عاطفه با چهره ي خندان گفت: 

  - البته كه مي شه عزيزم الان مي اورم. 

آلبوم تنها بهانه اي بود كه مي توانستم با نگاه كردن به عكسها يك سري اطلاعات از باربد كسب كنم. 

طولي نكشيد كه عاطفه دو آلبوم بزرگ آورد و در كنارم نشست و بعد به اتفاق هم شروع به ورق زدن كرديم، آلبوم اول به كودكي عاطفه و باربد اختصاص داشت. هر ورقي كه مي زدم با ديدن عكس بچگي باربد كه بسيار تپل و بامزه بود ذوق مي كردم يقينا اگر عاطفه نبود تك تك عكسهايش را مي بوسيدم اما به ناچار احساساتم را كنترل مي كردم و فقط به گفتن عكسهاي خيلي جالبيه اكتفا مي كردم. در هر عكسي از باربد نوعي شيطنت در چهره اش نمايان بود لبخندي زدم و به عاطفه گفتم:

  - از ظاهر عكسهاي آقا باربد معلومه كه بچه ي شيطوني بوده؟

عاطفه در حالي كه به عكس باربد خيره شده بود گفت:

  - دقيقا همين طور بود از در و ديوار بالا مي رفت حتي من كه دو سال از او بزرگتر بودم هرگز توان مقابله با او را نداشتم و مرتب از او كتک مي خوردم.

عاطفه در اين جا سكوت كرد و سپس ادامه داد:

  - بعضي وقت ها كه به اين عكسها نگاه مي كنم باورم نمي شه كه اين همه سال گذشته باشه و ما بزرگ شده باشيم آخه كي باورش مي شه كه باربد اينقدر سر به زير و مودب شده باشه!

در دل به اين حرف عاطفه خنديدم و گفتم:

  - مودب! خيلي هم مودبه... آقايي هم كه از سر و رويش مي باره واقعا كه...

آلبوم را بستم و ديگري را برداشتم كه با ورق زدن آن دريافتم كه تمام عكسها مربوط به اقوام درجه يك آنها هستند مثل عمو، عمه و خاله... كه هر كدام به نوعي در كنار عاطفه و يا خانواده اش عكس يادگاري گرفته بودند. در يكي از عكسها با ديدن رامين و خواهرش در كنار باربد قلبم فرو ريخت و يك لحظه به تصور اينكه نامزد واقعي باربده، وحشتي عميق در دلم افتاد اما خودم را به زحمت كنترل كردم تا با خونسردي چيزهايي را از زبان عاطفه بيرون بكشم. بنابراين خنده تصنعي كردم و گفتم:

  - عاطفه جان اين دختر كيه؟

  - راحيل دختر عمومه و اينم رامين، مي شناسيش كه؟

  - بله كاملا چه دختر عموي خوشگلي داري حتما تا حالا نامزد كرده؟

عاطفه با بي تفاوتي گفت:

  - نه نامزد نيست... اما يك زماني عموي خدا بيامرزم اسم باربد را روي او گذاشت آخه خيلي دوست داشت كه باربد دامادش بشه گر چه بعد از فوت عمو، زن عمويم هنوز هم خيلي اصرار داره كه باربد با دخترش ازدواج كنه اما باربد هيچ علاقه اي به راحيل نداره حتي همين چند وقت پيش بابا و مامان از او خواستند كه در صورت تمايل به ازدواج با راحيل برايش به خواستگاري بروند اما باربد محكم و قاطعانه گفت تحت هيچ شرايطي او را نمي خواهد و از آنها خواست ديگر اسمي از راحيل پيش او نياورند بابا هم وقتي ديد كه باربد مخالفه ديگه اصراري نكرد و قضيه را همان جا تمام كرد.

