد را دادم آخه بدجوري دلم براي نويد تنگ شده بود. عاطفه با ديدنم خوشحال شد و با مهرباني در آغوشم كشيد و گفت:

  - چه عجب فرناز جون يادي از ما كردي؟

خنديدم و در جوابش گفتم:

  - اختيار داريد عاطفه جون ما هميشه به ياد شما هستيم.

بعد نگاهي به اطراف كردم و گفتم:

  - نويد جون خوابه؟

  - آره خواب تشريف دارند. اين بچه اگر بيدارش نكني كه شير بخوره هيچ وقت بيدار نمي شه.

در حالي كه به طرف اتاقش مي رفتم تا او را بيدار كنم گفتم:

  - پدرش را در مي اورم مگه ميذارم كه اين طور با ناز بخوابه!

بالاي تختش ايستادم و به چهره ي زيبا و معصومش نگاه كردم كه چه معصومانه به خواب رفته بود. به آرامي بغلش كردم و چند بار گونه اش را بوشيدم تا بلكه بيدار شود اما مثل اينكه حق با عاطفه بود و او بيش از حد خواب آلود بود به ناچار او را در تختش گذاشته و از اتاقش بيرون آمدم و با تعارف عاطفه روي مبل نشستم و دقايقي بعد گرم صحبت شديم. آنچنان با عاطفه احساس صميميت مي كردم كه گويي دوست ديرينه ام است عاطفه زن بي نظير و فوق العاده مهرباني بود كه فورا آدم را جذب مي كرد. خلاصه بعد از اينكه از هر دري صحبت كرديم به او گفتم:

  - عاطفه جون دوست دارم آلبوم خانوادگيت را ببينم مي شه خواهش كنم نشانم بدهي؟

 


 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.