با پايان يافتن حرف عاطفه نفس عميقي كشيدم و در دل گفتم آخيش راحت شدم بالاخره از اين بابت خيالم راحت شد چقدر دوست داشتم از عاطفه بپرسم كه آيا باربد كسي را دوست دارد؟ اما شرم مانعم شد و هيچ نگفتم و به همين اطلاعاتي كه بدست آورده بودم قناعت كردم و بعد آلبوم را بستم و كنار ميز نهادم. عاطفه فنجاني چاي برايم ريخت مشغول نوشيدن چاي بودم كه صداي گريه نويد بلند شد با عجله از روي مبل بلند شدم و به عاطفه گفتم:

  - اجازه بده من او را بياورم دوست دارم خودم آرومش كنم.

عاطفه خنديد و گفت:

  - نترس عمه خانم الان چنان صداي گريه اش بلند مي شود كه دو دستي او را تقديم خودم مي كني.

بدون توجه به حرف هاي عاطفه به اتاق نويد رفتم و او را بغل كردم و محكم به سينه ام چسباندمش هنوز چند گامي به جلو نرفته بودم كه آرام شد و با چشماني باز به من زل زد، از اين حركت او كلي ذوق كردم و بارها قربان صدقه اش رفتم. اصرار عاطفه براي ماندن من بي فايده بود يك بار ديگر نويد را بوسيدم و شتابان از عاطفه خداحافظي كردم و به خانه برگشتم.

آن شبي كه قرار بود فردايش به اصفهان برويم دلشوره و استرس عجيبي بر دلم چنگ مي زد طوري كه تا سپبده صبح در رختخواب غلت زدم و عاقبت هم با صداي اذان رختخوابم را ترك كردم و خود را براي خواندن نماز آماده نمودم. بعد از نماز تك تك وسايلم را چك كردم و سپس آنها را درون ساك دستي كوچكي قرار دادم با آماده شدنم ساكم را برداشتم و از اتاق بيرون آمدم و به آشپزخانه رفتم. كنار مامان و بابا مشغول خوردن صبحانه بودم كه ناگهان صداي زنگ آيفون همه ي ما را متعجب كرد بابا نگاهي به مامان كرد و گفت:

  - اول صبحي كي مي تونه باشه؟

مثل هميشه من با كم طاقتي از جايم بلند شدم و به طرف آيفون رفتم با شنيدن صداي فواد تعجبم بيشتر شد! لحظاتي بعد با وارد شدن فواد همگي به او گفتيم خيره فواد جان؟ فواد خنديد و گفت:

  -نگران نباشيد چيز مهمي نيست.

فواد اين را گفت و سپس به آشپزخانه آمد و خود را روي صندلي رها كرد و گفت:

  - شنيدم اين خواهر خودخواه من قصد رفتن به اصفهان را داره! اگه ديشب باربد چيزي در اين مورد به من نمي گفت فرناز خانم بدون اينكه يادش باشه يه برادري هم داره مي خواست بدون خداحافظي بره!

لبم را گاز گرفتم و گفتم:

  - فواد جان باور كن آنقدر وقتم تنگ بود و درگير كارهام بودم كه به كل فراموش كردم جريان مسافرت را برايت تعريف كنم.

فواد در حالي كه فنجان چايي را از مامان مي گرفت گفت:

  - مهم نيست من ديگه سالهاست كه با خصوصيات اخلاقي تو آشنا هستم.

اخمي به او كردم و رو به بابا گفتم:

  - بابا جون تو رو به خدا، شما يه چيزي به فواد بگو هميشه در مورد من تصور بد مي كنه و مي گه من مغرور و خودخواهم!

بابا خنديد و به شوخي گفت:

  - مگه نيستي دختر گلم؟

فواد پكي زد زير خنده و گفت:

  - نگفتم اين تنها نظر من نيست حالا هر چه زودتر بلند شو تا برسونمت دانشگاه.

در حالي كه از پيشنهادش به ذوق آمده بودم از جايم بلند شدم و گفتم:

  - مرسي فواد جان گر چه بعضي وقت ها اذيتم مي كني اما واقعا دوستت دارم!

ادمه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.